خانه > مقالات > نمايش محتواي مقاله

نگاهی فراپشت­نگر به گره­گاههای نظری بلشویک­ها و عمل سیاسی برآمده از دل آن‌ها
پیرامون رابطه‌ی تئوری و عمل سیاسی / فروغ اسدپور /
1388/10/30     07:50
 

مقدمه

این نوشته‌ی نسبتاً مفصل قصد دارد با بررسی رویکردهای تئوریک روس‌ها در دوره‌ی­ پیشاانقلاب، با دو نظرگاه در چپ ایران برخورد کند:

1. نظراتی که همه‌ی دستاوردها و نیز خطاها و شکست­های جنبش­های چپ و سوسیالیست تاکنونی را بدون بررسی جدی آن‌ها به‌نوعی "یک بلای آسمانی" می­بینند که بر سر طبقه‌ی کارگر "انتزاعی" نازل شده است. نظراتی که ظاهراً عمق و پیچیدگی تاریخ و روند پرپیچ و خم آن را دست­کم می­گیرند و حاضر نیستند به میانجی تجارب گذشته و درس­آموزی از شکست­ها و پیروزی­های جنبش­های رهایی­بخش تاکنونی به فرموله کردن وضعیت امروزین بپردازند. به‌نظر می­رسد که این نظرات بنحوی پوشیده تحت عنوان "وحدت تئوری و پراتیک"، عملا تئوری را تشویق می­کنند تا کمر به خدمت مشاجرات فرقه­ای و "نارسیسیسم اختلافات کوچک" ببندد.

2. نظراتی که ظاهراً قائل به یک سوژه‌ی معین از قبل تکوین­یافته به نام "بورژوازی" (که ظاهرا با اصطلاح "طبقه متوسط" هم گاه مخدوش می­شود) هستند و بطرزی جبرگرایانه و ناگزیر از روند پیشرفت جامعه و سمت و سوی ناگزیر آن صحبت می­کنند. به‌نظر من این دیدگاه دوم نیز به تجارب تاکنونی جنبش­های رهایی­بخش (بویژه نوع سوسیالیستی و چپ آن) بهای کافی نمی­دهد و به بررسی جدی "دیالکتیک پیشرفت" نزد مارکس همت نمی­گمارد.

هیچ‌یک از این دو دیدگاه تاکنون یک تحلیل انضمامی از وضعیت جامعه ایران ارائه نداده است اما در عوض چنین به‌نظر می­رسد که هر دو دیدگاه، سوژه‌ی تحولات تاریخی را از قبل برای خود مشخص کرده و جهت پیش‌روی را نیز در همین راستا فرض گرفته است و البته هنوز یک برنامه‌ی مشخص مبتنی بر تحلیل وضعیت ایران از سوی هیچ یک از این دو طرف ارائه نشده است.

به‌واسطه‌ی این دو برخورد اهمیت تئوری و تاکید بر لزوم "فاصله­گیری" نسبی آن از عمل بیواسطه سیاسی باز هم بیشتر برای من روشن می­شود. منظورم این است که وقتی هنوز مبناهای بحث روشن نیست ارائه برهان و دلیل برای اثبات وجود یک سوژه جهان­تاریخی از قبل تعیین­شده قدری عجیب می­نماید. برای استدلال بیشتر حول چنین رویکردی قصد دارم وارد دعواهای روسها و بحث­های مارکس با آنها بشوم تا در پایان مطلب، مقدماتی را که در اینجا چیدم، از نو، به نحوی روشن­تر و بهتر نتیجه بگیرم.

بر این اساس این بار بی­مقدمه زیادی بسراغ توضیح و تشریح بیشتراهمیت پراتیک تئوریک و لزوم فاصله­گیری آن از عمل سیاسی روزمره و کوتاه­مدت می­روم.امیدوارم در آینده باز هم بیشتر بتوانم نظراتم را توضیح دهم.

فکر می­کنم پیش از هر چیزی باید منظورم از چنین پراتیکی را روشن­تر کنم.

پیش‌تر در مطلب "فقر پراتیک تئوریک در روشنفکری ایران" گفتم که جامعه ما و بویژه چپ ایران نیاز به پراتیک تئوریک دارد، چیزی که تا به امروز از آن غفلت کرده­ایم.[1] در همین رابطه باید بگویم که من پراتیک تئوریک را دارای دو سطح می­دانم- یکی عام و دیگری خاص.

1. در حالت عام آن، تئوری را بمعنای انباشت دانش و شناخت تحلیلی از امور جامعه و تاریخ- بمعنای جامعه و تاریخ جهانی و ملی/منطقه­ای- بکار می­برم. یعنی به نوعی نگاه از "بیرون"، بیرون از مقطع حاد و جاری عملی قائل هستم که آن را با سهل­گیری فراوان "نگاه علمی- عینی-تاریخی -فلسفی" می­نامم. بخش علمی-عینی-فلسفی این نگاه قصد دارد با خونسردی و بیرحمی واقعیت مقابل خود را هر چه "عریان‌تر" بشناسد و بدین­معنا نمی­تواند و نمی­خواهد به میل خویش در آن دست ببرد (می­دانم! بر سر همین یک نکته می­توان تا بینهایت بحث کرد اما فعلا از آن دعوا بگذریم). بخش تاریخی این نگاه، فراپشت­نگر است و قصد دارد تاریخ را تئوری­پردازی کند و از آن بیاموزد. آموختن از تاریخ در این راستا نه فقط سیستماتیزه کردن و تئوری­پردازی گذشته است که همچنین تئوری­پردازی گذشته در پرتو وجود یک مسئله آزاردهنده و دردناک در زمان حال است، مسئله­ای حاد و جدی که راه پیشروی به جلو را سد کرده است. بهمین علت نگاه فراپشت­نگر لازم است تا راه­حلی برای رها شدن از طلسم "نسل­های درگذشته و مرده" بیابیم.

2. در حالت خاص آن، تئوری را بمعنای دانش و شناخت از امر انضمامی، مشخص و حاد کنونی یا مقطع جاری (گذار دردناک جامعه ایران و چگونگی سمت و سوی آن) بکار می­برم، به بیانی می­توان گفت که در این سطح از تئوری ما "درون" وضعیت جاری هستیم و بررسی آن از "درون" را در نظر داریم. یعنی بمثابه کسانی که درون قایق گرفتار آمده در تلاطم امواج خروشان دریا نشسته­ایم و پارو می­زنیم یا کاپیتان آن هستیم، دغدغه نجات قایق در همین حالا و اینجا را داریم. بدین ترتیب همه دانش انباشت­شده و گسترده ما باید بکار نجات این قایق بیاید.

پس شاید بتوان موضوع مطالعه عام­تر را ترتیب دادن نوعی تحلیل نقشه­مند از وضعیت گذشته در پرتو رویکرد به مسئله امروزین در سطوح مختلف (علمی-عینی-فلسفی-تاریخی) دید و موضوع مطالعه خاص را ارائه "تحلیل مشخص از شرایط مشخص" یا "شناسایی شرایط تئوریک برای عمل سیاسی" نامید.

رابطه بین ایندو سطح از تئوری معمولا مورد مناقشه بوده و هست، زیرا گروهی که کار مطالعاتی نوع اول را بعهده می­گیرد، معمولا گروه دوم را متهم به بی­توجهی به تحلیل­های "عینی" می­کند و گروهی که مطالعات دوم را می­پذیرد، گروه اول را آکادمیک و غیرسیاسی و دارای ضعف راهبردی می­داند. سعی من نشان دادن این موضوع است که ایندو وجه از تئوری در یک رابطه "تفاوت در عین وحدت" با هم بسر می­برند که در سطح کاربرد عملی البته تناقضات و کشاکش­هایی با هم خواهند داشت اما چنین چیزی مانع وحدت آنها برای پیشبرد یک "سیاست و استراتژی" صحیح و پایدار نیست. تناقضات و کشاکش­های ایندو سطح از تحلیل از آنجا ناشی می­شود که در هنگامه نبردهای سرنوشت­ساز اجتماعی و زد و خوردهای جدی گاهی باید فورا "تصمیم" گرفت و گره پیش رو را با سرعت و قاطعیت گشود. یعنی معمولا چنین است که همه چیز مطابق "نقشه" پیش نمی­رود و موضوعات و چرخش­هایی پیش­بینی ناشده بوجود می­آید که نیاز به "انتخاب" و "تصمیم" دارد. بدین­معنا باید نقش عامل "تصادف" و اتخاذ تصمیمات مخاطره­آمیز را جدی گرفت، تصممیاتی که پیامدهای آنها از قبل برای ما روشن نیست. اما توجه به عامل تصادف نمی­تواند توجیهی برای خیره­سری عمل سیاسی و بی­توجهی آن به وجه تئوریک یا دست­بردن در تئوری­های عینی و تقلب در آنها باشد. در عین حال که می­پذیرم در عرصه باز تاریخ لحظاتی هست که باید فورا "تصمیم" گرفت زیرا همین حالا و اینجاست که پرسش دشوار "چه باید کرد؟" پاسخ می­خواهد.

در ضمن من قبول دارم که تئوری همیشه و همیشه باید راه را برای خودانگیختگی­ها و ابتکارات طبقه و توده­های مردم باز نگاه دارد و آنها را با جدول­ها، مفاهیم و سیستم­ها و آمارهای خود خفه نکند. یعنی تئوری باید با تحولات اجتماعی با آغوش باز برخورد کند. بطور کلی از "مردم" باید آموخت و از تجارب آنان بار برگرفت و پرتوان شد. ارتباط با توده­های مردم شرط زندگی تئوری است. یعنی درآمیختن علم و هنر سیاست با یکدیگر. اما همچنان تاکید می­کنم که وجه تئوریک را نباید فدای وجه پراتیک کرد. تعادل و هماهنگی بین ایندو بسیار مهم است.

برای روشن­تر شدن مطلب مورد نظرم به مورد روسیه و رابطه بین وجه تئوری و پراتیک در مبارزات رهایی­بخشی انقلابیون روسیه می­پردازم.


روسیه و چگونگی وابستگی دو وجه پراتیک با یکدیگر

من در اینجا از تلاش­های لنین (و دیگر انقلابیون روسیه) برای شناسایی تئوریک شرایط عمل سیاسی خواهم گفت که به نظر من سخت ارزنده و قابل احترام­اند. اما در عین حال از دشواری­های پیش روی آنها و بویژه این رهبر انقلابی خواهم گفت و این که ضعف شناسایی تئوریک شرایط عمل سیاسی منجر به ناکامی­های سهمگینی برای شوروی سابق و همه سوسیالیست­های جهان شد. کمبودهای پراتیک تئوریک لنین را در اینجا طرح می­کنم و در همین راستا سعی می­کنم بطور بسیار مختصر نشان بدهم که پراتیک سیاسی لنین و اعجاب انقلاب اکتبر روسیه (در کلیت آن)و نیز نقائص فاجعه­بار آن را می­توان تا حدود زیادی با پراتیک تئوریک انقلابیون متشکل در حزب سوسیال­دمکرات روسیه و رهبری بلشویک­ها (بویژه لنین) و نیز نبود یک نگاه فراپشت­نگر جدی به تاریخ روسیه بحث کرد. منکر آن نیستم که ارائه چنین بحثی از سوی من می­تواند حاوی نقائص بسیاری باشد و در نتیجه می­تواند از جهات بسیاری داوری و نقد شود.

