خانه > مقالات > نمايش محتواي مقاله


بنیادگرایی و سرمایه­داری در جامعه­ی نمایش / فاطمه صادقی /
1387/11/03     10:00


این نوشته تلاشی است برای فهم وجه اشتراک میان وجوه رفتارهای فرهنگی و سیاسی و اجتماعی در جامعه­ی امروزمان. برای نشان­دادن پیوندهای یکپارچه­ی میان این وجوه گوناگون، که شاید متکثر و متخالف به نظر آیند اما در واقع چنین نیستند، اصطلاح «جامعه­ی نمایش» را برگزیده­ام، هرچند خود را مقید به کاربرد خاصی از آن نمی­دانم. «جامعه­ی نمایش» اصطلاحی است که «گی دوبور» از آن برای توصیف سرمایه­داری غربیِ در حال گسترش استفاده می­کند. او با دخل و تصرف در عبارت کلیدی مارکس در سرمایه جامعه­ی نمایش را چنین توصیف می­کند: «تمام زندگی جوامعی که در آنها مناسبات مدرن تولید حاکم است، به صورت انباشت بیکرانی از نمایش­ها تجلی می­یابد. هر آنچه مستقیماً زیسته می­شد، به بازنمود تقلیل می­یابد.»

جامعه­ی ما جامعه­ی نمایش است. ازآن­رو که همه چیز در آن به کالا به مثابه­ی تصویر و برای تصویر بدل شده است. اگر هم تاکنون نشده به زودی خواهد شد. پیدایش جامعه­ی نمایش را باید در پیدایش جامعه‌ی کالایی جستجو کرد. به نظر مارکس، در نظام کالایی اشیا نه آن گونه که واقعاً هستند، بلکه همواره به عنوان بازنمود چیزهای دیگر ظاهر می­شوند. «ویژگی رمزگون کالاها»، به تعبیر او، ناشی از همین است. کالا آن چیزی نیست که ارزشش به خود راجع باشد. کالا ابژه­ای است که به چیز دیگری فراتر از خود راجع است. بنابراین کالا هرگز ابژه­ی صرف نیست، بلکه همواره در هیأت نمود ظاهر می­شود. کالا چیزی را وعده می­دهد. درست مثل ویترین می­ماند. وقتی جلوی ویترین می­ایستیم، با اشیای صرف مواجه نیستیم، با کالا مواجه­ایم. کالا چیزی نیست که بر حسب نیاز (حیاتی) مصرف شود. کالا هم جلوه می­کند و هم وعده می­دهد. وعده­ی زیبایی، افتخار، جلال، شکوه، لذت، قدرت، به­رخ­کشیدن، ایجاد تشخص و... وقتی چیزی در پشت ویترین نظر ما را جلب می­کند، از آن رو نیست که به­خودی­خود خواستنی است، زیباست و غیره. کما­این­که وقتی آن شیء را از ویترین خارج می­کنند، یعنی وقتی رمزگشایی می­شود، هاله­ی مرموز گِرد خود را از دست می­دهد. هیچ مشتری­ای نیست که با خرید چیزی از پشت ویترین (اگر ویترین ویترین باشد) سرخورده نشود، زیرا به محض خرید آن متوجه می­شود که آنچه در پشت ویترین بود همانی نیست که او در دست دارد. کالا ویژگی رمز­گون دارد. بر این اساس همه­ی جوامع مدرنی که در آنها مناسبات مدرن تولید و مصرف و مبادله حاکم است می­توانند جامعه­ی کالایی باشند. مقارن با زمانی که مارکس به سرمایه­داری می­اندیشید و می­نوشت، نمایشگاه جهانی پاریس برپا شد و پیدایش جامعه­ی نمایش را با زرق و برق به جهان اعلام کرد. جامعه­ی نمایش هم از قاعده­ی فوق مستثنی نیست. جامعه­ی نمایش جامعه­ای است که در آن نه تنها تصویر به مثابه­ی کالا مصرف می­شود، بلکه مصرف هر کالای دیگری نیز به تصویر راجع است. تصویر (درست خواندید، تصویر) کالای رمزگون جامعه­ی نمایش است. همه چیز به آن راجع است و خود نیز در حکم کالایی است که برای مصرف آن ولع سیری­ناپذیری وجود دارد. جامعه­ی نمایش مرموزترین شکل جامعه­ی کالایی است، زیرا در آن همه­ی چیزهای مقدس نیز می­توانند به کالا، به تصویر، بدل شوند: خاطره، عکس، اعتقاد، مذهب، همگی قابلیت تبدیل به تصویر را دارند. جامعه­ی نمایش مثل ویترین است.

در جامعه­ی نمایش تصویر هم کالایی است که مصرف می­شود و هم غایت مصرف است. کالاها مصرف می­شوند نه برای نیاز به مصرف­شان، بلکه برای ایجاد تصویر. بی­گمان خود این نوشته نیز می­تواند مظهر دیگری از نمایش باشد، کمااین­که ناگزیر بوده­ام در اینترنت منتشرش سازم که خود از مظاهر جامعه­ی نمایش است. این کار اما از شایستگی این نقد کم نخواهد کرد. اگر از نمایش گریزی نباشد، نقد نمایش نیز خود به ناگزیر نمایشی دیگر خواهد بود.

نمایش متکی بر کالا به مثابه­ی تصویر است و همه­ی قدرت خود را از آن می­ستاند. نمایش برای تماشاگر به اجرا در­می­آید و هدفش مسحور­کردن و میخ­کردن او در انفعال است. نمایش در تمامی سطوح، در فرد، در مناسبات اجتماعی، و در سیاست، جریان دارد. تهیه­ی لیست رنگارنگی از مظاهر نمایش و نمودهای جامعه­ی ویترینی در تمامی سطوح کار ساده­ای است: نمایشِ بی­بدیل احساسات، افکار، افسردگی­ها، سرخوردگی­ها و «عشق­های خنده­دار» در وبلاگ­های شخصی و سایت­های رنگارنگ (تخمین زده می‌شود بالغ بر صدها هزار وبلاگ شخصی فارسی وجود دارد) یا سینماهای خانگی که هر چه بزرگ­تر باشند، شأن و مرتبه­ی اجتماعی والای دارنده­اش را بیشتر به رخ می­کشند. نمایش با اپیلاسیون رابطه­ی تنگاتنگی دارد، خواه از نوع بدحجابی باشد، یا جراحی بینی برای همسریابی، دوست­یابی یا فقط به‌رخ‌کشیدن زیبایی و خوش­تیپی و درهرحال قالب­کردن کالای صورت و بدن به مشتری برای ایجاد تصویری واژگون از واقعیت، و خواه به شکل دانشگاه و مدرک برای به­نمایش در­آوردن فرهیختگی به مثابه­ی کالایی تصویری (بر آن اضافه کنید موج روزافزون تقاضا برای رشته­های هنری و نمایشی را). هم­چنین می­تواند به شکل گالری­های هنری برای به نمایش درآوردن اصالت هنری در جامعه­ی ویترینی، نمایشگاه­های رنگ و وارنگ (از جمله نمایشگاه مطبوعات برای به نمایش درآوردن ژورنالیسم ویترینی)، نمایشگاه­ها و شوهای حجاب و عفاف و بسیاری دیگر باشد. در جامعه­ی نمایش همه چیز به تصویر بدل می­شود تا بهتر و بیشتر مصرف شود، حتی «سنت»، یعنی راه و رسمی که گذشتگان فقط آن را می­زیستند اما بلد نبودند نمایشش بدهند، نیز خود به نمایشی دیگر تبدیل می­شود. بی‌جهت نیست که تقاضا برای سنت در جامعه­ی ویترینیِ ما هر دم در حال افزایش است. تقاضا برای پوشیدن لباس­های سنتی رنگ و وارنگ با انواع و اقسام منجوق و پولک، رستوران­های سنتی، موسیقی سنتی، تقاضا برای معماری سنتی، هویت به­اصطلاح سنتی و ... نیز به همان اندازه مشمول نمایش­اند و از­همین­رو هم به سادگی با اشکال رنگ و وارنگ اولترامدرنیته قابل­جمع. نمایش هر چه گسترده­تر، ویترین­ها عریض و طویل­تر، مشتری­ها بیشتر، مصرف رنگارنگ­تر. کافی است در ریخت داخلی منازل ایرانی، تابلوها و فرش­ها و مبلمان و اثاثیه و دکورها، جهیزیه­ها­، مهمانی­ها، عروسی‌ها، مجالس ولیمه­ی مکه و کربلا و بسیاری دیگر از ترکیب­ها، مناسبات و مناسبت­ها دقیق شویم تا فراگیری نمایش را در تمامی سطوح تصدیق کنیم. همگان در این نمایش شریک­اند و همه در­عین­حال نظاره­گر آن. بنا نیست کسی از آن عقب بماند. نمایش ایجاب می­کند که همه به بازی گرفته شوند. هر کس بنا به فراخور جیب و توانش باید به بازی کثیفی که بورژوازی به راه انداخته و از آن سود سرشار می‌برد، شریک باشد. جامعه­ی نمایش جامعه­ای است که در آن سرمایه­داری لگام‌گسیخته با تصویر به مثابه­ی کالا و به انواع مختلف حکومت می­کند.