بنظر می­رسد که در پرتو بحث­ پیرامون روش سه­گانه مکتب اونو که قبلا در همین سایت بحث­اش را ارائه کرده­ام، می­توان از "نبوغ و نوآوری" انقلابیون روسیه در امر روش­شناسی برای شناسایی شرایط عمل سیاسی سخن گفت. مطابق این روش در مرحله تدوین تئوری به معنای عام باید ابتدا سرمایه (بمعنای منطقی آن، سرمایه­داری ناب) را شناخت و در مرحله دوم که یک مرحله منطقی-تاریخی است، سرمایه­داری (بمعنای مرحله تاریخی آن، سرمایه­داری و تولید در کشورهای پیشرفته یک دوره تاریخی معین) را خوب شناخت و مکانیسم­های رشد و نشر سرمایه­داری را دانست. در مرحله بعدی، که مرحله تحلیل خاص از وضعیت انضمامی است، شناخت جامعه خودی(در اینجا روسیه) در پرتو روند عام "جهان-تاریخی" در دستور کار قرار می­گیرد. باید تاریخ و خودویژگی­های جامعه خودی را در پرتو تحولات جهانی سرمایه­داری بدرستی و با خونسردی بیرحمانه­ای بررسی و تحلیل کرد و به دلخواه در آن دست نبرد (برای همین نگاه علمی-عینی-فلسفی-تاریخی لازم است). بنظر می­رسد که ترکیب هوشمندانه­ای از این سه سطح تئوری بتواند تا حدود زیادی برای شناسایی شرایط عمل سیاسی راهگشا باشد. قصد من در اینجا این است که نشان بدهم روشنفکران انقلابی روسیه دست به چنین ترکیب تئوریکی یازیدند- اما بطور نیمه و ناقص- و بهمبن دلیل می­توان از آنان و هوشمندی­های تئوریک و سیاسی ایشان تمجید کرد و در عین حال از کمبودهای پراتیک تئوریک نزد آنها در حیطه عمل سیاسی گفت که بطور فاجعه­باری دامنگیر انقلاب و دستاوردهای آن گشت.

چگونگی پیوند امر عام و خاص یا کاربرد روش سه­گانه در مورد روسیه

باید بخاطر داشت که انقلابیون روسیه یکی از اولین گروههای انقلابی در جهان بودند که با آغوش باز نوشته­های مارکس را پذیرفتند و بسیار زود به انتشار و مطالعه کتاب سرمایه او همت گماشتند. اما در عین حال باید در نظر داشت که کتب دیگر مارکس همچون گروندریسه و نقد اقتصاد سیاسی تا مدتها بعد هنوز در دسترس علاقمندان نبود و در نتیجه انقلابیون روسیه نمی­توانستند آنها را در مقطع انقلاب اکتبر مطالعه کرده باشند که همین خود یکی از دلایل جدی بحران تئوریک آنها می­تواند باشد. موضوع دیگر این است که لنین در دست­نوشته­های 15-1914 خود پیرامون "علم منطق هگل" تازه به "معنای عمیق" فصل اول سرمایه پی می­برد و می­نویسد: "بدون درک منطق هگل نمی­توان به فهم عمیق فصل اول سرمایه دست یافت. برای همین است که در 50 سال اخیر مارکسیست­ها قادر به درک سرمایه مارکس نشده­اند". آنچه مهم است این است که آنها مورد انگلیس بعنوان گهواره سرمایه­داری صنعتی (و در وهله بعدی دیگر کشورهای پیشرفته سرمایه­داری) و نیز جلد اول سرمایه را مطالعه کرده بودند. بدین معنا آنها سطح منطقی بحث را "تا حدودی" می­شناختند.

مرحله بعدی کار پژوهشی آنان که باید مبنای شناسایی شرایط عمل سیاسی ایشان را تشکیل می­داد، بحث پیرامون "مرحله تاریخی سرمایه­داری" است که انجام آن را هم بوخارین و هم لنین با آثار خود در باره "امپریالیسم" بعهده گرفتند (با اختلافاتی که البته داشتند). به گفته کوین آندرسن[2] لنین در نوشتن موضوع مورد نظر خود، امپریالیسم، تحت تاثیر مطالعات خود پیرامون "علم منطق" هگل و دیگر آثار او بوده است.

مرحله بعدی کار آنان باید مطابق قاعده، بحث روی "مرحله رشد و تکامل" جامعه روسیه و رشد نامووزن آن باشد و مقایسه آن با جامعه انگلیس بعنوان الگوی ناب یک جامعه سرمایه­داری پیشرفته. در اینجا نیز روسها بیکار ننشسته و بمدت بیش از سه دهه در پی کشف و شناخت خصوصیات و ویژگی­های معین روسیه و چگونگی شکل گذار در کشور خود بودند. افرادی همچون چرنشفسکی، دانیلسون، پلخانوف، لنین (و تروتسکی که من به او نمی­پردازم) در این راستا از اهمیت بسیاری برخوردارند. در اینجا سعی می­کنم جنبه­هایی از این بحث­ها و مشاجرات را بسیار کوتاه ذکر –کنم.


روند بحث و تحلیل پیرامون وضعیت روسیه

1. ابتدا به بحث بسیار داغی که پیرامون کمونهای روستایی روسیه بین انقلابیون روسیه و مارکس و انگلس جریان داشت اشاره می­کنم، مباحثاتی که البته بمدت بیش از سه دهه در روسیه جریان داشت و مارکس و انگلس هم به این بحث­ها کشیده شدند. مباحثاتی که قصدش روشن کردن سرنوشت کمونهای روستایی به لحاظ تاریخی و جایگاه آنها در تحولات انقلابی روسیه بود. 2. سپس بحث لنین با پلخانوف پیرامون برنامه ملی کردن زمین­های کشاورزی را می­گویم. این بحث بدین لحاظ اهمیت دارد که به "ناقص" بودن درک هر دوی آنها از رابطه وضعیت سیاسی با شالوده اقتصادی اشاره کنم. 3. در آخر به مطالعات فشرده لنین پیرامون آثار هگل اشاره بسیار کوتاهی می­کنم. این آخری برای آن است که "تواضع" لنین و تلاش واقعی او در راستای گسترش شناخت خود از وضعیت تاریخی سرمایه­داری و رابطه آن با روسیه انقلابی (و البته نقصان این تلاش) را برشمارم. این نکنه آخری در عین حال شایان توجه است زیرا لنین در راستای خوانش خود از هگل، واقف به وجود سوژه­های جدید سیاسی می­شود و پی می­برد که آنها می­توانند بمثابه یک تکیه­گاه دیگر انقلاب (بجز کشورهای سوسیالیستی در باختر که چشم امید روسها بدان دوخته شده بود) در روسیه عمل کنند.

همه اینها برای آن است که روی اهمیت پراتیک تئوریک تکیه کنم و پیامدهای نقصان شناخت را ذکر کنم. در ضمن باید همینجا اضافه کنم که شکاف بین واقعیت انضمامی و شناخت آن هرگز پرشدنی نیست اما می­توان از درجات آن کاست.

1. کمونهای روستایی در روسیه و سرنوشت "راه روسی"

بطور کلی می­توان گفت که بحث پیرامون خصلت و سرنوشت کمونهای روستایی حول این موضوع متمرکز بود که آیا روسیه یک کشور سرمایه­داری است و بناگزیر باید راه طی شده توسط انگلیس و دیگر کشورهای باختر را برود یا این که کمون­های روستایی نیرومند روسیه می­توانند مبنای یک بدیل ناسرمایه­دارانه برای آینده کشور باشند؟ من در طرح این بحث از نوشته­های دو پژوهشگر مارکسیست به نام­های تئودور شانین و پارش شادوپادیا کمک می­گیرم که ترجمه فارسی آنها بزودی در اختیار علاقمندان قرار می­گیرد.[3] قسمت اول این بحث از شانین است که پس از پایان آن بخشی از پاسخ شادوپادیا به شانین را نیز ذکر می­کنم تا عمق و پیچیدگی بحث در این مجال اندک دست­کم تا حدودی روشن شود.

شانین می­نویسد که در هنگام سرکردگی تئوریک و عملی جنبش ناردونیکی (اراده خلق) در روسیه - که در 1873 با برنامه "به میان مردم برویم"، موجب برانگیختگی انبوهی از روشنفکران رادیکال روس شد و آنان (خواه مرد و یا زن) را واداشت تا موقعیت اجتماعی خود را ترک گفته و به میان دهقانان بروند به این امید که دهقانان را به شورش علیه تزار بر انگیزانند- توجه بسیاری وقف کمونهای روستایی و خودویژگی­های روسیه می­شد. مطابق این نظرات، "دولت تزاری به عنوان دشمن اصلی مردم روسیه هم به عنوان سرکوب­گر و هم به عنوان یک عامل رشد اقتصادی انگل­وار در نظر گرفته می­شد. از این منظر دولت نیروی اصلی سرمایه­داری روس به شمار می­رفت. نهادی که که طبقات استثمارگر را به وجود آورده بود و بزرگ­ترین مالک ثروت و واحدهای اقتصادی به شمار می­رفت. این دولت می­بایست از راه جنگ طبقاتی توسط طبقه­ی زحمتکش دهقانان،کارگران و روشنفکران سرنگون شود. انقلاب آینده باید با قدرت اقتصادی و سیاسی دولت تزاری و نهادهای گذشته مثل اشرافیت و دست پرورده­های آن-استثمارگران سرمایه­دار و روابط سرمایه­داری- درگیر شود. این دیدگاه نبردی بسیار سخت را پیش­بینی می­کرد اما بعد از پیروزی، فرصت­ یک پیشروی سریع به سوی سوسیالیسم را نیز ممکن می­دانست... از این منظر عقب ماندگی نسبی روسیه صحنه را برای جهشی انقلابی آماده می­ساخت: دور زدن از "مرحله" سرمایه­داری. به نظر نارودنیک­ها، وظیفه فوری سرنگونی انقلابی تزاریسم و تاسیس یک رژیم جدید بود که در آن حکومت با مداخله­ی دموکراتیک خود به موازات و همراه قدرت­های محلی مردمی عمل می­کرد" (شانین).

برنامه ناردودنیک­ها تقریبا به مدت سه دهه به بحث­های هیجان­انگیزی دامن زد. بحث یا مشاجره­ای که مارکس و انگلس نیز به زودی به آن کشیده شدند. نارودنیک­ها استدلال می­کردند که روسیه نباید از مرحله صنعتی شدن سرمایه­داری عبور کند و بدین ترتیب از سرمایه­داری به سوسیالیسم تکامل بیابد. مارکس و انگلس با این گرایش نارودنیکی هرچند با ملاحظاتی همدلی داشتند. مدتی کوتاه بعد از به پایان رسیدن جنگ روس و ترک در 1879 در صفوف نارودنیک­ها شکاف افتاد. پلخانف، اکسلرود و ورا زاسولیچ از آنان جدا شده و بعدا پایه­گذاران یک جنبش سوسیال دموکراتیک و کاملا مارکسیستی در روسیه شدند. این سه تن به تدریج به این نتیجه رسیدند که کمون روستایی در حال تجزیه است و سوسیالیسم دهقانی غیر واقعی است و روسیه باید از یک مرحله سرمایه­داری صنعتی و حکومت دموکراتیک قبل از رسیدن به سوسیالیسم عبور کند. این دیدگاه به ایستار تمامی مارکسیست­های روسی تبدیل شد.

"روش ویژه­ی روسیه" این درست چیزی بود که مارکسیست­ها در روسیه یعنی پلخانف و دوستانش به آن اعتراض داشتند. آن­ها یک سوسیالیسم خاص روسیه متکی بر کمون­های روستایی یا تروریسم ویژه روسیه نمی­خواستند (پلخانوف کمون­ها را مبنای استبداد شرقی در روسیه و خصلت آسیایی حکومت در کشور و نیز ترور دولت تزاری می­دانست). در همین رابطه آنها با مارکس به نامه­نگاری پرداختند تا از نظرات او پیرامون "مسئله روسیه" مطلع شوند. پاسخ مارکس آنها را سرخورده کرد.[4] واکنش آنها پنهان کردن نامه مارکس و جلوگیری از چاپ نامه در حزب بود(شانین). بهمین ترتیب در سال 1884 بود که پلخانف کتاب دوران­ساز خود را به نام اختلافات ما منتشر کرد که تماما به نفی امیدها و توهماتی پرداخته بود که در آنها انقلاب پرولتری روسیه (مبتنی بر کمونهای روستایی!) را تبلیغ می­کرد. او انتظار داشت که روسیه نیز راهی مشابه آلمان را طی کند. به نظر او کمون دهقانی روسی و از دهه 1890 کل دهقانان به میزان روزافزونی منشاء عقب ماندگی و رکود به شمار می­رفتند. زوال آن­ها و رشد سرمایه­داری در روسیه به عنوان پیش­درآمد پیشرفت سوسیالیسم با اشتیاق دنبال می­شد. این دقیقاً دیدگاهی بود که مارکس در سال 1881 مدافعان آن را با تمسخر "عاشقان سرمایه­داری روسیه" نامیده بود.

اما به نظر چرنشفسکی روشنفکر جان­باخته برجسته و انقلابی روسیه، کمون چارچوب موثری برای کشاورزی دسته­جمعی در روسیه پساانقلابی بود که همراه با صنعتی که تحت مالکیت عمومی قرار داشت و تعداد کمی از واحدهای موقتا خصوصی به کار خود ادامه می­داد.این تصویر شباهت چشم­گیری با بعضی از واقعیت­ها، و طرح­هایی داشت که در دوره­ی نپ از 1921 تا 1927 در روسیه عمل می­کرد.

در گیرودار این بحث­ها مارکس به هواداران روسی­اش توصیه می­کرد که به تحقیق اقتصادی اوضاع روسیه بپردازند تا این که صرفا به کتاب سرمایه یا به درس­های تجربه انگلیس اتکا کنند. بررسی­های مارکس در مورد روسیه، او را بسوی پاسخ­گویی به این مساله هدایت کرد که آیا دهقانان جبرا محکوم به فنا هستند یا این که جوامع دهقانی و غیر دهقانی قادر به هم­زیستی درکنار هم هستند. نظیر بسیاری از اقتصاددانان و آمارگران متخصص و برجسته روس، مارکس در مورد اعتماد به وظیفه تاریخی منحصر به فرد بورژوازی در جهان مدرن موضع لاادری­گرایانه اتخاذ کرد.

در سال 1880 دانیلسون روسی اولین جلد اثرش تحت عنوان "مقاله­هایی در باره اقتصاد بعد از اصلاحات" را به چاپ رساند. دانیلسون ادعا می­کرد که ویژگی­های روسیه آشکارا با مسیر تاریخی انگلیس متفاوت است و برای صورت­بندی یک استراتژی توسعه واقع­بینانه، امری بنیادی به شمار می­رود.

برخلاف انگلستان که تحول اقتصادی­اش بدون رقبای سرمایه­داری به وقوع پیوست روسیه قرن نوزده با دولت­های سرمایه­داری بسیار قوی­تری رو به رو است که تمایل به توسعه استعماری نامحدود دارند. بنابراین، به نظر دانیلسون گزینش راه سرمایه­داری برای روسیه بسیار دشوار است. از یک طرف دنباله­روی از تکامل آرام 300 ساله اقتصادی مثل انگلیس، روسیه را در مقابل سلطه استعماری به وسیله این یا آن قدرت جهانی آسیب­پذیر می­سازد. از طرف دیگر قبول یک اقتصاد رقابتی مبتنی بر بازار با خصوصی­سازی به سبک غربی می­تواند یک گروه نخبه­ی بورژوازی فاسد و یک اکثریت آزاد تهی­دست به وجود بیاورد. (بدون هیچ گونه افزایشی در نرخ بارآوری) به نظر او، روسیه در برابر گزینش بین مستعمره شدن به وسیله امپراطوری­های باختر و یا اشکال جدیدی از نابرابری و فقر قرار داشت. بدین ترتیب دانیلسون مساله توسعه را امری می­دانست که سوسیالیست­ها باید چارچوب جدید آن را بازتعریف کنند.[5]

دانیلسون خواهان یافتن راهی روسی برای توسعه کشور بود و از همفکران مارکسیست خود وحشت داشت که بجای تحقیق دقیق و منظم در باره بورژوازی و دهقانان روس، فرمول­های قالبی برای کشور ارائه می­کردند. ترس عمیق دانیلسون این بود که همعصران او راه­حل انگلیسی را قبول کنند که حذف کامل کمون دهقانی را هم شامل می­شد که به زعم او یک گام "تراژیک" در تکامل روسیه به جلو به شمار می­رفت.

قابل توجه این است که بسیاری از اقتصاددانان برجسته­ی روسیه، در آغاز قرن با دانیلسون هم نظر بودند. 5 نفر از 7 پروفسور برجسته اقتصاد و آمار در دانشگاه سنت پترزبورگ، و 4 نفر از اقتصاددانان دانشگاه مسکو طبق آخرین یافته­های آماری نشان می­دادند که کمون­ها نه تنها قادر به ادامه حیات خود هستند بلکه دست­کم، در زمینه کارآیی با واحدهای خصوصی کشاورزی هم برابری می­کنند.

به نظر مارکس واقعیت پیشرفتگی نسبی کمون روسی (که نه بر اساس روابط خویشاوندی بلکه مطابق روابط محلی سازمان یافته بود) و خصلت دوگانه آن (بطور توامان مبتنی بر مالکیت فردی و اشتراکی زمین بود)این امکان را فراهم می­ساخت که دو مسیر در برابر روسیه قرار بگیرد. یا دولت و سرمایه­دارانِ دست­پروده­ی آن به کمون حمله کرده و آن را از درون متلاشی می­سازند- برغم این که هیچ سرنوشت مقدری نابودی کمون را اجتناب­ناپذیر نمی­سازد. یا این که انقلاب، فشارهایی را که بر ضد کمون عمل می­کنند بر طرف می­سازد. خصلت بهم پیوسته کمون برتری می­یابد و تکنولوژی پیشرفته­ای که در سرمایه­داری غرب تکامل یافته است تحت کنترل تولیدکنندگان همبسته مورد استفاده قرار می­گیرد. چنین راه حلی برای آینده سوسیالیستی روسیه ارجحیت دارد. محدودیت اصلی کمون روستایی و انزوایی که زمینه­ی "استبداد متمرکز" است می­تواند به وسیله قیام انقلابی برطرف شود و با تعویض مجالسی که قبلا به وسیله دولت اداره می­شد با مجلس منتخب کمون (یک هیات اداری و اقتصادی که در خدمت منافع کمون است) نهادهایی بوجود آیند که در آن­ها دهقانان امور خود را آزادانه در یک جامعه سوسیالیستی به پیش ب­برند.

اما همانطور که گفته شد در نبود نامه­های رد و بدل شده بین مارکس و انقلابیون روسیه (که از سوی پلحانوف مخفی نگه داشته شدند) و در فقدان یک درک علمی-عینی-فلسفی-تاریخی[6] درست از وضعیت خاص روسیه، نسل بعدی سوسیال­دمکراتها (لنین) روی خصلت "سرمایه­دارانه" روسیه پایفشاری کردند. به گفته شانین، لنین بهنگام انتشار کتاب بااهمیت خود "توسعه سرمایه­داری در روسیه" در باره تفوق خصلت سرمایه­دارانه جامعه روسیه، به کتاب دانیلسون و نوشته­های دیگری که تا آن زمان در باره وضعیت روسیه منتشر شده بودند، توجهی نشان نداد و اعلام کرد که رشد روابط سرمایه­داری در روسیه کمونهای روسی را از درون دستخوش فروپاشی کرده است.

مطابق نظر شانین طی انقلاب 1907- 1905، انقلابیون روسیه متوجه قابلیت­های جدی دهقانان برای امر مبارزه در راه یک جامعه نوین شدند. از همینجا بود که لنین استراتژی جدید اتحاد (و دولت) انقلابی کارگران و دهقانان را طراحی کرد. این تغییر اساسی در نظرات قبلی لنین (که از پلخانف به ارث برده بود) در مورد تجزیه دهقانان، نهایتا باعث شد که بلشویسم به اعتقاد جدید ابدئولوژیکی با جذبه­ای جهانی تبدیل شود و در بین­الملل سوم و اتحاد شوروی ریشه دواند. این موضوع به معنای اتحاد انقلابی و فوری بلشویک­ها و حزب سوسیالیست انقلابی (SR) و نیز حاکی از ارائه برنامه ارضی جدیدی بود که ملی کردن زمین­ها را نیز در بر می­گرفت (که بعدها به عنوان یک خواسته محض پوپولیستی قلمداد گردید.)

اما در آوریل 1917، لنین خواستار انقلاب سوسیالیستی، تشکیل جمهوری شوراها بر اساس خط مشی کمون پاریس در سال 1871 گردید. "دیکتاتوری دموکراتیک کارگران و دهقانان" که در سال 1905 تعریف گردیده بود، "مشمول مرور زمان" شد و انقلاب سوسیالیستی به رهبری سوسیالیست­ها هدف قرار گرفت. اما با در گرفتن جنگ داخلی، مسائلی که در سال 1907- 1905 مطرح شده بود، بار دیگر کانون توجه قرار گرفت. لنین با اتخاذ تمام جزئیات برنامه ارضی حزب سوسیالیست انقلابی، حمایت توده­ای دهقانان یعنی عنصری مهم در پیروزی انقلاب را به دست آورد و در سال 1921 خط مشی آشتی جویانه تمام عیاری یعنی سیاسیت جدید اقتصادی (نپ) را نسبت به دهقانان اتخاذ کرد.

در پایان خلاصه بسیار کوتاه بحث شانین شاید بتوان در باره نتایج برآمده از دل مباحث او بطور فشرده چنین گفت که: بلشویک­ها در مراحل معینی از تاریخ مبارزاتی خود مرتکب اشتباهات کلانی در "شناسایی تئوریک شرایط عمل سیاسی" در وضعیت خاص روسیه شدند. نادیده گرفتن پژوهش­های بسیار مهم انجام شده از سوی دانیلسون و هشدارهای او و دیگر "آکادمیک"های متعهد روس برای جدی گرفتن خودویژگیهای روسیه و بویژه اهمیت کمونهای روستایی بعنوان یک شالوده جهش به جلو، بی­توجهی به "دیالکتیک پیشرفت در تاریخ" که بلشویک­ها بنوعی آن را جهانشمول و تک­خطی (بمعنای تنگ و عامیانه آن)درک می­کردند و مسائلی دیگر موجب زیگزاگ­های فراوان و پرهزینه برای کشور و انقلاب شد که شاید با بذل توجه به سطوح مختلف بحث و نیز احترام به یافته­های علمی-عینی-فلسفی-تاریخی دانشمندان و پژوهشگران اجتماعی روسیه (که پیش شرط هر گونه مطالعه وضعیت امپریک است) و تن دادن به نوعی "تقسیم کار تئوریک" بین لایه­های مختلف روشنفکران متعهد و سوسیالیست قابل پرهیز و پیشگیری می­بود.

اما در پایین برای آن که حق مطلب را بجای آورده باشم، بخش کوتاهی از نظرات شادوپادیا را نیز طرح می­کنم. زیرا به نظر می­رسد که شانین با تاکید یکجانبه روی "کمونهای روستایی" بعنوان "شالوده انقلاب پرولتری" دچار ضد و نقیض­گویی شده است و او نیز بنوبه خود مبنای تئوریک مارکس را ناقص درک کرده است.