دروغ نمایش در سیاست هم نمودی آشکار دارد. نمایش قدرت در قالب حضور همه­جایی پلیس، نمایشِ وضع مناسب اقتصادی و سیاسی با اپیلاسیون آمار و ارقام، انتخابات نمایشی، احزاب نمایشی و ....

در نمایش همه چیز به تصویر بدل می­شود تا بهتر و بیشتر مصرف شود. از­همین­رو در جامعه­ی نمایش «جامعه­ی مدنی» نیز نمایشی و ویترینی است. فعالیت برای به­اصطلاح حقوق بشر و آزادی و دموکراسی و صلح همان قدر نمایشی است که عضویت در بسیج و هیأت­های مذهبی. جامعه­ی مدنی و بسیج در جامعه­ی نمایش در واقع مسیرهایی برای پیمودن نردبان ترقی طبقاتی و پیوستن به خیل نظاره­گران و شرکت در نمایش دسته­جمعی بورژوایی­اند. در کنار اینها فراموش نکنیم از یکی از «اصیل‌ترین» انواع نمایش یعنی جلسات ختم انعام و مداحی و جز اینها یاد کنیم. پیشترها قانون نانوشته بر این بود که در جلساتی از این دست، نمایش، صورتی پنهانی و خزنده داشته باشد، اما این روزها به یمن به­بازار­آمدن سی­دی­های رپ مداحی، جلسات مذهبی نیز به شوهای هیستریک و استریپ­تیز بدل شده­اند.

در جامعه­ی نمایش تلویزیون بزرگ­ترین ویترین است. تلویزیون تجسم نمایش در نمایش و به‌تصویرکشیدن دروغ در دروغ است. برای آنها که ولع نظاره­گری­شان سیری­ناپذیر است، برای آنها که از نمایش در واقعیت خسته­اند و اشتهای سیری­ناپذیرشان نمایش و تصویر بیشتری می­طلبد، تلویزیون اهمیت و جایگاه بسیار ویژه­ای دارد. مشتری­های «نمایش در نمایش» از تلویزیون وی­.او.­اِی گرفته تا کانال­های سخیف تلویزیونی خارج از کشور مشتری­های پر و پا قرص سریال­های دوزاری تلویزیون وطنی هم هستند. مهم، مصرف تصویر است، هر کجا می­خواهد باشد و در هر شکل. اگر باز هم وقت زیاد آمد، ویترین­های پاساژهای شهرک غرب و هزار جای دیگر در این شهر فراوان­اند. در جامعه­ی نمایش مهم­ترین حس، بینایی است. مابقی حس­ها خود را با آن تنظیم می­کنند.

مصرفِ تصویر تخیلی­ترین، مرموزترین، و همگانی­ترین شکل مصرف است که تنها در جامعه­ی نمایش شدنی است. جامعه­ی نمایش در تلویزیون به اوج خود می­رسد. هیستری مصرف در جامعه­ی نمایش را تنها نباید در ویترین­ها جست. تلویزیون بزرگ­ترین شکل مصرف هیستریک در جامعه­ی نمایش است.

در جامعه­ی نمایش، فرهنگ نیز ، همان طور که فرانکفورتی­ها می­گفتند، به «صنعت فرهنگ» بدل می‌شود. کتاب نوشته می­شود تا مصرف شود، فیلم ساخته می‌شود و آثار هنری خلق می­شوند تا تخیل و اوهام ذهن بیمارِ مصرف­کننده و خالق اثر را، که اغلب­شان جنسی و هرزه­گونه­اند، سیراب کنند (از همین رو کافه پیانو، کتابی دست­چندم، به چاپ چهاردهم می­رسد). صنعت فرهنگ به آن نوع از مصرف فرهنگی اطلاق می­شود که در آن هدف، استریپ­تیز از رهگذر مصرف کالاهای فرهنگی مثل سینما، هنر، کتاب و ... است، اما کاری با فرهیخته­شدن ندارد. در صنعت فرهنگ، هدفِ مصرف، نمایش است و ازهمین­رو مصرف فرهنگی نیز استریپ­تیزی است که در آن خالق اثر و مصرف­کننده هر دو در بی­پردگی جسم، ذهن و روح شراکت دارند و آن را تقدیس می­کنند. هدف اصلیِ مصرف فرهنگ در جامعه­ی نمایش، استریپ­تیز است؛ هر چه عریان­تر و به­نمایش­در­آمدنی­تر، مطلوب­تر. کافه پیانو به مثابه­ی استریپ­تیز هیستریک مصرف فرهنگی ازهمین­رو این­همه محبوبیت دارد. در جامعه­ی نمایش، فرهنگ جای خود را به پورنوی فرهنگی می­دهد.


«هر جا پلیس هست، نمایش هم هست»

شاید باید ریشه های شکل­گیری جامعه­ی نمایش را در ایران در سده­های قبل جستجو کرد، آن­گاه که ایرانیان در مواجهه با فرهنگ اروپایی غربی «کم آوردند» و خود را باختند. در این تصویر، غرب به نماد پیشرفت و تمدن بدل شد و شرق به نماد عقب­ماندگی. این تصویر هم­چنان به شدت بخشی از ناخودآگاه فرهنگی ما را زیر هجوم خود دارد و هر بار به اشکالی ظاهر می­شود تا سیاست و اجتماع را به زیر بگیرد. روشنفکری ایرانی هرگز پا را فراتر از این تصویر نگذاشته و ریشه­های پیدایش و بازتولید آن را بررسی نکرده است. یکی از پیش­فرض­هایی که در این تصویر همواره بی­ چون و چرا پذیرفته می­شود آن است که مدرنیسم و مدرنیته منشأ غربی دارند و جریان‌هایی خودجوش بودند که از دل غرب و از دل تحولات سیاسی و اجتماعی آن سربرآوردند. تیموتی میچل در کتاب پرسش مدرنیته و نیز استعمار مصر به خوبی نشان داده که خاستگاه مدرنیته­ی غربی را نه در داخل غرب بلکه باید در خارج از آن جستجو کرد. لورا استولر نیز به همین ترتیب نسبت به این تصور که غرب را خاستگاه مدرنیته بینگاریم، هشدار می­دهد. امکان پدیدآمدن انواع دیگری از بازنمود وجود داشت. پارتا چاترجی نشان می­دهد که در هند مدرنیسم بر احساس عقب­ماندگی و فروماندگی در مقابل غرب استوار نبود. هندی­ها آن­قدر اعتمادبه­نفس داشتند که حتی آداب تمدن را به انگلیسی­ها بیاموزند. امکان «بازنمود»های دیگری به­هر­رو امکان داشت، اما این پرسش کماکان بی­پاسخ مانده است که چرا از میان بازنمودهای گوناگون، این بازنمود برگزیده شد و کماکان با ماست.

به­هر­حال، ملازم با تصویر عقب­ماندگیْ خواست جبران آن نیز شکل گرفت که از دو طریق ممکن بود: یا باید طریقی در پیش گرفته می­شد تا «عقب­ماندگی» در همه­ی سطوح جبران شود و این کاری سخت و دشوار را می­طلبید و از جمله مستلزم تغییر در نظام سیاسی بود، یا آن­که می­بایست هویت ایرانی­ها به نحوی سرهم­بندی می­شد تا برای بیننده احساس پیشرفته­بودن و مدرن­بودن را تداعی کند. ایرانیان در انقلاب مشروطه درصدد برآمدند طریقه­ی اول را در پیش گیرند، اما با شکست آمال مشروطه دیگر تقریباً همگان مطمئن شدند که باید به طریقه­ی دوم روی آورد که آماده­تر و دم­دست­تر است. مدرنیسم نمایش آغاز این گفتار جدید بود. روشنفکری ایرانی چند سالی پیش از ظهور رضاخان روضه­خوانی و دعا برای ظهور منجی­ای را آغاز کرد که از پرده بیرون بیاید و ایرانیان «عقب­مانده» و «جاهل» را با حرکتی ضربتی «آدم» کند. کم‌تر کسی هم به این موضوع می­اندیشید که مدرنیسم را چگونه می­توان با حکومتی جمع کرد که بر محور قلدری بنا شده است. آنچه رضاخان کرد در واقع پیشتر با این مرثیه­خوانی‌ها غسل تعمید داده شده بود. مشروطه و آمال آن بوسیده و به دفترچه­ی خاطرات رانده شدند و تا ظهور نهضت ملی­شدن نفت، کسی دیگر پروای­شان را نداشت.