سوسیالیسم نتیجه سرمایه است: رشد نیروهای مولده

شادوپادیا می­گوید که این مساله به طور وسیع مورد پذیرش قرار دارد که مارکس در سال­های آخر عمر خود به خصوص در نوشته­های خود در مورد روسیه نظرش را نسبت به مواضع اولیه­ی خود به طور بنیادی تغییر داد؛ اگر نخواهیم بگویم که در تقابل با آن­ها قرار گرفت. مارکس در مواضع اولیه­ خود این مساله را عنوان می­کند که عناصر جامعه جدید در بطن جامعه سرمایه­داری طی روند ایجاد شرایط نفی خود به وجود می­آیند. مارکس پرسشی را مورد بررسی قرار داده است که توسط مکاتبان روسی­اش طرح شده بود: آیا کمون­های موجود روستاهای روسیه می­توانند- بدون عبور از شیوه­ی تولید سرمایه­داری- شالوده­ی بنای سوسیالیسم (کمونیسم) را فراهم کنند، یا بعبارت دیگر، آیا روسیه به گذار از مرحله سرمایه­داری برای ورود به جامعه جدید نیاز دارد؟

مارکس در پاسخ خود اشاره می­کند که تحلیل او از شیوه تولید سرمایه­داری در کتاب سرمایه اکیداً محدود به "اروپای باختری" بوده است. او با تمسخر هر ادعایی مبنی بر دستیابی "به یک شاه کلید در نظریه تاریخی – فلسفی عمومی" را برای همه کشورها- صرفنظر از شرایط تاریخی ویژه­ی آن­ها- شدیدا مردود اعلام می­کند. بنابراین تحلیل­های کتاب سرمایه نمی­توانند به طور مثبت یا منفی پاسخی به پرسش­های طرح شده از سوی مکاتبان روس باشد. اما مارکس اضافه می­کند که طی مطالعات مستقل خود در باره­ی روسیه به این نتیجه رسیده است که کمون­های روستایی روسی می­توانند به عنوان نقطه عزیمت برای "بازسازی اجتماعی" در روسیه تبدیل شوند. اما این گذر نمی­تواند خود به خودی رخ دهد. مالکیت کمونی بر زمین به عنوان نقطه عزیمت این بازسازی به نوبه­ی خود تحت­تاثیر نیروهای مخالف قرار خواهد گرفت - نیروهایی که در داخل و خارج کمون عمل می­کنند - نیروهایی که می­توانند پایه­های نظام را در هم شکنند. از طرفی کشت قطعه قطعه­ی زمین و تصاحب خصوصی محصول آن به وسیله اعضایش و از طرف دیگر بارِ مالیاتی دولت، استثمار به وسیله سرمایه­ی ربایی و بازرگانی باعث آن شد که از سال 1861 دولت تزاری اقدامات به اصطلاح "رهایی دهقانان" را در دستور قرار دهد. بنابراین "بازسازی اجتماعی" در صورتی امکان­پذیر خواهد بود که عوامل منفی حذف شود، و مهم­تر از همه "انقلاب روسیه" به وسیله توده­ی دهقانان اتفاق افتد. آن­گاه در این روند کمون از دستاوردهای علمی و فنی موجود در سرمایه­داری غرب بهره می­گیرد.

بنظر شادوپادیا نتیجه­گیری شانین از این نکته این است که گویا مارکس می­پذیرد که انقلاب دهقانی در روسیه می­تواند به عنوان نمونه­ی اولیه برای گذر مستقیم به سوسیالیسم از جوامع دهقانی درکشورهای عقب­مانده تلقی شود. همان طور که انگلیس نمونه­ی اولیه برای جهان سرمایه­داری به شمار می­رفت.

برای شانین مورد روسیه یک بُعد چهارم به افکار مارکس اضافه می­کند. بنابراین باید به سه مبنا که انگلس پیشنهاد می­کند (یعنی فلسفه­ی آلمان، سوسیالیسم فرانسه و اقتصاد سیاسی انگلیس) یک بُعد چهارم یعنی پوپولیسم انقلابی روسیه را هم اضافه کرد. طبق نظر انریک دوسل یک "تغییر جهت" در افکار مارکس هنگام مطالعه­ی کمون­های روس رخ داد. این "تغییری اساسی در موضع نظری مارکس" نبود. بلکه "جاده­ی وسیعی" را در "گفتمان مارکس" در مورد راه­های متفاوت به سوی سوسیالیسم گشود- یکی برای سرمایه­داری رشدیافته و مرکزی و دیگری برای کشورهای پیرامونی و کمتر توسعه یافته. با بررسی نزدیک­تر متن مارکس در باره­ی روسیه در 1877 و 1881 مهم است که به این نکته توجه کنیم که مارکس بر "یگانگی مورد روسیه" اصرار دارد. این امر امکان این که، مورد روسیه را به نوعی "قانون" تبدیل کنیم و آن را در مورد جوامع دهقانی عقب مانده تعمیم دهیم، مثل "قانون حرکت سرمایه" در مورد جوامع سرمایه­داری منتفی اعلام می­کند. برای مارکس "کمون کشاورزی" روس یک "موقعیت یکتا بدون هیچ پیشینه و نمونه­ی تاریخی" به شمار می­رود. اول بر خلاف هند که قربانی یک فاتح خارجی بود نیرویی که به طور قهرآمیز کمون­های روستایی آن را با مالکیت اشتراکی زمین نابود کرده بود، روسیه از سوی هیچ "فاتح خارجی درهم نشکسته بود" و تنها کشور اروپایی بود "که هنوز کمون­هایش را در یک سطح ملی حفظ کرده بود". دوم روسیه می­توانست از محیط تاریخی یعنی هم عصر بودن با تولید سرمایه­داری در اروپای غربی استفاده کند که شرایط مادی حاضر و آماده­ای را برای "کار تعاونی در مقیاس وسیع" در اختیار می­گذاشت. این وضعیت به روسیه اجازه می­داد که تمام "دستاوردهای مثبت نظام سرمایه­داری" و از ثمراتی بهره­برداری کند که تولید سرمایه­داری به توسط آن­ها "بشریت را غنا بخشیده بود تا بدین­وسیله بتواند از راه سرمایه­داری اجتناب کند.

کمون­ها یک سویه­ی منفی داشتند که از "ذات دوگانه­ی شکل­گیری کمون روسی" ناشی می­شد: در کنار مالکیت اشتراکی زمین، کار بر قطعاتِ جداگانه، منشاء حق تصرف خصوصی بود که این امر اعضای کمون را قادر می­ساخت که به انباشت مالکیت قابل انتقال، پول و حتی گاهی برده و سرف دست یابد که به وسیله­ی کمون کنترل نمی­شد."این امر برابری اقتصادی و اجتماعی اولیه را منحل می­کرد". بنابراین خصلت "دوگانه"ی کمون­ها بدیلی را پیش­رو می­گذاشت: یا عنصر مالکیت خصوصی بر عنصر جمعی غلبه پیدا می­کرد یا عنصر جمعی بر عنصر مالکیت خصوصی چیره می­گشت. اگر به طور نظری به خواهیم توضیح دهیم کمون روسی با گسترش پایه­اش یعنی مالکیت اشتراکی زمین و حذف اصل مالکیت خصوصی می­توانست خود را حفظ کند و بدین وسیله نقطه عزیمت گذار مستقیم به نظام اقتصادی­ای باشد که جامعه مدرن به آن سو گرایش دارد. به هر حال با گذر از تئوری به واقعیت هیچ کس نمی­تواند این واقعیت را پنهان کند که "کمون­های روسی در حال حاضر" با توطئه نیروها و منافع قدرتمندی روبه­رواند". علاوه بر اعمال "استثمار بی وقفه دهقانان، دولت سلطه­ی بخشی معینی از نظام سرمایه­داری، بازار سهام، بانک، راه­آهن، تجارت را تسهیل کرده بود". همین طور کمون "توسط سرمایه­داران، بازرگانان، مالکان زمین به علاوه رباخواران به نحو فریبکارانه­ای استثمار می­شد. این عوامل مختلف در درون کمون منافع متناقضی را دامن می­زد که قبلاً موجود بودند و به سرعت زمینه­ی فروپاشی آن را فراهم می­کردند. این "اثرات تخریبی اگر به وسیله یک واکنش قوی از بین نمی­رفتند طبیعتاً به مرگ کمون روستایی منجر می­شدند". مارکس به همین دلیل بر نیاز به "انقلاب روسی" تاکید می­کند. اما حتی اگر این "انقلاب" پیروز می­شد و تحول کمون به سرمایه­داری را در هم می­شکست و کمونیسم را در روسیه دهقانی "از نظر فنی عقب مانده" بنا می­کرد مطلقاً به کمک نیروهای مولده پیشرفته احتیاج داشت یعنی به"دستاورد مثبتی که به وسیله نظام سرمایه­داری به دست آمده بود". روسیه نمی­توانست این کمک­های مادی را از رژیم­های سرمایه­داری دریافت کند این امر احتمالاً فقط می­توانست توسط پرولتاریای پیروزمند در اروپای غربی تامین شود که طبیعتاً هم­چون پشتیبانی علیه هر گونه دخالت نظامی سرمایه­داری از خارج علیه روسیه عمل کند.

البته وجود مالکیت اشتراکی در نظام کمون­های روسی از منظر مارکس و انگلس به عنوان عامل مساعدی است که دهقانان روسی را قادر می­سازد که از مرحله­ی مالکیت خصوصی سرمایه­داری جهش کنند. اما این موضوع، دیدگاه مارکس را به طور بنیادی تغییر نداد چون در موضع عمومی او در مورد پیش­شرط­های گذار به سوسیالیسم تاثیری نداشت: از طرفی وجود کار اجتماعی (با اجتماعی شدن تولید) نه در سطح محلی بلکه در سطح کل جامعه و از طرف دیگر رشد عالی نیروهای مولده کار اجتماعی برای آزاد کردن افراد از مبارزه برای تامین حداقل معاش روزانه و افزایش "زمان آزاد" فراسوی زمان کار الزامی است. سرمایه­داری ضرورتاً نظامی نیست که شرایط مطلوبی را خلق کند اما همان طور که مارکس بارها تاکید کرده فقط سرمایه تاریخا می­تواند از طریق تضادهای خود این شرایط را آماده سازد. نظام کمون روسی حتی به عنوان یک مورد استثنایی با مالکیت اشتراکی بر زمین و به خصوص "شرایط مادی حاضر و آماده کار تعاونی" باید بر دستاوردهای مثبت سرمایه­داری تکیه کند. سرانجام این تنها پرولتاریای باختر بود که از طریق انقلاب خود می­توانست مانند سدی در برابر دخالت خارجی ایستادگی کند و پیروزی انقلاب روسی را علیه رژیم تزاری به عنوان "سر ارتجاع اروپائی " تضمین کند.

شادوپادیا تاکید دارد که درگیری با یک اغتشاش جدی فکری ضرورت دارد آنهم یک خوانش ایدئولوژیک از مارکس در مورد روسیه است. خوانشی که در حول و حوش جنگ جهانی اول رایج بود. دانشمندان مختلفی ایده­ی انقلاب روس مارکس در مکاتبات او و مقدمه 1882 مانیفست را به عنوان پیش درآمد انقلابات قرن بیستم مشاهده کردند؛ به خصوص انقلاب­هایی که توسط مارکسیست­ها با تصرف قدرت توسط بلشویک­ها رهبری و آغاز شده بود­. طبق چنین نظراتی موضع جدید مارکس با پیروزی انقلاب در کشورهای عقب مانده که در آن­ها مارکسیست­هایی مثل "لنین، مائو، هوشی­مینه رهبری انقلاب را به عهده داشتند" همسویی دارد، آنهم در حالی که "هیچ انقلاب سوسیالیستی در باختر پیروز نشده است.