ازهمین­رو می­توان ظهور «دولت نمایش» را به لحاظ تاریخی با ظهور پهلوی اول مقارن دانست. ارتش و پلیس به مثابه­ی مهم­ترین ویژگی­های مدرنیسم پهلوی به « وضعیت عادی» حیات اجتماعی و سیاسی بدل شدند و تا به امروز سیاست و اجتماع را به زیر چکمه­ی خود گرفته و در هم ­کوبیده­اند. ظهور حکومت پلیسی با جامعه­ی نمایش کاملاً جور درمی­آید. با زور پلیس و ارتش می­شد جامعه را زورکی هم که شده مدرن و آدم کرد یا کاری کرد که آن جور که دلخواه است، به نظر بیاید. از همان زمان مدرن­شدن مساوی شد با مدرن به‌نظرآمدن. اگر اشکالی هست، «چشم­ها را باید شست، جور دیگر باید دید.» مدرن­کردن به معنای شست­و­شوی چشم­ها به طور جمعی بود تا آنچه اعلیحضرت می­کند، نیک به نظر بیاید و برای حیات جامعه­ی مفلوکی مثل ایران از نان شب واجب­تر. همگان باید هم به مثابه‌ی نظاره­گر و هم در نقش بازیگر، مدرن­بودن آن را تصدیق می­کردند و بر آن مهر تأیید می­گذاشتند.

رضاخان نه تنها بنیان­گذار جامعه­ی نمایشی بلکه موجد ارتش و پلیس به مثابه­ی اجزای جدایی­ناپذیر جامعه­ی نمایش هم هست. از رهگذر آنها هر چیزی می­تواند جلوه­گر شود و مدرن به نظر بیاید. پلیس هم خودِ نمایش است و هم پدید­آورنده­ی آن. پروژه­ی کشف حجاب و تغییر لباس به کمک ارتش و پلیس رضاخان را باید در همین وجهِ نمایشگری جست که هدف از آن این بود که ناظر ایرانی، یعنی خودمان، و تماشاگر بین­المللیْ متمدن­بودن ما را تصدیق کند و رضایت بدهد که آدم شده­ایم و از این طریق بر حس شوم عقب‌‌ماندگی غلبه کنیم. درست همان گونه که مسلمان­بودن امروزمان را باید با پوشیدن چادر و حجاب، ولو شده به زور، به خورد همگان بدهیم. مهم­تر از هر چیز آن بود که به خودمان بباورانیم که وقتی آموختیم چطور کلاه سر کنیم و قاشق و چنگال دست بگیریم، یعنی آدم شده­ایم. مدرن­شدن­مان همان گونه بود که مسلمان دو­آتشه­شدن­مان. یک­شبه و البته با همراهی پلیس خیرخواه و طرح امنیت اجتماعی.

ارتش و پلیس اجزای جدایی­ناپذیر جامعه­ی نمایش و هویت نمایشی­اند. زیرا بدون پلیس، سست‌عنصریِ نمایش هر دم در آستانه­ی زوال و فروپاشی قرار خواهد گرفت. نمایش به کارگردان نیاز دارد. پلیس کارگردان جامعه­ی نمایش است. در جامعه­ی نمایش، از دیالوگ و گفتگو و آگورا و روزنامه و نقد و جز این‌ها اثر زیادی نمی­ماند. در عوض، پلیس حضوری همه­جایی دارد و امکان حیات نمایش را میسر می­کند. جامعه­ی نمایش جامعه­ای پلیسی است که در آن لباس­ها به یونیفورم، کفش­ها به چکمه، مناسبات اجتماعی به مانور و رژه­ی نظامی، جامعه به ستاد ارتش و حزب سیاسی به جبهه بدل می‌شود.

جامعه­ی نمایش، جامعه­ای پلیسی و نظامی است. ربط میان پلیس، ارتش و نمایش به قدر کافی روشن است. جامعه­ی نمایش در پهلوی دوم به اوج خود رسید. دربار هم خود تجسمی از نمایش بود و هم ماکتی از آنچه بنا بود به زور ارتش در جامعه پیاده شود: ملغمه­ای از فساد، تباهی، خانم­بازی و مصرف در حد اعلی. اعلیحضرت و ملکه وُدت­های جامعه­ی نمایش بودند، سوگلی­های آن. نمایش همیشه به هنرپیشه­ی نقش اول احتیاج دارد.

انقلاب 57 «نه» به جامعه­ی نمایش بود از زبان ملتی که از نمایش و از هویت نمایشی خسته و دل‌زده بودند. به خیابان­ها ریختند و طومار نمایش تکراری، دل­به­هم­زن و مبتذل مدرنیسم پهلوی را در هم پیچیدند. انقلاب اسلامی در دنیای نمایش، نه­ای بزرگ به نمایشی جهان سومی بود که در آن کالاهای فیلتر­شده و مبتذل غربی در شکل استبداد­زده­ی آن باید در این­سو به مصرف می­رسید. جشن­های دو هزار و پانصد ساله اوج این نمایش بودند. هویت قلابی ایرانی بنا داشت در این نمایش هم ساخته و هم خورانده شود. اعلیحضرت و شهبانو، وُدت­های این نمایش باشکوه، هم پدید­آورندگان و هدایت­کنندگان شکنجه­گاه ساواک و هم کارگردانان هنری آن بودند. پلیس اعظم، کارگردان هنری جامعه­ی نمایش است.

انقلاب 57 اعتراضی جهان سومی به نمایش مبتذل جهان سومی بود، اما جذابیت­هایش آدم­هایی چون فوکو را به این سوی دنیا کشاند تا شاهد اعتراضی باشند که به قالب اراده­ی ملتی خیابان­ها را تسخیر کرده و بساط نمایش رو­حوضی مبتذل را به تعطیلی کشانده­ بود. آنها دیگر نمی­خواستند تماشاچی پورنوی دل­به­هم­زنی باشند که با بسته­بندی پرزرق و برق «تمدن بزرگ» به آنها قالب­ می­شد.

انقلاب 57 نه­ای بزرگ به نمایش بود، اما آلتوسر درست می­گوید که سازوبرگ­های ایدئولوژیک دولت با امحای آن از بین نمی­روند. در واقع تا سال­ها و بلکه قرن­ها ادامه می­یابند، زیرا مناسبات ایدئولوژیک بر مبنای رابطه­ای تخیلی با واقعیت شکل می­گیرند. محو آن واقعیت به معنای محو مناسبات تخیلی برخاسته از آن واقعیت نیست و از­همین­رو نیز، به اعتقاد او، انقلاب کارگری تنها با محو دولت بورژوایی و جایگزین­کردن مناسبات تولیدی­ای از جنس دیگر میسر نخواهد نشد. سازوبرگ­های ایدئولوژیک دولت در مدرسه و نظام آموزشی، در خانواده و در مناسبات میان افراد چنان ریشه می­دواند که زدودن آنها کار ساده­ای نیست.

هم از­این­رو نسلی از نخبگان که در رژیم پهلوی بار آمده بودند و با سازوکارهای ایدئولوژیک آن خو گرفته بودند، از نو درصدد برآمدند جامعه را به وضعیت نمایشی پیشین، این­بار در قالبی اسلامی، به نظاره درآرند. جنگ ایران و عراق هم فرصتی بود برای آنانی که می‌خواستند با اعتقاد به آن نه­ی بزرگ به دفاع از آرمان های راستین و اصیل خود برخیزند، گیرم که در نبرد واقعی شکست بخورند، و هم فرصتی برای آنانی که خود را رفته­رفته تجهیز می­کردند تا خالق جامعه­ی نمایشی بعد از جنگ از نوع اسلامی باشند. آن عده که به شهادت رسیدند (و شهادت در معنا با نمایش در تقابل است) از این بخت برخوردار بودند که له­شدن آرمان­های خود و تردید جامعه­ی پس از جنگ در نه­گویی بزرگ به ابتذال نمایشی رژیم سابق و به‌راه­انداختن نمایشی مبتذل­تر و سخیف­تر اما از نوع دیگر را نظاره­گر نباشند. در میان بازماندگان، عده­ای برای همیشه در حسرت و رؤیا باقی ماندند و برخی از آنها هم به ناچار به نمایشی ذلت­بار از نوعی دیگر تن سپردند. دوم خرداد آخرین هجوم ناخودآگاهِ غیر­نمایشی و غیرتصویری بود که ظهور جامعه­ی نمایش آن را هم­چون رؤیایی غیرواقعی و ایده­آلیستی عقب راند و آرمان­هایش مثل آزادی، شهروندی، جامعه­ی مدنی، و دموکراسی، را به سخره گرفت.

آن ناخودآگاهِ هنوز غیرتصویری و اندک اصالت نهفته در آن که با هجوم خود (در لحظه‌ی انقلاب و در لحظه‌ی دوم خرداد) قصد داشت میان ایگو و هویت نمایشی فاصله ایجاد کند، باز هم مغلوب و مرعوب نمایش و هویت نمایشی­ای شده است که با همدستی پلیس و بورژوازی فرصت­طلب شکل گرفته است. از همین‌رو، اربابان فعلی سیاست و پلیس (این وُدت­های جامعه­ی نمایشی کنونی) با منتقدان بورژوا (این هواداران پر و پا قرص سرمایه­داری نمایشی) چندان فرق نمی­کنند. هر دو خواهان بازگرداندن نمایش به صحنه­ی جامعه و سیاست و حل­شدن همه­ی مناسبات انسانی و کل سیاست در مناسبات مصرفی و بت­واره­ی نمایش­اند. دعوا تنها بر سر چینش صحنه و بازیگر است. هنوز بسیارند کسانی که به خاطر دارند میان سازوکارهای سیاسی در دوره­ی سازندگی، که می­خواستند سیاست به­اصطلاح «واقع­گرا» را به جای «آرمان­گرایی» بنشانند، و دوره­ی فعلی، که در آن همه چیز به دغدغه­ی نان و آب تبدیل شده تا اتوپیا به فراموشی سپرده شود، تفاوت چه کم است و شباهت چه بسیار.

ظهور جامعه­ی نمایشی فعلی نشان داد که نمایش و هویت نمایشی به یمن سازوبرگ­های ایدئولوژیک چه دیرپا می­تواند بود. جامعه­ی فعلی ما گویا دیگر در این­که می­خواهد هویتی نمایشی، سیاستی نمایشی، مذهبی نمایشی، مناسبات اجتماعی نمایشی، فرهنگ نمایشی، و... داشته باشد، تردید ندارد.


بنیاد­گرایی و هیستری مصرف نمایشی

وقتی همه­ی مناسبات اجتماعی به اقتصاد بدل می­شود، مذهب نیز حکم کالایی را پیدا می­کند که هدف از به­نمایش­گذاردن آن مصرف هر چه بیشتر است. در جامعه­ی نمایش مذهب نیز در شکل کالایی تصویری و برای نظاره عرضه می­شود. به تعبیر بنیامین در مقاله­ی «اثر هنری در عصر تکثیر مکانیکی آن»، مذهب و حجاب و هر آنچه زمانی آن را تداعی می­کرد دچار «افول تجلی» می­شوند. دیگر نه مذهب، اصیل است، نه اعتقاد. نمایش جایی برای اعتقاد اصیل نمی­گذارد، زیرا مذهب را به کالایی برای بالا­رفتن از نردبان سلسله­مراتب اجتماعی یا جلوه­گری فرو می­کاهد. آنچه امروز در شکل بنیادگرایانه ظاهر شده، ادامه­ی نمایش در شکلی مذلت­بار است که سایر بازمانده­های هویت غیرنمایشی یعنی مذهب را نیز به کالای تصویری در خدمت تصویر بدل کرده است.

بنیادگراییِ نمایشیِ فعلی ریشه در جامعه­ی نمایشی دارد و مولود آن است. ربط میان نمایش و بنیادگرایی را هیچ کجا روشن­تر از ویترین­هایی نمی­توان یافت که در آن مانکن­های زن درحالی­که چادرهای ملی پوشیده­اند، به نمایش درآمده­اند. وقتی مذهب به کالا بدل می­شود، مانکن­ها هم چادری می­شوند.

هویت ویترینی مذهبی را می­توان در رواج اشکال هیستریک رفتار مذهبی هم یافت که نمونه­ی جالبی از آن را در وبلاگ دختر خانمی از قم دیدم که در مدح پوشیه نوشته است:« این خاصیت را دارد که شما همه را می­بینید و هیچ­کس شما را نمی­بیند.» او در نمایش شریک است، اما نه صرفاً در مقام نظاره­گر که نظاره­شونده. پوشیه و انواع و اقسام حجاب­هایی که وهابیسم در پس همه­ی انواع آنها کمین کرده است، چیزی نیست مگر خودنمایی. هویت ویترینی از نوع مذهبی با نقاب­زدن بر صورت همان اندازه در نمایش شریک است که دخترکان سراپا بزک­کرده با نمایش صورت و تن و بدن. پوشیه در واقع برای بیشتر دیده‌شدن است، نه دیده­نشدن. به یمن وجود هر دوی آنهاست که جامعه­ی اسلامی­مان از یک­سو به مقام اول در مصرف لوازم آرایش می­رسد و از سوی دیگر به مقام اول در مصرف پارچه­های چادری‌ای که در کره و ژاپن تولید می­شوند و توسط مافیای بنیادگرا به بازارهای ایران سرازیر می­شوند. همیشه از آخر اول­ هستیم!

بنیادگرایی اسلامیْ هویتی نمایشی از نوع جهان سومی آن است که، از قِبل وجود عربستان سعودی (دولتی استوار بر سکس و دلارهای نفتی و فساد) و هم­قطارانش در سایر نقاط جهان و از جمله در ایران، می­رود تا سراسر کشورهای اسلامی و مسلمانان را، از اندونزی گرفته تا مصر و از آسیا گرفته تا اروپا و آمریکا، به بازاری برای کالاهای افسون­وار خود، مذهب کالایی­شده، سکس، و حکومت پلیسی بدل کند. جامعه­ی نمایش از جهان سومِ مسلمان غافل نمانده است، تنها برای جلب مخاطبان مصرف­گرا و نمایشیِ آن تا حدی متفاوت و البته مبتذل­تر عمل می­کند. از­همین­رو در پاساژهای جاکارتا مانکن­ها روسری­پوشیده به نمایش درمی­آیند و ستارگان سینما برای مقبولیت بیشتر حجاب می­گذارند، چون مد است. فَشن‌شوهای حجاب در ترکیه و اروپا و تبلیغ لباس­های اسلامی با حواشی آنها شامل آخرین سبک­های «آرایش خلیج» برای آنهایی عرضه می­شود که هم می­خواهند خود را نمایش دهند، یعنی در هویت نمایشی شریک باشند، و هم «مسلمان» بمانند و البته مسلمانی هم برای آنها تکه­ای روسری است که آن را محکم و البته در سبک­های نمایشی مختلف دور سر می­پیچند و صورت را هم به منتها­ درجه­ی ویترینی بزک می­کنند. مانکن­های محجبه به بهترین وجه همدستی میان جامعه­ی نمایش، هویت مصرفی و بنیادگرایی را آشکار می­کنند.

ما که زمانی ادعا داشتیم صادرکننده­ی انقلاب و ارزش­های آن هستیم، امروز تنها چیزی را که صادر می‌کنیم، آن­هم به مفلوکانی بدتر از خودمان، ظرف و ظروف وطنی، خودروی سمند و پاره­ای اقلام بنجل دیگر است که بر روی آنها «مِید این ایران» حک شده است. صدالبته در میان این صدها قلم کالا، صدور خدمات جراحی صورت و فک و لاغری را فراموش نکرده­ایم، نه فقط به لبنان، بلکه حتی به افغانستان. دختران نسل دوم حزب­الله که از مادران خود «باهوش­تر»ند و دوزاری­های­شان زود افتاده که باید در صف نمایش نوبت بگیرند تا عقب نمانند، در مسابقه برای جراحی زیبایی چیزی از «خواهران» مسلمان و مبارز ایرانی خود کم ندارند. به یُمن سیاست­های بشردوستانه­ی دولت و جامعه­ی ایران در قبال افغان­ها، دختران افغانستانی را نیز مانکن کردیم و به افغانستان پس فرستادیم. دیگر از جان ما چه می‌خواهند؟!