به بیان عمیق­تر بین ایده­ی انقلاب سوسیالیستی که به وسیله­ی خود تولیدکنندگان رهبری می­شود و انقلاب­هایی که در قرن بیستم نه به وسیله خود مولدین بلکه به وسیله گروه کوچکی از روشنفکران رادیکال به نام آن­ها و با حمایت توده­ای در مرحله آغازین صورت گرفت شکاف غیرقابل عبوری وجود دارد. تصرف قدرت توسط بلشویک­ها از آغاز، مولدین بلاواسطه را از هر گونه قدرت واقعی کنار گذاشت و "از سلطه­ی اکثریت وسیع به نفع اکثریت وسیع" به دور بود، همان طور که مانیفست کمونیست به طور شناخته شده­ای مطرح می­کند. حتی در مکاتبات مارکس که در این­جا مورد بحث قرار گرفت توجه خواننده را جلب می­کند که او بر قدرت خلاق مولدین بلاواسطه در تحول این جامعه تاکید دارد. او هرگز به این نکته اشاره نکرد که ما به یک دستگاه مخصوص نیاز داریم تا جایگزین خودفعالیتیِ خودانگیخته در جهت خودرهانی توده­ها شود. بدین ترتیب مارکس اصرار دارد که مجلس دهقانی که به وسیله کمون انتخاب شده و به عنوان ارگان اداری و اقتصادی در خدمت منافع آن قرار دارد این نهاد جایگزین نهاد حکومتی ولوست بشود. این مساله در تقابل آشکار با حذف نظام یافته­ی ارگان­های خودحکومتی مولدینی قرار دارد که به سرعت تحت رژیم بلشویک­ها شکل گرفت. به عنوان نمونه می­توان به سرکوب خونین دموکراسی شورایی کرونشتات اشاره کرد. یک نهاد برابرطلبانه، خودحکومتی، زنده و کاملاً سیاسی که نظیر آن از زمان کمون پاریس در اروپا دیده نشده است. به بیان شاید برجسته­ترین مورخ در این مورد قیام مردمی فوریه 1917 در واقع بیش­تر با ایده­ی مارکس از "انقلاب روسی" خوانایی داشت که به وسیله خود مولدین بدون رهبری حزبی آغاز شد و به عنوان یک جنبش توده­ای انقلابی وسیع در روندی کثرت­گرا، بدون نتیجه­ی از پیش تعیین شده بود. هر چند که "سوسیالیسم " به عنوان هدف بلاواسطه آن اعلام نشده بود. بلشویک­ها این روند را متوقف کردند و این دموکراسی انقلابی را در هم شکستند.

بعنوان جمع­بندی بسیار کوتاه از نظرات شادوپادیا می­توان گفت که اگر چه راههای رسیدن به سوسیالیسم می­تواند متنوع باشد اما در هر حال وجود کشورهای نیرومند سرمایه­داری که به سوسیالیسم گذار کرده باشند، برای تحقق این راههای مختلف لازم است. در ضمن از نظر او بدون یک چنین نقطه تمرکزی هر انقلابی در کشورهای پیرامونی یا نیمه-پیرامونی مجبور به رشد نیروهای مولده خواهد بود که لاجرم به اعمال قهر و خشونت بر مولدین بیواسطه و اعمال محدودیت بر خودگردانی مولدین خواهد انجامید. برغم آن که بنظر نمی­رسد که شادوپادیا با راه­هایی کمتر دردناک (دور زدن سرمایه­داری) مخالفتی داشته باشد اما حتی یک اشاره جدی هم- در فقدان کشورهای پیروزمند سوسیالیستی در باختر- به این موضوع نکرده است. برغم کاستی­های این دو موضع تئوریک، بنظر من می­توان هر دوی آنها را با توجه به ویژگی­های خاص جامعه ایران بحث کرد و در پرتو مطالعات جدی انجام شده پیرامون اقتصاد و ساختارهای سیاسی و نظایر آن "تصمیم" گرفت که طرفداران سوسیالیسم چه مسیری را می­توانند برای آینده جامعه پیشنهاد کرده و برای آن مبارزه کنند.

در ادامه همین بحث به یک بحث نظری دیگر بین رهبران نظری انقلاب روسیه اشاره می­کنم که بنظرم آن نیز دارای اهمیت شایانی برای درک معضلات نظری انقلابیون روسیه است. این بحث بین پلخانوف و لنین حول برنامه ملی کردن زمین­ها اتفاق افتاد.


2. بحث پلخانوف و لنین حول برنامه ملی کردن زمینها در روسیه

پلخانوف در کتاب خود "تفاوت­های ما" که در سال 1881 چاپ شد در باره کمونهای روستایی روسیه می­نویسد و می­گوید که ناردودنیک­ها در برجسته کردن آنها بمثابه مبنای جامعه سوسیالیستی آینده راه خطا رفتند زیرا که آنها با رشد مبادله و پیشرفت مالکیت خصوصی دستخوش استحاله شده­اند و در ضمن حیات این کمونها در روسیه تزاری مبنای استقرار پادشاهی مطلقه روسی بوده است. (باید بخاطر داشت که پلخانوف از چاپ و انتشار نامه مارکس به زاسولیچ خودداری کرده بود). پلخانوف در پلمیک خود ابتدا علیه نارودنیک­ها و سپس علیه لنین، استثمار کمونهای روستایی از سوی دولت استبدادی را همچون یک جنبه منفی برای عدم تشویق آرمانی کردن گذشته روسیه استفاده می­کرد و از آن همچون استدلالی علیه برنامه ملی کردن زمین از سوی سوسیال­دمکرات­های روس بهره می­جست.[7]

لنین نیز همچون پلخانوف نوشته­های آغازین خود را به نقد نارودنیک­های روسیه و ارائه یک تحلیل مارکسیستی از روسیه قرن نوزدهم اختصاص داد. او روی غلبه و فرادستی فزاینده روابط سرمایه­داری تولید و گردش در روسیه تاکید کرد که بطور موثری روابط پیشاسرمایه­داری را در کمونهای روستایی از بین برده است. در توصیف مرحله پیشاسرمایه­داری تاریخ روسیه، لنین تمایز جدی بین روابط پدرسالاری، آسیایی، و فئودالی قائل نمی­شد. در تصادم خود با پلخانوف بر سر برنامه ارضی 1906 او با اکراه و بی­میلی توصیف پلخانوف از روسیه همچون مصداق شیوه تولید آسیایی را می­پذیرد اما علیه فرضیه او استدلال می­کند که گویا ملی کردن زمین بطور خودبخودی منجر به احیای شیوه تولید آسیایی می­شود.[8] موضوعات استبداد شرقی و وجه آسیایی روسیه بیشتر برای مصرف بیواسطه سیاسی آنها و توجیه ضرورت گذار روسیه به سرمایه­داری مورد بحث بودند. یعنی این موضوعات بعنوان "موضوعاتی در خود و برای خود"، بعنوان بخشی از "خصلت­بندی عینی شیوه تولید و زمامداری در روسیه" و پیامدهای آن برای رژیم آینده در نظر گرفته نمی­شدند و در نتیجه تنها از لحاظ سیاسی و نبرد ایدئولوژیکی اهمیت داشتند.

با آن که باید توجه داشت که مطمئنا نوع عمومی جوامعی که شیوه تولید آسیایی را شکل می­داد دیگر نمی­توانست در همان شکل قبلی و با همان نوع "استبداد"[9] ایجاد شود اما بحث در باره "شیوه تولید آسیایی" و "استبداد شرقی" مرتبط با آن می­توانست بطور جدی­تری "خطر احیای استبداد" را در دستور کار تئوریزه کردن پیشینیه روسیه بگذارد و همان نیز احتمالا منجر به اتخاذ سیاست­هایی می­شد که "دولت­گرایی" شدید و نادمکراتیک از ابتدا امری ناپسندیده تلقی شود. یعنی با بحث پیرامون اشکال استبداد (دسپوتیسم) و رابطه آن با شیوه تولید و سازماندهی کار، امکان آن وجود داشتنآن که خطر استبداد سیاسی در زمان بعد ازانقلاب را جدی گرفت و در نتیجه بحث در باره گذشته دارای یک ارتباط و اهمیت واقعی تئوریک برای زمان حال می­گشت. بدین معنا بجای یک بحث صرفا سیاسی و ایدئولوژیک حول ملی کردن زمین­های کشاورزی به چنین سوالی باید پرداخته می­شد: چه شرایطی و چه نوع سازماندهی اجتماعی و سیاسی می­تواند منجر به ظهور نوع دیگری از استبداد سیاسی گردد؟ رابطه "استبداد شرقی" با نوع مالکیت در روسیه و ساختار سیاسی و اجتماعی و حکومتی آن چیست و چگونه می­توان از "احیای" آن پیشگیری کرد؟


3. لنین و هگل

به نظر کوین آندرسن مطالعات لنین از هگل در سالهای 15-1914 راهگشای تئوریزه کردن سوژه­های جدید و انواع نوین مقاومت­هایی بود که از سوی این سوژه­ها بعمل می­آمد. لنین در همین رابطه نوشت که با وجود این که مرحله امپریالیسم بمعنای تقویت سرمایه و تضعیف قدرت طبقه کارگر است اما در عین حال اشکال نوینی از مقاومت و تقابل را به صحنه تاریخی وارد کرده است مثلا جنبش­های رهایی­بخش ملی علیه امپریالیسم و استعمار (انواع نوین مقاومت و انواع نوین سوژه­های سیاسی می­توانست از منظر منافع انقلاب آتی روسیه کمک بزرگی برای روسها تلقی گردد). لنین در آن سالها هگل را برای درک بهتر دیالکتیک و مرحله تاریخی معینی که در آن بسر میبرد مطالعه کرد و تحولاتی در درک او پیرامون ایده­آلیسم، ماتریالیسم، فاعلیت، آگاهی، نفی نفی، ذات و پدیدار، امر عام و امر خاص و بهم­پیوستگی متقابل آندو، رابطه بین تئوری و پراتیک و نظایر آن ایجاد شد و حتی در اثر این مطالعات به نقد تلویحی اثر قبلی خود ماتریالیسم و امپریوکریتیسیسم پرداخت و نوشت که بدون مطالعه عمیق و جدی همه منطق هگل نمیتوان امیدی به درک فصل اول سرمایه داشت. برخورد انتقادی هگل با کانت را عمیقا تحسین می­کند و می­نویسد: "هگل در استدلال خود علیه کانت کاملا محق است. فکر در عبور خود از امر انضمامی به سمت امر مجرد (اگر درست فهمیده باشم! جمله از خود لنین است) خود را از حقیقت جدا نمی­کند بلکه بسمت حقیقت می­رود. تجرید و ساختن قانونمندی­های تجریدی در موضوع ارزش و خلاصه همه تجریدهای علمی (که درست و جدی هستند) طبیعت (واقعیت بیرونی) را بطور عمیق­تری بازتاب می­دهند و حقیقی­تر و کاملترند. مسیر درست این است: مشاهده بیواسطه، تفکر مجرد و از اینجا بسوی عمل رفتن- این ریشه دیالکتیکی شناخت حقیقت است شناخت واقعیت عینی" (همان منبع). بنظر دونایفسکایا که آندرسن از او نقل قول می­آورد، لنین در برخی فرازهای هگل در باره "ایده مطلق"[10] دچار دشواری­های درک و استنباط منظور هگل می­شود. هگل در اینجا روی رابطه جدید بین امر فردی، امر خاص و متعین و سرانجام امر کلی و همگانی تاکید دارد و از وحدت تئوری و پراتیک در این رابطه صحبت می­کند. لنین از این فراز و فرازهای مشابه برمی­جهد، دقیقا همانجایی که صحبت از رشد آزادانه فرد و آزادی در عالی­ترین سطح آن می­شود. از نظر دونایفسکایا شاید لنین نمی­دانست که باید از همین حالا با استالینیسم مقابله کند و فکر می­کرد که گذار انقلابی برای ایجاد جامعه جدید کافی است. او به این فکر نمی­کند که پس از انقلاب چه اتفاقی خواهد افتاد (پس موضوع اعمال هژمونی حداکثر و آموزش جامعه مدنی نیرومند در فردای انقلاب مطلقا در دستور کار او نیست). در ضمن آندرسن با ذکر مثال­های بسیاری محدودیت درک لنین از فرازهای مشابه هگلی و بهمین دلیل جهش او از روی آنها را نشان می­دهد و این که او همه جا از هگلی که بر محدودیت "ایده پراتیک" (عرصه پراتیک) تاکید دارد و یا از اهمیت "ایده تئوریک" (عرصه تئوریک) سخن می­گوید، درمی­گذرد و با خودکار در حاشیه دفترچه یادداشت خود زیر "پراتیک" خط می­کشد و روی آن تاکید می­کند.[11]