ستاره­ی این نمایش مبتذل، یعنی اسامه بن­لادن، هم پرچمدار بنیادگرایی اسلامی است و هم بورژوای حرمسرا­داری که فقط با دلارهای نفتی پیوند عاشقانه دارد. به تعبیر ژیژک، «بنیادگرایی تهدیدی برای معرفت علمی سکولار نیست، بلکه تهدیدی برای باور اصیل» و اصالتِ باور­داشتن است. بنیادگرایی با پیوندزدن باور به کالا و مصرف، خودِ باورداشتن را به ریشخند گرفته است. «بنیادگرایان ادعا می­کنند که برای دردهای جهان چاره یافته­اند، نمی­دانند که خود نشانه­ی بارزی از دردی­اند که ادعای درمان آن را دارند... بنیادگرایان را باید به تعبیر نیچه آخرین نسل پوچ­گرایان دانست.»

هویت نمایشی بنیادگرا از سکس، یکی از تصویری­ترین و توهمی­ترین کالاهای جامعه­ی نمایش، جدایی‌ناپذیر است. بی­جهت نیست که جوامع بنیادگرا بیشترین مصرف­کنندگان سکس و پورنو در انواع آن‌اند. کالای سکس در جامعه­ی بنیادگرا بیشترین مصرف­کنندگان، مخاطبان و تماشاگران خود را می­جوید. بنیادگرایی از سکس و استریپ­تیز جدایی­ناپذیر است. این فقط مخالفان دولت بنیادگرا نیستند که به‌اصطلاح بدحجابی­شان توسط محافل سلطنت­طلب خارج از کشور رمانتیزه شده و به‌غلط به حساب مخالفت با نظام مقدس گذاشته می‌شود. دختران بدحجاب و چادری­های ویترینی عین هم هستند. هر دو دست­پرورده­ی هویت نمایشی­اند که پهلوی­ها در به­وجودآوردن آن سهمی بسزا داشتند و دولت و جامعه‌ی فعلی ما هم به این نتیجه رسیده­اند که باید برایش سنگ­تمام بگذارند. حتی انقلاب و جنگ و دوم خرداد هم نتوانست بر آن خط بطلان بکشد.


دوبی: جامعه­ی نمایش از نوع خاورمیانه­ای

دشمنان قسم­خورده­ی دیروز در هویت نمایشی به آشتی می­رسند و شبیه یکدیگر می­شوند. به لحاظ جغرافیایی، دوبیْ محل این آشتی‌کنان است. تنها مخالفان خوش­باش نظام و به­اصطلاح آن­ورِ آبی­ها نیستند که دوبی را به چشم حیاط خلوت خود می­نگرند. این روزها این جزیره‌ی بی­هویت، ویترینی در مقیاس یک کشور، به گوهر بی­بدیل و یکی­یک­دانه­ی خاورمیانه و هویت خاورمیانه­ای بدل شده است، برای همگان. هم خواننده­های پاپ مبتذل ایرانی نمایش­های خود را در آن­جا بر پا می­کنند و هم مذهبیون اسلام­گرا در آن خانه می­خرند و سرمایه­گذاری می­کنند. الحق هم کعبه­ی آمال این هر دو است: سرمایه‌دار و سلطنت­طلب، انقلابی و بسیجی و جبهه­رفته­ی دیروز، هر دو، به یکسان در آن مأوا می‌گزینند. در دوبی، مذهبِ کالایی­شده، سکس و پلیس از رهگذر نمایش و پول سرانجام به آشتی با یکدیگر دست می­یابند. دوبی مکان بردگی و برده­داری از نوع جدید هم هست. چرا که نباشد؟ تجارت آدم و آدم­فروشی از همه نوع در آن همان اندازه عادی است که خرید­کردن از مغازه­هایی که به یمن مشتریان بُنجل­خر ایرانی هر روز جیب­شان پرپول­تر می­شود.

کشتی انقلاب و صدور ارزش­ها در نهایت در سواحل دوبی، این ویترین خاورمیانه، پهلو گرفت (به گل نشست). ایرانیان که برای هزاران سال اعراب را تحقیر می­کردند و هنوز هم آنها را آدم حساب نمی­کنند، اکنون با حسرت می­گویند: «دوبی هم نشدیم!» عقده­ی حقارت همواره بیان خود را در شوونیسم می‌جوید.

بنیادگرایی نمایشی و سرمایه­داری دو سر طیف نیستند. هر دو در ساختن هویت نمایشی شریک­اند و در مسابقه برای نمایش و ایجاد هویت ویترینی گوی سبقت از یکدیگر ربوده­اند. به تعبیر فویرباخ، «و بی­گمان زمانه­ی ما ... تصویر چیزی را به خود آن چیز، نسخه­ی کپی را به نسخه­ی اصلی، بازنمود را به واقعیت، و نمود را به بود ترجیح می­دهد...آنچه برایش مقدس است وهم است و بس، اما آنچه نامقدس است، حقیقت است. از این هم بهتر، هر چه حقیقت کاهش و توهم افزایش می­یابد، مقدسات در نظرش بزرگ­تر می­گردد، آن­چنان­که اوج توهم برایش همانا اوج تقدس است....»


سیاست در جامعه­ی نمایش

بااین­همه، بدیهی است که سیاست در جامعه­ی نمایش هم خود به نمایشی دیگر می­ماند. سیاست در جامعه­ی نمایش تنها در تلویزیون جریان دارد و در پلیس. خیابان­ها پر از پلیس­ است و این یعنی سیاست در قُرُق ماست. نسل آنهایی هم که تا چندی پیش اثری از هویت غیرنمایشی و انقلابی داشتند در حال انقراض است. آنهایی که هنوز ته­مانده­ای از اصالت برای­شان مانده یا خفقان مرگ گرفته‌اند، زیرا که فاسدند و دست­های­­شان آلوده است، یا چنان خود را به نمایش پیوند زده­اند و با آن همدل و همراه شده‌اند و خود را به آن راه زده­اند که باورکردن این­که زمانی انقلابی بودند و شاید هم به خاطر آرمان­های آن زندان و تبعید کشیده­اند، دشوار می­نماید. در این معرکه­گیران، سیاست یا به معنای نظاره­کردن منفعلانه­ی نمایش است یا شریک­شدن در بازی. سیاست و حکومت نمایشی خارج از این دوگزینه­ای وجود ندارد. نمایش گزینه­ی دیگری باقی نمی­گذارد.

در دولت و جامعه­ی نمایش همه چیز به اقتصاد فرو کاسته می­شود. سیاست بدل می­شود به دغدغه­ برای آب و نان و مسأله­ی سیاسی هم عبارت می­شود از تصمیم­گیری در مورد انتخاب هنر­پیشه­ای که آن دغدغه­ی اصلی را حل کند و صرفاً ما را از شرِّ یک وضعیت نامطلوب برهاند و به وضعیتی شاید اندکی بهتر سوق برساند. در جامعه­ی نمایش، ویترین­ها همگی متعلق به محافظه­کاری سیاسی و نولیبرالیسم اقتصادی است که دست­در­دست هم خواهان ابدی­شدن نمایش­اند.

در جامعه­ی نمایش تنها هجوم دیگر­باره­ی ناخودآگاهِ غیر­نمایشی قادر خواهد بود لحظه­ای دیگر را خلق کند و بساط نمایش­گران و هنرپیشه­ها و دولت و جامعه‌ی نمایشی را به تعطیلی بکشاند. آیا هنوز اثری از آن مانده است؟ به نظر می­رسد این ناخودآگاه در زمانه­ی ما در سکون به سر می برد. باید منتظر ماند، شاید بیدار شود.