اگر باز هم بخواهم یک جمع­بندی فشرده و کوتاه از خوانش هگل توسط لنین ارائه کنم، فکر می­کنم که باید روی فقدان یک درک بسنده از موضوع بهم­پیوستگی امر کلی و امر خاص، و اهمیت فرد در نظم اجتماعی، تاکید کنم. در ضمن با توجه به آنچه که تابحال گفته شد، می­توان نتیجه گرفت که بلشویک­ها (و بویژه لنین بعنوان رهبر انقلابی) در ترکیب شناخت انضمامی چندجانبه از روسیه تنها تا نیمه راه موفق شدند. زیرا بحث پیرامون کمون­های روستایی و توجه به جان­سختی "مسئله دهقانان" و کمونها و موضوع امکان ظهور مجدد استبداد و رابطه آن با نوع سازماندهی تولید و کار می­توانست در ترکیب با خوانش هگل و مارکس درک روشن­تری از رشد ناموزون روسیه بدست بدهد و موجب آهسته­تر کردن سرعت برنامه­های انقلاب و توجه به شرایط بسیار مخاطره­آمیز کشور شود. بحث پیرامون این رخداد مهیب و بزرگ تاریخی و درس­آموزی از آن بسیار است اما من بهمین اندک بسنده کرده و نوشته را به پایان می­برم.

قصد من از نوشتن این مطلب، نشان دادن اهمیت پراتیک تئوریک بود، بمعنایی که در ابتدای مطلب گفتم و نیز درس­آموزی از بحث­هایی که نسل­های پیاپی انقلابیون روس درگیر آن بودند. قصدم نشان دادن این نکته بود که برای کاهش خصلت فرادستی حوادث و نقش تصادف لازم است که به سلاح تئوری و شناخت تئوریک از شرایط مجهز باشیم. این همان ضعفی است که انقلابیون روسیه برای رفع آن دهه­ها تلاش کرده بودند و با این حال تنها تا نیمه راه موفق شدند. در ایران قرن بیست و یکم ما هنوز اولین گام­های جدی را نیز در این راستا برنداشته­ایم. در ضمن قصد داشتم "فرضیه­"ای را در باره پراتیک تئوریک لنین مطرح کنم و آنهم این که به نظر می­رسد که او بنحوی بسیار هوشمندانه روش سه مرحله­ای بحث پیرامون منطق سرمایه، مرحله تاریخی سرمایه­داری و مرحله خاص رشد و تکامل کشور خودی را دنبال کرده است، اگر چه با نقائص و اشکالات فراوانی که در طول مطلب بدان اشاره شد و من فکر میکنم که ما نیز باید چنین روشی را دنبال کنیم. قصد دیگر من این بود که نشان بدهم ناتوانی­های تئوریک بلشویک­ها و منجمله لنین در بهم پیوستن درست این سه مرحله و تن دادن به یک تقسیم کار جدی بین اقشار مختلف "روشنفکران" انقلابی و سوسیالیست (و فاصله­گیری تئوری عام و انضمامی از عمل بیواسطه سیاسی) منجر به بی­توجهی فاجعه­بار او و دیگر همراهانش به موضوعاتی همچون چگونگی بهم­پیوستن امر عام- امر خاص و امر فردی، اعمال ضدهژمونی و اعطای امتیازات کلان به متحدان خود (برای اعمال هژمونی حداکثر در فردای تغییرات سیاسی رادیکال و فراهم آوردن امکان ایجاد یک جامعه مدنی وسیع و نیرومند) و بی­توجهی به امر دمکراسی و خودگردانی در کشور و نیز موضوع دیالکتیک پیشرفت نزد مارکس و همچنین دیالکتیک جهش و تدریج­گرایی، و دیالکتیک تغییر و ثبات گردید. بنظر می­رسد که در بین ما نیز بی­توجهی­های مشابهی به وفور وجود دارد. موضوع دیگر چگونگی تکوین "سوژه" تاریخی و تعیین روند و سمت و سوی پیشروی جامعه است که خودبخودی و یا بر اساس مفاهیم و تعاریف پیشاداده اتفاق نمی­افتد بلکه از دل شرایط عینی بعلاوه مبارزات و مباحثات و جمع­بندی و نتیجه­گیری از ایندو حاصل می­شود. در ضمن نتیجه­گیری من این است که استالینیسم و دیگر "انحرافات" در جنبش­های معطوف به رهایی طبقه کارگر همچون صاعقه از خلاء بر سر طبقه نازل نشدند بلکه حاصل روندهای مبارزاتی تئوریک و عملی بودند که به دلیل خصلت نابسنده و نادموکراتیک­­شان به گرایشات "انحرافی" منجر شدند. موضوع دیگر در همین راستا در رابطه با ایران بذل توجه به رشد نامووزن در سیستم سرمایه­داری جهانی است و چیرگی منطق سرمایه بر گستره عظیمی از زندگی اقتصادی و سیاسی جهان کنونی، که در پیوند با آینده ایران باید بطور جدی­تری بحث شود و تنها به دادن شعارها و برنامه­های آرمانی بدون پشتوانه، خواه بورژوایی و تولیدمدار و یا پرولتری و رهایی­بخش، بسنده نکنیم.




پی نویسها

[1] بار پیش در بحث­هایی که پیرامون مطلب "فقر پراتیک تئوریک در روشنفکری ایران" درگرفت از من پرسیده شد که چرا اینهمه روی اهمیت "تئوری" تاکید می­ورزم مگر کار تئوریک تضمین­کننده موفقیت عمل سیاسی است؟ در همین رابطه به من تذکر داده شد که ابراهیم لینکلن، مارتین لوتر کینگ و اخیرا باراک اوباما با استفاده حداقلی اما کارآمد از یک بسته تئوریک به نتایج سیاسی چشمگیری دست یافتند. امیدوارم بزودی بتوانم پس از پایان این دور نوشته­هایم به این پرسشها بازگردم و پاسخ درخور و شایسته­ای برای آنها فراهم کنم. اما برای شروع بحث باید بگویم که من فکر می­کنم داشتن پروژه­های ضدهژمونیک، ساختارستیز و سرمایه­ستیز نیاز به یک تئوری جدی و منسجم و جامع دارد که نمی­توان آن را نزد افراد نامبرده در بالا یافت. بعلاوه سه فرد یاد شده در شرایط بسیار متفاوت تاریخی عمل کرده­اند و فکر نمیکنم یکجاگذاری آنها چندان صحیح باشد.

[2] Kevin Anderson: Lenin, Hegel, and Western Marxism A critical study, 1995

[3] ترجمه این مباحث در کتابی به نام "راه روسی" از سوی نشر بیدار در دست انتشار است. من اجازه یافتم تا پیش از انتشار رسمی این مباحث از آنها در مطلب خود بهره بگیرم.

[4] ورا زاسولیچ به مارکس نوشت: این موضوع به گمان من مخصوصا برای حزب سوسیالیستی ما مسئله مرگ و زندگی است. حتی سرنوشت شخصی سوسیالیست­های انقلابی ما نیز، به طرز تلقی ما از این مسئله بستگی دارد. موضوع از دو حال خارج نیست: یا این کمون­ها با رهایی از مطالبات سنگین مالیاتی و بهره مالکانه اربابان، و با خلاصی از طریقه­ی اداره­ی استبدادی، می توانند در جهت سوسیالیستی رشد و توسعه یابند، یعنی به تدریج تولید و توزیع محصولات خود را بر مبنای اشتراکی تنظیم نمایند- که در این صورت، سوسیالیسم انقلابی باید تمام تلاش خود را مصروف آزاد ساختن کمون­ها و رشد و توسعه آن­ها نماید.

و یا در صورتی که- برعکس- کمون محکوم به نابودی باشد، یک فرد سوسیالیست- به این عنوان- دیگر وظیفه­ای نخواهد داشت جز آن­که با اشتیاق به محاسبات کمابیش بی اساس سرگرم گردد تا کشف کند تا طی دوره ده ساله، اراضی روسیه از ید دهقانان به دست بورژوازی انتقال خواهد یافت و یا با گذشتن چند قرن دیگر- احتمالا- سرمایه­داری در روسیه به همان درجه از رشد و توسعه­ی خود در اروپای غربی خواهد رسید؟ و در این صورت قلمرو تبلیغات را باید به کارگران شهرها محدود ساخت؛ کارگرانی که مستمرا در توده­ی دهقانی غوطه­ور خواهند بود- دهقانانی که به دنبال انحلال کمون­ها و در طلب مزد به خیابان­های شهرهای بزرگ سرازیر خواهد شد در این اواخر ما بارها ­شنیده­ایم که جماعت روستایی، هم­چون پدیده­ای عتیق توسط تاریخ و سوسیالیسم علمی- و در یک کلمه بگوییم آن­چه که در درستی آن کوچک­ترین تردیدی نیست- آن را محکوم به زوال شناخته است. کسانی که چنین نظری را موعظه می­کنند، خود را شاگردان واقعی شما و "مارکسیست" می­نامند. نیرومندترین دلیل آن­ها اغلب جمله­ی "مارکس این را می­گوید" است. [وقتی] به آن­ها جواب داده می­شود که شما "چگونه این را از کاپیتال او استنتاج می­کنید، در حالی­که وی مسئله ارضی را در آن کتاب مورد بحث قرار نداده و از روسیه سخنی به میان نیاورده است؟" در پاسخ، شاگردان شما- که شاید اندکی زیاده از حد جسور هستند- جواب می­دهند: "اگر در باره­ی روسیه بحث می­کرد، همین را می­گفت". پس توجه می­فرمایید که نظر شما در باره­ی این مسئله تا چه اندازه برای ما حائز اهمیت است و چه خدمت بزرگی به شمار می­رود. اگر افکارتان را در باره­ی سرنوشت احتمالی جماعت روستایی ما و راجع به ضرورت تاریخی عبور از تمام مراحل تولید سرمایه­داری در مورد کلیه ملت­ها روشن سازید...

مارکس پاسخ می­دهد:

"شهروند عزیز

بیماری عصبی­ای که از ده سال پیش تا به حال، به طور موسمی به من حمله می­آورد، مانع از آن شد که به نامه مورخ 16 فوریه شما زودتر پاسخ بدهم. متاسفم که قادر به دادن جوابی مختصر و قابل انتشار برای عموم به سئوالی نیستم که شما مرا به تبادل نظر در باره آن مفتخر کرده­اید.

ضمن بررسی منشا تولید سرمایه­داری من متذکر شده­ام (که راز آن در این است) که بر جدایی کامل تولیدکننده از وسایل تولید مبتنی است. (صفحه 315، ستون 1، چاپ فرانسوی کاپیتال).

منظور مارکس در این جا این است که کارگر صنعتی مدرن برخلاف پیشه­وران مالک ابزاری نیست که با آن کار می­کند.

"این امر به نحو کامل، تا امروز فقط در انگلستان صورت گرفته است".

مارکس در این جا به حصارکشی اشاره دارد که از آن طریق دهقانان مستقل انگلیسی از زمین جدا شدند و به طور وسیع به طبقه کارگر شهری بدل شدند.