(سایت تحلیلی البرز)

همه حقوق محفوظ است



جامعه نمایش، بنیادگرایی، سرمایه داری
[HyperLink1]


1387/11/05
00:19
نظر شما (محمدرضا فرهادی پور)
از نوتشته شما اینگونه بر میآید که سازوبرگهای ایدئولوژیک در ایجاد جامعه نمایش نسبت به نیرویهایی مانند پلیس از اهمیت کمتری برخوردارند. به عبارت دیگر با ابزار پلیسی به راحتی میتوان به اهداف مورد نظر نمایشی هر دولتی دست یافت. چرا؟ چرا اهمیت سازوبرگهای ایدئولوژیک از نظر شما کمتر است؟ علاوه بر این، این ناخودآگاه غیرنمایشی چیست؟ آیا با توجه به اینکه هر ناخودآگاهی به محض اینکه بروز یابد خودآگاه می شود و دیگر بخشی از نمایش است اصلا چنین رویایی در سر پروراندن درست است؟ راستی سیاست اگر چه در جامعه نمایش در تلویزیون برقرار است اما با عواملی همچون ماهواره تلویزیون دیگر کارکرد خود را از دست می دهد. نه؟
پاسخ ما

1387/11/05
18:20
نظر شما (رضا ميرزاابراهيمي)
ضمن تشكر من هم با محمد كاملن موافقم. تفكيكي كه بين جامعه نمايشي و ناخودآگاه غير نمايشي قائل شده ايد من رو ياد تفكيك مشهور اسلام آمريكايي و اسلام ناب محمدي مي‌اندازد، كه هنگامي كه عينيت مي‌يابند، هر دو هم جنس مي‌شوند.
پاسخ ما

1387/11/07
13:30
نظر شما (روزبه آقاجری)
خانم صادقی واقعا ستایش انگیز بود! من با نظرِ آقای میرزاابراهیمی کاملا مخالف ام. و هر چند آقای فرهادی پور سؤال پرسیده اند، اما برداشت شان نادرست است. یادداشتِ بالا را باید در چارچوبِ نظریه ی «جامعه ی نمایش» گی دبور فهمید. هر چند مفهومِ ناخودآگاه غیرِ نمایشی مسئله برانگیز است، اما مسئله را نه با تمرکز بر این مفهوم، بلکه با دقت در خودِ نقد فهمید. دست گذاشتن بر اینکه چه ناخودآگاهِ یا خودآگاهِ غیر نمایشی چه نقد و حتا مبارزه با جامعه ی نمایش به شکل «پیشینی» آلوده به نمایش است، دقیقا دست گذاشتن بر سویه ی دیالکتیکی مسئله است. نسبت دادن چنین رویکردی (تفکیکی) به تفکیک اسلام امریکایی/اسلام ناب بی ربط و عوامانه است. همچنین باید توجه کرد که تجلیِ عناصرِ نمایشی در تلویزیون و هم ماهواره، خود، بخشی از جامعه ی نمایش است. به «جامعه نمایش» نوشته ی گی دبور ترجمه ی بهروز صفدری نگاه کنید.
پاسخ ما

1387/11/07
14:07
نظر شما (روزبه آقاجری)
اما درباره ی خودِ نوشته ی خانم صادقی: 1. ارجاع به متن کتاب را بی اشاره به خودِ کتاب آورده اید. 2. برای دوبور، مسئله صرفا بدل شدن تصویر به کالا یا کالا به تصویر نیست. تجلیِ نمایشیِ کالا در واقع شکلی «تصویر-کالا» است. خطِ تیره (-) درهمروی و گنجانده شدن هر دو در هم را نشان می دهد. 3. در جایی نوشته اید: «نمایش به کارگردان نیاز دارد. پلیس کارگردان جامعه­ی نمایش است. در جامعه­ی نمایش، از دیالوگ و گفتگو و آگورا و روزنامه و نقد و جز این‌ها اثر زیادی نمی­ماند.» خانم صادقی، پلیس، کارگردان نیست، مدیر صحنه است. کارگردان، حکومت (Government) است، نه فقط دولت. 4. عنصرِ غیرِ نمایشی، دقیقا در ناخودآگاه است! او سرکوب می شود تا جا برایِ تجلیِ نمایشی فراخود باز شود و باز، «خود» است که به رغمِ مقاومت اش، چنین تجلی ای را تأیید می کند: چه مانکن های چادری چه مانکن های غیرِ چادری! 4. لطفا این نوشته را ببینید: http://sarpich.com/spip.php?article68 5. و در آخر، «در جهانِ واقعاً واژگونه، حقیقی و اصل، برهه‌ای از جعلی و بدل است» (جامعه نمایش، گی دبور، بهروز صفدری).
پاسخ ما

1387/11/07
22:34
نظر شما (محمدرضا فرهادی پور)
[جناب روزبه: فاطمه صادقی در ابتدای نوشته اش آورده است که: "اصطلاح «جامعه­ی نمایش» را برگزیده­ام، هرچند خود را مقید به کاربرد خاصی از آن نمی­دانم". درثانی به جز شما دیگران هم این کتاب را خوانده اند. بحث بر سر سازو برگهای ایدئلوژیک است و نظریات آلتوسر. تلویزیون در یک حکومت دیکتاتوری به دور از مرزهای تکنولوژیک کاربرد دارد و ابزاری برای سیاست و نمایش آن است نه در یک جامعه ای که مردم دیگر به تلویزیون نگاه نمی کنند. و مثلا ماهواره جای آن را گرفته است. سویه دیالکتیکی بسیار مهم است. وگرنه رهیچگونه رشدی اتفاق نمی افتد. نقد در متن خود فقط نقد است و بس
پاسخ ما

1387/11/08
01:03
نظر شما (روزبه آقاجري)
دوست عزيز، نگفتم تنها من كتاب را خوانده ام. 1. و همچنين اينكه، مسئله، تلويزيون، ماهواره يا اينترنت يا . . . نيست. مسئله تجليِ رسانه ايِ نمايش است، در اينجا. در تعيين اين مسئله كه تجليِ نمايش چه هست، اصلا مهم نيست كه مردم ويترين ها را نگاه كنند يا برنامه هايِ ماهواره را. 2. اگر به كنايه ي «ارجاع به متن کتاب را بی اشاره به خودِ کتاب آورده اید.» توجه مي كرديد، مي دانستيد كه آن جمله ي خانم صادقي را در ذهن داشته ام. «مقيدنشدن به كاربردي خاص» مثل اين است كه بگوييم مفهومِ «مبارزه ي طبقاتي» را به كار مي برم، اما خود را به سنتِ ماركسيستي مقيد نميكنم. مفهومِ «جامعه ي نمايش» آن چنان كه در متنِ خانم صادقي به كار رفته، تنها در چارچوبِ نظريه ي جامعه نمايش گي دوبور فهميدني است، هر چند درباره ي «وضعيتِ ما» به شكلي تحسين بر انگيز به كار گرفته شده است.
پاسخ ما

1387/11/08
10:08
نظر شما (محمدرضا فرهادی پور)
آنگونه که از مطلب فاطمه صادقی بر می آید او رسانه جایی برای تجلی نمایشی سیاست و البته وسیله ای برای حفظ و بقای آن می داند. بنابراین رسانه ای مانند ماهواره گرچه با هم وسیله ای برای نمایش است اما دیگر در خدمت همن سیاست نیست. و این یعنی از دست رفتن یکی از ابزار طراحی و البته مدیریت صحنه کارایی خود را از دست می دهد. و در اینجا به قول التوسر فقط نهادهای سرکوبگر کارایی خواهند داشت و دستگاههای ایدئولوژیکی مسل رسانه در خدمت سیاست حکومت کارایی خود را از دست می دهند. چرا که دیگر ماهواره ممکن است در راستای اهداف آنان گام بر ندارد.
پاسخ ما

1387/11/08
12:03
نظر شما (روزبه آقاجری)
دوست عزیز! شما مسئله را بیش از اندازه در چارچوبِ «دولت - ملت» می بینید! مسئله فراتر از اینهاست! عرصه ی تجلیِ «امرِ نانمایشی» در اکنونِ پیروزیِ سرمایه داریِ متأخر واقعا کوچک است. قضیه بیخ دارد! به قول شما «ازدست رفتن ابزار طراحی و مدیریت صحنه» برای یک دولت که خود جزیی از کلیتی بزرگ تر است و با آن فهمیده می شود، صرفا به محول شدن نقشِ ازدست رفته به دیگری می انجامد. باور ندارم که در دور باطلی اسیر شده ایم که قرار است تا ابد تکرار شود اما نمی توانم این نتیجه را که «... کارایی خود را از دست می دهد» بپذیرم. اگر با دقت بیشتری به «جامعه نمایش» توجه کنید، رابطه ی جزءهایِ همستیز را گی دوبور توضیح داده است. جزءهایی که در ظاهر در ستیز با هم عمل می کنند اما در تحلیل نهایی، یکپارچگیِ انتزاعیِ کلیتِ جامعه ی نمایش را بر می سازند.
پاسخ ما

1387/11/08
13:05
نظر شما (محمدرضا فرهادی پور)
سلام جناب وزبه من نیز باور ندارم که تمامی سازوبرگهای به ظاهر همستیز در باطن و در تحلیل صرفا در جهت یک هدف خاص عمل کنند. در چارچوب مسائل نظامهای قدرت به راحتی می توان مثالهایی از این امر به دست داد: برای مثال: در چارچوب یک نظام آموزش ممکن است برخی معلمان، دانشجویان یا استادان دانشگاه کاملا با سازو کار اصلی مخالف باشند. یا ممکن است یکی از سازوبرگاهای (ایدئولوژیک) یک نظام اصلا در هارمونی لازم با سایر سازوبرگها نباشد. به همین دلیل یکپارچگی به گمانم توهمی وامانده است که باید برای پساوامادندگی اش فکری کرد. برای نمونه آیا همین نوشته فاطمه صادقی در تضاد با خد جامعه نمایش است اما از طریق همین اینترنت خود را به نمایش می گذارد اما با برخی عناصر در ستیز است.
پاسخ ما

1387/11/08
14:41
نظر شما (روزبه آقاجری)
دقیقا! هم نوشته ی خانم صادقی (چنان که خودشان هم گفته اند) و هم هر تلاشی برایِ درافتادن با و ازمیان بردنِ جامعه ی نمایش، «آلوده» به عناصرِ نمایشی یا حتا تجلیِ نمایشی است. «بیرون» وجود ندارد اما همین تلاش های ستیزه گرانه (به رغمِ «درون» کلیت بودن شان) فضایی را بر می سازند که در «درون» شکافی ایجاد می کند و در واقع، کلیتِ یکپارچه نمایانده شده ی جامعه ی نمایش را ـ هر چند جزئی ـ می گسلند. از همین شکافِ دیالکتیکی است که دگرگونیِ آن سر بر می آورد.
پاسخ ما

1387/11/08
17:22
نظر شما (محمدرضا فرهادی پور)
بنابراین آقای روزبه: همیشه تمامی نیروها (اگر به گفته شما آنطور که گی دوبور هم می گوید) در راستای یک هدف خاص گام بر نمی دارند و گهگاه بعضی از آنها نه تنها با سازوبرگهای نظام موجود سر سازگاری ندارند بلکه چه در ظاهر و چه در باطن ساز مخالف کوک می کنند (یعنی مخالفت من با دوبور و شما). ناگزیر این جاست که دیالکتیک (همانند همین نوشته فاطمه صادقی) قدرت خود را نمایش می دهد. پس دست گذاشتن بر جنبه دیالکتیکی نه تنها مهم بلکه ضروری است تا دگرگونی اتفاق بیافتد. پس تلویزیون (منظورم خود فیزیک تلویزیون است و رسانه به عنوان سازوبرگ ایدئولوژیک دولت)در چارچوب دولت-ملت با حضور ماهواره دیگر کاراییی برای نظام سیاسی ندارد و صحنه نمایش آن نیست بلکه می تواند حتی در جهت مخالف هم عمل کند. یعنی اگر نظام ساسی نتواند (همانند کره شمالی) برای رسانه برنامه تنظیم کند هیچگونه کارایی ندارد و صحنه نمایش نیست.
پاسخ ما

1387/11/08
17:40
نظر شما (شایان مهر)
با سلام تاریخ ارائه کار خانم صادقی 3/11/87 و تاریخ نظرها به ماه های قبل باز می گردد. -خانم صادقی نگرانی های بسیاری دار ید. - بیائید یک لحظه تصور کنید جهان سرمایه داری و مصرفی وجود نداشت. کسی نمایش نمی داد، جهان چه شکلی داشت . - خانم صادقی در چه دوره ای از تاریخ ،بشر نمایش نداده است؟ -جهان مورد نظر شما ، به دور از شعار ،چه شکلی است ، نمونه بیاورید . - خانم صادقی عزیز تمام آدمهاییکه شما راجع آنها نوشتید آدمند، با سلیقه های متفاوت . شما شبیه آنارشیستها و فاشیستها و با همان ابزار و همان روشها مخالفان سلیقه خود را سرکوب کردید. البته شما بسیار انسان محترمی هستید که ناخواسته آموخته اید از همان ابزارها استفاده کنید . خانم صادقی بسیار عزیز ، روسری و لباس شما هم همان الگوهای مد است و از همان نمایش ها با تاخیر زمانی بهره برده است . مارکس ، نیچه ، آلتوسر ، مارکوزه ، بنیامین ... از همه استفاده کرده اید و درست از فراز هایی استفاده کرده اید که در مقابل هم هستند . مطالعات شما کافی نیست . بسار علاقمندم در مورد تفاوت های جدی آنها با شما بحث خلاقی را داشته باشم. - شما یکسره بورژوازی را نقد کرده اید مثل بقیه روشنفکران جهان سومی . البته قصد من بی احترامی به شما نیست ، اگر 35000000 زن در ایران باشند ، به تعداد انگشتان دست زنان عمیق و قابل احترام ، به اندازه شما یافت نشود . - قرار نبود من در رسانه ها چیزی بنویسم ولی مسائل جدی و قابل نقدی که در بحث شماست ، گریبان روشنفکران ایران در یکصد سال اخیر بوده . - بیائید همراه با رویاهایمان و واقعیت ، زندگی را بساز یم. - اما در آنچه باید باشد ، رویایی از شما ندیدم . - موفق باشد . با من تماس بگیرید .
پاسخ ما

1387/11/08
18:44
نظر شما (روزبه آقاجری)
دوست عزیز! شاید در تضاد قرار بگیرد اما این پرسش را بی پاسخ گذاشته اید: خودِ این برنامه های ماهواره ای را «چه کسی» راه می برد؟ من می گویم، هر چند تقابل رسانه ای به نفعِ برنامه هایِ ماهواره ای تمام می شود اما گردانندگان این برنامه ها خود جزئی از کارگزاران جامعه ی نمایش اند! در اینجا (تقابل برنامه های تلویزیونی یک رژیم خاص با برنامه های ماهواره ای) تقابلی دگرگون کننده وجود ندارد: هر دو در پی تداومِ جامعه ی نمایش اند. در آنجایی، تقابلی دگرگون کننده به وجود می آید که یک طرف در پی از بیخ و بن برافکندنِ کلِ سامانه ی نمایش باشد. صحنه ی نمایش هست اما نمایشی شکست خورده.
پاسخ ما

1387/11/09
01:54
نظر شما (فاطمه صادقی)
آقای فرهادی پور، آلتوسر می گوید: « هیچ ذهنی وجود ندارد، مگر آنکه پیشتر به انقیاد در آمده باشد» در «لنین و مقالات فلسفی دیگر» فوکو نیز رابطۀ میان انقیاد ذهنی و نظام های قدرت را به خوبی نشان داده است. بنابراین در این بحثی نیست که هر ذهنی از پیش توسط نوعی نظام قدرت به کنترل و انقیاد در آمده است. اما می خواهم به مارکس و دورکیم ارجاع بدهم که مفهوم از خود بیگانگی و آنومی را پدید آوردند. در چارچوب این مقاله این مفاهیم بسیار مهم اند؛ هر چند که به آنها ارجاع نداده ام. منظور از جامعۀ نمایش جامعه ای است که در آن فاصلۀ عمیقی میان خود «تجسمی» و خود «خود مختار » وجود دارد، جامعه ای که در آن الیناسیون و آنومی حاکم است و خود تجسمی و نمایشی بر خود خود مختار غلبه دارد. مک اینتایر این دومی را خود عاطفی می نامد. منظور از آن خودی است که کمتر نمایشی است و بر درون بیش از برون راجع است. در اینجا تأکید بر درونیات است، در مقابلِ دغدغه برای تصویر بیرونی که بر به رسمیت شناخته شدن از سوی دیگران تأکید دارد. دنیس رانگ با استفاده از دو مفهوم بسیار معروف این دو را از هم چنین تفکیک می کند: خود کمتر اجتماعی شده در مقابل خود بیشتر اجتماعی شده. حال باز می گردم به بحث خودم: منظور از ناخودآگاه غیر نمایشی یا کمتر نمایشی یا به تعبیر زیباتر آقای روزبه آقاجری نا نمایشی تأکید بر خود غیر تجسمی، و خود خود مختار یا خود کمتر اجتماعی شده است. از این زاویه بر انقیاد ذهن در نظام های قدرت نیز با ارجاع به « خودِ عاطفی» مک اینتایر ( که نباید آن را با احساسی بودن یکسان گرفت) حدی وجود دارد. منظور من بازگشت به این خود، در مقابل خود الینه شده، الیناسیون، و آنومی حاصل از آن است.
پاسخ ما