"... ولی تمام دیگر کشورهای اروپای غربی همین مسیر را طی خواهد کرد... بنابراین تحلیلی که در "سرمایه" آمده است متضمن هیچ گونه دلیلی بر له و یا علیه قابلیت حیات جماعت روستایی نیست، ولی مطالعه خاصی که من در این باره انجام داده­ام، کاری که برای آن به جمع­آوری مواد و منابع اصلی دست زده­ام، مرا معتقد ساخته است که جماعت روستایی پایگاه تجدید حیات اجتماعی روسیه است. ولی برای این که بتواند در این جهت موثر واقع شود، بایستی ابتدا اثرات ویران­سازی را که از همه جوانب به آن هجوم می­آورند، بر طرف کرد و برای آن شرایط عادی تکامل طبیعی را تامین کرد".

[5] برای شروع پروسه رشد، او موضع متعدل­تری نسبت به بورژوازی داشت؛ بدین معنی که علاوه بر در نظر گرفتن نبوغ اقتصادی این طبقه اجتماعی، توجه دقیقی نیز به نقش وام­ها و یارانه­های حکومتی و سایر امتیازات اقتصادی و غیر اقتصادی در تضمین موفقیت بورژوازی مبذول می­داشت. اثر دانیلسون بر دلایلی استناد می­کرد که نشان می­داد بورژوازی روسیه از قبول ریسک سرباز می­زند که در واقع خصلت برجسته­ی آن به شمار می­رفت. آن­ها خواهان کمک­های حکومتی بودند و سودهای بدست آمده خود را به شکل ثروت­های خصوصی و در کالاهای تجملی مصرف می­کردند. از طرف دیگر کارفرمای روس از اقدام در جهت تولید منسوجات، وسایل روزانه زندگی و مسکن لازم برای شهروندان معمولی سرباز می­زد. حکومت به سهم خود اقدامات فساد­آمیز این طبقه و فقر مردم را تحمل می­کرد (و حتی از آن سود هم می­برد) درحالی که سیاستِ شیطانی انباشت اولیه را با بسیج ارتش برای جمع­آوری مالیات از دهقانان به پیش می برد.

[6] منظور من از نبود یک درک علمی-عینی-فلسفی-تاریخی این است که به داده­های تئوریک و آماری موجود و تحقیقات انجام شده در زمینه اقتصاد و تاریخ روسیه توجه کافی نشد. به لحاظ فلسفی اگر به مکاتبات مارکس و انقلابیون روسیه توجه کافی می­شد، امکان آن وجود داشت که از تئوری­های تکامل­گرایانه تک خطی و مجرد پرهیز شده و راه مناسب روسیه بهتر بحث و بررسی شود.

[7] Lawrence Krader: The Asiatic mode of production sources, development and critique in the writings of Karl Marx, 1975

[8] برخلاف پلخانوف، کائوتسکی یا لوکزامبورگ، لنین علاقه خاصی به جوامع پیشاسرمایه­داری و تکامل آنها نشان نداد در مورد روسیه هم علاقمندی او بویژه معطوف بود به اثبات رسوخ و نفوذ سرمایه­داری که گذشته پیشاسرمایه­داری را قابل بازاندیشی می­ساخت. همان منبع

[9] پیش تاریخ تئوری شیوه تولید آسیایی در دوره اولیه سرمایه­داری یافت می­شود و در واقع بخشی از تلاش انجام شده از سوی نویسندگان و متفکران آن دوره برای درک تاریخ خودشان است و جامعه خودشان. ایده ها و مشاهدات اولیه که به تشکیل تئوری استبداد شرقی کمک کردند از سوی جهانگردان، تاجران، سیاحان و دیپلماتهایی ارائه شدند که در قرن 17 برای خاطر کسب و کار یا کسب امتیازات تجاری برای کشورهای خاص خودشان به شرق میرفتند. این مشاهدات و دیدگاهها بعدها در سیستم­های نظری فلاسفه، تاریخ­نویسان، و اقتصاددانان سیاسی غرب در قرن 18 هضم و جذب شده، و شکل باژگونه و کاریکاتورگونه­ای بخود گرفتند. عده بسیار کمی از نویسندگانی که در قرن 18 حول این مسئله (استبداد آسیایی یا شرقی) می­نوشتند، واقعا دغدغه مطالعه آسیا را داشتند. آنها عموما در تلاش برای فرموله کردن وضعیت سیاسی کشورهای خود، به میانجی مفهوم استبداد شرقی، بودند. برای مارکس رشد یک مفهوم از این تمامیت اجتماعی خاص، شیوه تولید آسیایی، سی سال بطور انجامید که با مقالات او در روزنامه­هادر دهه 1850 شروع شد و تا نامه­نگاری­های پایان عمرش نیز ادامه داشت. منبع بالا

[10] The Absolute Idea

[11] در همین رابطه برای عمق بخشی به این قسمت از بحث، از خواننده اجازه می­خواهم که بحث کوتاهی از تونی اسمیت را در رابطه با "منطق مفهوم" (Logic of the concept) در اینجا ذکر کنم تا منظور دونایفسکایا بهتر درک شود. اسمیت در تفسیر خود از منطق ذات و منطق مفهوم نزد هگل بر این نظر است که بخش "منطق ذات" در کتاب "علم منطق" هگل متناظر با ذات سرمایه­داری است و در واقع باژگونگی روش ارائه (فکر که خود را از درون خود می­زایاند) با باژگونگی سرمایه بعنوان یک سوژه خودجنبان و دارای منطق درونی که خود را از درون خود می­زایاند، همسویی دارد و در نتیجه مارکس روش خود را از این قسمت کتاب هگل استنتاج کرده است. بدین معنا در این قسمت ("منطق ذات" نزد هگل) با یک کلیت جامع (توتالیتی) خودبازتولیدگری روبرو هستیم که همچون توتالیتی تجلی­گرای (اکسپرسیو)اسپینوزایی همه اجزاء و وجوه خود را تابع "بایست" و ضرورت­های ذات (منطق سرمایه در اینجا) می­کند و از رشد آزادانه آنها جلوگیری می­کند. اسمیت بر این نظر است که شکل­های اجتماعی تشکیل­دهنده سرمایه­داری تمثیل­های ساختارهای هستی­شناسانه­ای هستند که در کتاب منطق هگل تحت عنوان "منطق ذات" بحث شده است. در حالی که "منطق مفهوم" (همان بخشی که لنین در درک آن دچار دشواری می­شود) چارچوبی برای درک سوسیالیسم و نه سرمایه­داری فراهم می­کند.

بخش مربوط به "منطق مفهوم" به ایده سوبژکتیو (عرصه ذهنی و فاعلیت)، ایده ابژکتیو (عرصه عینی) و ایده مطلق (عرصه رهایی و آشتی) تقسیم شده است. آنهایی که قسمت ایده مطلق را می­خوانند و به دنبال یک سوژه متافیزیکی هستند در یافتن آن ناکام خواهند بود. روش هگل در این قسمت قیاس منطقی(syllogistic)است، که بمثابه یک اصل سه دقیقه کلیت را بهم می­پیوندد:

امر کلی (the universal)، امر خاص (the particular) و امر فردی (the individual) . این قیاس منطقی باید شامل هر سه حالت ترکیبی زیر باشد:

I-P-U, P-I-U, I-U-P

یعنی هر یک از تعینات سه گانه باید بنوبه خود نقش حد میانی یا حد میانجی­ را بعهده بگیرد و دو حد دیگر را به درون یک کلیت یگانه میانجیگری کند. بدین معنا هر تعینی از سوی دوتای دیگری میانجیگری می­شود و در نهایت تمایز بین میانجیگری شده و میانجی ناپدید می­شود. یعنی آنچه که خود میانجیگری شده، تبدیل به یک دقیقه (moment) مهم از آن چیزی می­شود که آن را میانجیگری کرده است و هر دقیقه­ای همچون کلیت جامع آن چیزی پدیدار می­شود که میانجیگری شده است. در اینحالت هگل (بر خلاف فلسفه حق که مبتنی بر منطق ذات اوست و در نتیجه تضادهای جامعه مدنی در گذار به دولت حفظ می­شوند) تضادهای اولیه را حفظ نمی­کند بلکه همه قطب­ها و تقابل­ها و تضادها را بدین شکل متحول می­کند. یعنی امر فردی و امر خاص و امر کلی در هماهنگی واقعی با یکدیگر قرار می­گیرند و آشتی آنها نیازی به وارد کردن یک عنصر بیرونی (مثلا دولت برای ایجاد آشتی در داخل جامعه مدنی یا همان رقابت اقتصادی) ندارد. از اینجا چنین می­فهمیم که خودبازتولیدگری یک شرط لازم برای کاربردپذیری منطق مفهوم هگل هست اما شرط کافی آن نیست. اگر بخواهیم مقوله یک کلیت جامع(توتالیتی) خودبازتولیدگر را در منطق هگل جای بدهیم جای آن در سطح منطق مفهوم نیست. جای آن در سطح منطق ذات یا جوهر است. ندیدن این موضوع یعنی ندیدن تفاوت هگل و اسپینوزا. جوهر اسپینوزایی یک ذات است که خود را در اجزای شاکله خود بازتولید می­کند و تجلی می­دهد. یک کلیت خودبازتولیدگر است اما در سطح منطق مفهوم جای نمی­گیرد زیرا که نزد اسپینوزا همه اجزاء و خصوصیات و تعینات تابع جوهر- بمثابه یک نیروی بیگانه بر فراز سر اجزاء و خصوصیات و تعینات آنها- (همچون سرمایه در جامعه کنونی) می­شوند. یعنی اجزای کلیت در این حالت اجازه ندارند که آزادانه و بر اساس شرایط خود و تفاوت­ها و تعینات خود رشد کنند بلکه بطور بیواسطه کاهش داده می­شوند به فرامین و بایستن­های جوهر. اما در منطق مفهوم هگل ذات یا جوهری در کار نیست که تعینات و خصوصیات اجزای کلیت را تابع منطق خود کند. در منطق مفهوم هگل امر کلی، امر خاص و امر منفرد (فردی) در یک رابطه وحدت آزادانه در عین تفاوت با هم درون کلیت جامع اجتماعی بسر می­برند. این همان است که مارکس هم تحت عنوان سوسیالیسم خواهان تحققش بود. یعنی دقیقه­های امر کلی، امر خاص و امر فردی نباید تابع منطق سرمایه و منطق انباشت آن بشود (و نه هیچ ذات و منطق استعلایی که از سوی اعضای جامعه قابل کنترل دمکراتیک نباشد). پس مارکس یک کلیت خودبازتولیدگر به معنای سرمایه­دارانه آن نمی­خواهد (حتی اگر فرض کنیم که سرمایه­داری بتواند در درازمدت چنین کلیتی بشود). مارکس کلیتی می­خواهد که با چارچوب مقولاتی هگل در بخش منطق مفهوم همسویی دارد و این خوانش از منطق مفهوم می­تواند به درک سوسیالیسم کمک کند. برای مطالعه بیشتر در این مورد مراجعه شود به:

Tony Smith: Marx’s Method in Capital, A Reexamination. Ed. By: Fred Moseley, 1993

لنین ظاهرا در درک این بخش از منطق هگل دچار دشواری می­شود و با سرعت از روی فرازهای مهم آن برمی­جهد که بمعنای فقدان یک درک درست از سوسیالیسم است.