1387/11/09
09:58
نظر شما (محمدرضا فرهادی پور)
آقای عزیز. شما چرا دور می زنید. ما که پیش از این به این نتیجه رسیدیم که حتی همین نوشته و بحث میان من و شما هم از رهگذر جامعه نمایش عرض اندام می کند. تداوم جامعه نمایش برای چه کسی؟ یک مثال: مخالفان و موافقان جهانی شدن هر از اینترنت استاده می کنند تا حرفهای خود را بزنند. درست است که هر دو در دمات جامعه نمایش اند اما آیا هر دو یک هدف را پیش می برند؟ بدون شک خیر. اما هر دو از یکی از ابزراهای نمایش بهره می برند تا ابراز وجود کنند. اتفاق این تقابلهای دگرگون کننده در سطح دولت ملت معنا دارد وگرنه در سطح (گسترده) مورد نظر شما که نه این قواعد و نه هیچ قاعده دیگری معنا نخواهد داشت. به عبارت دیگر اتوپیا هم جامعه نمایش خود را دارد. اما خوب باز هم می توان این دور باطل را تکرار کرد که خل حالا اتوپیا در خدمت جامعه نمایش است؟ به دید شما حتما به. نمایش هست آما اینکه هرکس چه نقشی بازی کند کارگردان که باشد، سازوبرگها چگونه عمل کنند بسیار مهم است.
پاسخ ما

1387/11/09
11:39
نظر شما (ميرزاابراهيمي)
جناب اقاي آقاجري من در طول مباحث شما چيزي را كه بتوان در عينيت آن را تجربه كرد ولي نمايشي نباشد را نديدم. منظور من از آن مثال عوامانه (اسلام آمريكايي) همين بود. زيرا به نظر بنده زندگي تمامي انسان‌ها بيش از آنكه متاثر از توهمات و تقدسات آنها باشد تاثير گرفته از واقعيت‌هاي موجودي است كه عينيت يافته‌اند. زماني كه تصورات هر يك از ما عينيت پيدا مي‌كنند ناخودآگاه تبديل به نمايش مي‌شوند. اگر كه چنين نيست لطفاً استدلال خود را به جاي ادامة مباحث گذشته، صرف تفهيم آنچه كه بايد باشد (از نظر شما، خانم صادقي و دوبور) كنيد. سپاسگذارم
پاسخ ما

1387/11/09
13:16
نظر شما (محمدرضا فرهادی پور)
به خانم صادقی: خوب اکنون کمی بهتر شد. هم منظور شما روشن تر شد و هم ابهامات من کمتر. ببینید من شک دارم که همه مردم یک جامعه آلینه شده باشند. برای مثال همه کسانی که در نمایشهای مختلف (عزاداری، رقاصی، ظاهر متفاوت، پوشیدن برای زیبایی و ...) شرکت می کنند بدون شک آلینه نشده اند. شاید بتوان گفت که اغلب مردم اصلا از این نمایش خبر ندارند هرچند به طور ناخواسته در این نمایش بازی می کنند و البته چاره ای جز این ندارند. یک سوال دارم: چه چیزی هست که نمایشی نیست؟ حتی یک بازیگر ساده نمایش هم نمایشی است. خواسته یا ناخواسته. برداشت من از نوشته شما این است که تمامی آداب و سنن حاکم بر رفتار فعلی جامعه ما نمایشی است. بنابراین گیریم که در این میان یک ناخودآگاه نانمایشی بیدار شود. اما او باید از رهگذر جامعه نمایش خود را نمایان کند. البته این ناخوداگاه نانمایشی نمایان شده گرچه حدوحدود دارد اما در یک جامعه فیلتر شده آیا او مجالی برای نمایش این ناخودآگاه نانمایشی خود خواهد داشت. از آنجاکه در مثال مورد نظر شما نهادهای سرکوبگر همه کاره اند پس ناخودآگاه نانمایشی آلینه نشده فقط چه گوارا است و بس؟ نه؟ یا همان کسانی هستند که برای نمونه برای عزاداری خود، برای رفتن به عروسی، برای رفتن به مهمانی، و ... راهی ندارند جز اینکه از این آداب پیروی نکنند. به گمانم این بازگشت تقریبا غیر ممکن است. دسته دیگر هم همان کسانی هستند که در چارچوب نظام قدرت تن به قواعد بازی نمی دهند و ساز خود را کوک می کنند که همان کسانی هستند که با نظامهای ایدئلوژیک همراهی نمی کنند.
پاسخ ما

1387/11/09
14:31
نظر شما (روزبه آقاجری)
1. (به شایان مهر) پوزیتیویسم + نولیبرالیسم آبکی معجون عجیبی می شود. خواهش می کنم ترم ها را عوامانه نکنید. آقایِ محترم، شما که خیلی ساده و نمی دانم با چه جسارتی، خانم صادقی را به کم مطالعه کردن متهم می کنید، ترمِ «نمایش» را در حد نمایش عروسکی یا حداکثر «جلوه فروشی» فرو می کاهید. خواهش می کنم به قراری که با خود گذاشته بودید پایبند بمانید. 2. (به آقای فرهادی پور) من دور نمی زنم. بگذارید تکرار کنم. شما می گویید چون مثلا مردم کره ی شمالی به جای خیره شدن به شبکه ی تلویزیونی ملی شان به شبکه ی ماهواره ای مثلا VOA خیره شده اند، تلویزیون چونان جزئی نمایشی کارکردش را از دست داده است. نه! چنین نیست. جدا از اینکه درباره ی اثرگذاریِ شبکه های ماهواره ای جای بحث هست، در اینجا صرفا جزء نمایشیِ تلویزیون ملی کره شمالی در برابر جزء نمایشیِ VOA شکست خورده است، چرا؟ چون VOA از طرفِ دال اعظم جامعه ی نمایش در دوران ما یا به تعبیرِ دوبور «ودت» این جامعه (امریکا) پشتیبانی می شود و می دانیم که امریکا ابرقدرت اقتصادی سیاسیِ عظیمی است. ببینید، جزء نانمایشی (یا به تعبیر خانم صادقی، ناخودآگاه نانمایشی) در اکنونِ ما هنوز جزئی است. اما حضورش، دقیقا در کلیتِ «یکپارچه نمایانده شده»ی جامعه ی نمایش شکاف می اندازد. یعنی شکافی را آشکار می کند که جامعه ی نمایشی در پی پنهان کردن آن است. اگر مسئله را در چارچوب دولت - ملت ببینید، نخواهید توانست جامعه ی نمایش را چونان چیزی جهانی ببینید. جامعه ی نمایش جهانی است اما این جهانی بودن نشان دهنده ی یکسان بودن تجلیِ آن در همه ی جهان نیست. یعنی تجلی های متفاوتی پیدا می کند. خودِ دوبور از دو تجلیِ کلی نام می برد: «نمایش گسترده» و «نمایشِ متمرکز». در اینجاست که با توجه به بحث دوبور، می توانیم مثلا دولت - ملت چین، کره شمالی و ایران را در چارچوبِ مفهوم «نمایش متمرکز» جمع بندی کنیم. در اینجا کمی بحث را ساده کرده ام و هم، مفهوم «تجلی» مسئله برانگیز است. 3. (به آقای میرزاابراهیمی) مسئله «این یا آن» نیست، مسئله، «هم این هم آن» است. ببینید، نمایشی است چرا که جزء در کلیت تحقق می یابد (مقاله ی خانم صادقی از این نظر جزئی از نمایش است) اما نمایشی نیست چرا که این جزء خود را در ستیز (تقابل) با آن کلیت قرار داده است (مقاله ی خانم صادقی نقدی خوب بر عناصر جامعه ی نمایشی است). اینکه این جزء تا کجا می تواند این ستیز (تقابل) با سیستم را پیش ببرد و در سیستم حل نشود، بحث هایی دیگر اند. اما چند سؤال: یک) جمله ی "زماني كه تصورات هر يك از ما عينيت پيدا مي‌كنند ناخودآگاه تبديل به نمايش مي‌شوند" یعنی چه؟ دو) ببینید «عینیت باوریِ» شما که در هنگام داوری ارزشی نسبت به انسان ها بی شک به «منفعت باوری» خواهد گرایید، نمی تواند توضیح دهد چرا یک انسان باید بمب به خودش ببندد و برای کشتن یک امریکایی، یک ساختمان را منفجر کند. نمی تواند تو ضیح دهد چرا در ژاپن برایِ خریدنِ ورژن جدید یک بازی مردم پشت در فروشگاه می خوابند! نمی تواند توضیح دهد چرا انسان امروزی با مصرف کردن هویت پیدا می کند. نمی تواند توضیح دهد انسان ها چرا مبارزه می کنند! نمی تواند توضیح دهد یک فرانسوی چرا باید آرامش خود رها کند و به جمع مبارزان آنارشیست در جنگ داخلی اسپانیا بپیوندد. شما با این سویه های عادی و متفاوتِ «زندگی» انسان چه می کنید؟
پاسخ ما

نام و نام خانوادگي  
پست الكترونيكي    
نظر شما