پراتیک تئوریک، بلشویسم
[HyperLink1]


1388/10/30
11:10
نظر شما (ب.پایدار)
با تشکر از مقاله فکر شده و ارزنده اتان لازم به ذکر است که با توجه به این که هر دو آکادمیسین روس صرفا از برخی امکان ها در کمون های روسیه سخن گفته اند ، امکاناتی که بالفعل شدنشان نیز مشمول تهدیدات و حملات و اما و اگر های بسیار است و خود مارکس نیز به این اما و اگر ها به درستی اشاره کرده،ارزش پراتیک تئوریک این تحقیقات آکادمیک برای انسانی چون لنین و عمل سیاسی او در زمان و مکان مشخص چه می توانست باشد؟ به نظر شما لنین باید چگونه به این تحقیقات آکادمیک نظر می کرد و در عین حال یکی از بی بدیل ترین تجارب بشری یعنی انقلاب اکتبر را متحقق می کرد؟آیا محور قرار دادن کمون های دهقانی در روسیه ، در منظومه تفکر فلسفی سیاسی تئوریک انسانی چون لنین،به انقلاب اکتبر یا اساسا به انقلاب منتهی می شد؟آیا تاکید بر حزب و حزبیت ، سانترالیسم دمکراتیک و ... را نمی توان همان برآمد تئوریک پراتیک شرایط خاص روسیه برای اندیشه مارکسیستی قلمداد کرد؟بحث بسیار است و جا برای پژوهش بسیار.
پاسخ ما

1388/11/01
13:25
نظر شما (م.ج)
با تشکر از مقاله بسیار جالب و روشنگرانه، لازم به توضیح است که چنین موضوعاتی باید عبرتی برای چپ ایران باشد. زمان کلیشه برداری تمام شده است و کسانی که ادعا دارند برای رسیدن به سوسیالیسم در ایران باید از مرحله سرمایه داری پیشرفته عبور کنیم، نه جامعه ایران را میشناسند و نه شرایط جهانی را در نظر میگیرند. این افراد باید جواب دهند که چرا اروپای غربی با اینکه تمامی مراحل را طی کرده و حدوداً صد سال است که به مرحله امپریالیسم رسیده، ولی انقلاب سوسیالیستی در آنجا متحقق نشده است ؟ چه بلایی به سر کشورهای پیرامونی آورده اند که توانسته اند طبقه کارگر خود را به سازش بکشانند؟ در شرایط جهانی سازی اقتصادی آیا اجازه خواهند داد که در کشور نفت خیزی مثل ایران سرمایه داری ملی و صنعتی پا بگیرد؟ بنابراین، شرایط پیچیده و بغرنجی که در روسیه زمان انقلاب و قبل از آن مطرح بود، در ایران نیز با شرایط متفاوتی مطرح است و باید با درنظرگیری مثلاً شرایط سه گانه مطرح شده در این مقاله راه چاره را پیدا کرد نه کپی برداری. یکی از دلایل پویایی و موفقیت نسبی جنبشهای چپ آمریکای لاتین نیز همین است. به این صورت که آگاهی شان از مشکلات و تضادهای طبقاتی و اجتماعی خود بیشتر از آگاهی شان در مورد کمون پاریس است! در جواب دوست عزیز جناب پایدار، نیز باید گفت که لنین، آن زمان در شرایطی قرار داشت که اگر کس دیگری بجای ایشان بود احتمالاً تصمیمات خیلی بدتری میگرفت ولی بعد از گذشت نزدیک به یک قرن باید با دید علمی و مارکسیستی به انقلاب روسیه نگاه کنیم و نه اینکه از لنین برای خودمان یک بت بسازیم. جامعه سوسیالیستی جامعه ای است بدون بهره کشی از انسان. یعنی در این جامعه انسان محور است نه چیز دیگری. در شوروی مالکیت خصوصی از بین رفت ولی بهره کشی همچنان برقرار بود. در کشورهای سرمایه داری به زور فشار اقتصادی از انسان بهره کشی میشود و در شوروی به زور فشار سیاسی. یکی از ایرادات اساسی به انقلابیون روسیه، تشکیل حزب با شرایط بوروکراتیک، سلسله مراتب حزبی و قطع رابطه مستقیم با مردم و طبقه کارگر است که از زمان خود لنین این شرایط ایجاد شد و نمیتوانیم این مورد را سلیقه ای به استالین بچسبانیم. رهبری جنبشهای اجتماعی با تشکیل یک حزب بوروکرات بسیار متفاوت است. هدف از جامعه سوسیالیستی، پایان دادن به روابط سرمایه داری و از بین بردن تضاد بین کار و سرمایه و دیگر تضادهاست و نه تعظیم به رهبران فاسد حزبی. اگر حزب این همه مهم است، چرا مارکس در زمان حیات خود حزب تشکیل نداد؟ با تشکر (م.ج)
پاسخ ما

1388/11/04
21:01
نظر شما (مهران امینی)
با سلام خسته نباشیذ دوستان عزیز در بیشتر مطالب نوشته شده تو سط نویسندگان سایت البرز اشکالات نو شتاری بسیار آزار دهنده ای و جود دارد که برای اینجا نب که علاقمند به خواندن مطالب این سایت هستم خواندن را بسیار نا مطلوب میسازد، اشکال این است که تعدادی از نویسندگان کلماتی را که باید جدا بنویسند به هم می چسبا نند و از خود سبک نوشتنی "من در آوردی "ابداع کرده اند که متا سفانه درست نمی باشد . لطفا از این به بعد از اینگونه فرم نوشتن خواهش میکنم که خود داری کنید .به جای "طبقه ای" مینویسن "طبقهای" به جای "تضمین کننده " مینو یسند "تضمینکننده"به جای "روزنامه ها" می نویسند "روزنامهها" به جای "کاریکاتو ر گو نه ها" می نویسند "کاریکاتورگونهها" به جای "نا مه ها" می نویسند "نا مهها" و صد ها از این گونه کلما ت اشتباه دیگر خواهش میگنم که در آینده این اشکال را بر طرف کنید و کمی بیشتر در نو شتن به خود زحمت دهید ،از خود فرمی نا درست و آزار دهنده برای نو شتن ابداع نفر ما ئید. خوانندگان شما بیسواد نیستند ،برای تغیر فرم و املای یک زبان به انستیتو ی مخصوص ، کار شناس و سالها کار و تخصص و سر رشته و تخصص نیاز میباشد.نه همینطوری و سر خود و به دلخواه چند نفر. ممنون
1388/11/04
22:35
پاسخ ما
دوست عزیز ضمن تشکر از اظهارنظرتان. اشکال بالا از نویسندگان سایت نیست و متاسفانه از برخی بروسرهای وب است که "نیم فاصله" های زبان فارسی را نمی شناسند و بدین ترتیب واژه هایی را که در بالا مثال زدید به هم می چسباند. در صورتی که احتمالا از اینترنت اکسپلورر استفاده کنید بعید است این مشکل را داشته باشید. در هر حال، مشکل نرم افزاری است. به سهم خودمان اگر عمری باقی باشد، تلاش می کنیم این مشکل را حل کنیم.

1388/11/14
11:59
نظر شما (farhad-faryad)
شاید یکی از مشاجرات بر سر جبر گرایانه بودن تاریخ هم نگاه غایت گرایانه به آن باشد اما در کلیت و در نهایت شیوه ی تولید سرمایه داری ناگزیر است به سیستم کمونیستی برسد که این نگاه با توجه به کاهش ارزش و کار انسانی در کالاها قطعا صورت خواهد پذیرفت . اما اینکه نیاز واقعی هر مرحله را چگونه معین و مشخص کنیم و روند حرکت را چگونه دریابیم مهمترین موضوع برای مشاجرات است . سیستم سرمایه داری در نهایت و ناگزیر با کمونیسم جایگزین می گردد اما تاثیر آگاهی های اجتماعی - یا بنابر نظر شما تئوری پراتیک - آنرا قادر خواهد ساخت تا هم با سرعت بیشتر و هم سریعتر بدان دست یافت . یکی از نتایج عالی طبیعت انسان است و این بدین معنا نیست که کرگدن و یا جانوران دیگر را نتیجه ی تکامل ندانیم و یا جهش را منتفی بدانیم و اگر بخواهیم بصورت غریزی به کمونیسم برسیم ممکن است کرگدن را تولید کنیم ولی بدین معنا نیست که در نهایت بدان دست نخواهیم یافت و به همین دلیل هم بود که در مفالات قبلی از شما سئوال کردم که آیا سیستم برده داری و فئودالی بن بست تکاملی جوامع است یا خیر ؟ اما خود من به این نتیجه رسیده ام که همه ی جوامع از آمریکا تا مالدیو موضوعات اقتصادی و روند تکاملی آنرا تا کنون بصورت غریزی و غیر آگاهانه پیموده اند زیرا منافع قشری گروهای اجتماعی با منافع عمومی جوامع همسو نبوده است و هر مرحله ی تا کنونی تکامل خود پو و جبرا پیموده شده است و در ایران نیز ما شاهد هستیم که ایجاد یک حوزه ی سود انحصاری سبب شده است تا طبقات دوگانه هر دو پر نهایت متضرر شوند . طبقه ی فرادست اجازه ی انتشار و بزرگ شدن سرمایه ها را از این حوزه سلب کرده است و طبقه ی فرودست نیز آلت دست طبقه ی فرادست گردیده است و این شرایط در آمریکا بدلیل آنکه سرمایه ی بزرگ است و بزرگتر از او برای بزرگ شدن وجود نداشته است روشهای پیشرو تری را آزموده است اما هر دو تا کنون بصورت غریزی و غیر آگاهانه حرکت کرده اند از اینروست که پیشرو همچنان پیشرو است و جوامع دیگر در حال انحطاط . از اینرو درک مثلا طبقه ی کارگر پیشرو را باید همان کارگرانی دانست که سرمایه نیروی کار آنها را بارآورتر کرده است و همان کارگرانی هستند که بدلیل بالا بودن بارآوری از قدرت خرید بالاتر نیز برخوردار می شوند و این کارگران همان کارگرانی هستند که لنین آنها را اشرافیت کارگری می نامد . اما این مشاجرات در حالت بیرونی بازتابش همان مشاجراتی ست که شما اشاره نموده اید . و حتی موضوعاتی مانند دموکراسی و آزادی های اجتماعی از نظر بورژوازی و روشنفکران تنها برای باز گذاشتن و رها شدن ابتکارات است تا با کنکاش در راههای مختلف راه اصلی را پیدا کنند . نه دموکراسی مستقیم و تصمیم مستقیم . به نظر من روح مقاله ی شما در مورد کمونیسم بخصوص در رابطه با روسیه مغشوش است کمونیسم با ابزار تولید عقب مانده اساسا معنا ندارد و در مورد روسیه نیز ممکن است تا پیش از جنگ جهانی دوم امکان ظهور کشورهای سوسیالیستی بدلیل فاصله ی کم صنعتی و عدم گسترش تفسیم کار اجتماعی نسبت به بعد از جنگ وجود داشته باشد اما بعد از جنگ جهانی دوم بطور کلی منتفی ست . و توضیح شما به گونه ایست که بخواهید کمونیسم و سوسیالیسم را با یک شرکت سهامی عام که اصل مالکیت خصوصی نمی تواند با حتی برابر بودن سهام سهامداران - اگر چه تولید کنندگان هم باشند - از بین رفته باشد . مقایسه شود . و به این نکته ی اساسی توجه نمی شود که تفوق و برتری سیستمهای اقتصادی از راه مبادله ی محصولاتی صورت گرفته است که فراوانی تولید را به ارمغان آورده اند . سوسیالیسم نمی تواند بدون برتری در این امر برتری بر سرمایه داری را بدست بیاورد . یعنی برابری فقر و کمبود محصولات نمی تواند بر سرمایه داری غلبه نماید . و یکی از انتفادات به روسیه همین محدود ساختن مبادله است . زیرا بدون گسترش مبادله امکان تفوق و برتری و تحت فشار قرار دادن حریف امکان پذیر نخواهد بود . و و در نهایت و از اینروست که به مقاله ی خوب شما تا حدودی لطمه وارد شده است . و باید اینرا هم بپذیریم که این بخشی از اشتباهاتی ست که در روسیه اتفاق افتاده است .
پاسخ ما

نام و نام خانوادگي  
پست الكترونيكي    
نظر شما