/
مقدمه
این نوشتهی نسبتاً مفصل قصد دارد با بررسی رویکردهای تئوریک روسها در دورهی پیشاانقلاب، با دو نظرگاه در چپ ایران برخورد کند:
1. نظراتی که همهی دستاوردها و نیز خطاها و شکستهای جنبشهای چپ و سوسیالیست تاکنونی را بدون بررسی جدی آنها بهنوعی "یک بلای آسمانی" میبینند که بر سر طبقهی کارگر "انتزاعی" نازل شده است. نظراتی که ظاهراً عمق و پیچیدگی تاریخ و روند پرپیچ و خم آن را دستکم میگیرند و حاضر نیستند به میانجی تجارب گذشته و درسآموزی از شکستها و پیروزیهای جنبشهای رهاییبخش تاکنونی به فرموله کردن وضعیت امروزین بپردازند. بهنظر میرسد که این نظرات بنحوی پوشیده تحت عنوان "وحدت تئوری و پراتیک"، عملا تئوری را تشویق میکنند تا کمر به خدمت مشاجرات فرقهای و "نارسیسیسم اختلافات کوچک" ببندد.
2. نظراتی که ظاهراً قائل به یک سوژهی معین از قبل تکوینیافته به نام "بورژوازی" (که ظاهرا با اصطلاح "طبقه متوسط" هم گاه مخدوش میشود) هستند و بطرزی جبرگرایانه و ناگزیر از روند پیشرفت جامعه و سمت و سوی ناگزیر آن صحبت میکنند. بهنظر من این دیدگاه دوم نیز به تجارب تاکنونی جنبشهای رهاییبخش (بویژه نوع سوسیالیستی و چپ آن) بهای کافی نمیدهد و به بررسی جدی "دیالکتیک پیشرفت" نزد مارکس همت نمیگمارد.
هیچیک از این دو دیدگاه تاکنون یک تحلیل انضمامی از وضعیت جامعه ایران ارائه نداده است اما در عوض چنین بهنظر میرسد که هر دو دیدگاه، سوژهی تحولات تاریخی را از قبل برای خود مشخص کرده و جهت پیشروی را نیز در همین راستا فرض گرفته است و البته هنوز یک برنامهی مشخص مبتنی بر تحلیل وضعیت ایران از سوی هیچ یک از این دو طرف ارائه نشده است.
بهواسطهی این دو برخورد اهمیت تئوری و تاکید بر لزوم "فاصلهگیری" نسبی آن از عمل بیواسطه سیاسی باز هم بیشتر برای من روشن میشود. منظورم این است که وقتی هنوز مبناهای بحث روشن نیست ارائه برهان و دلیل برای اثبات وجود یک سوژه جهانتاریخی از قبل تعیینشده قدری عجیب مینماید. برای استدلال بیشتر حول چنین رویکردی قصد دارم وارد دعواهای روسها و بحثهای مارکس با آنها بشوم تا در پایان مطلب، مقدماتی را که در اینجا چیدم، از نو، به نحوی روشنتر و بهتر نتیجه بگیرم.
بر این اساس این بار بیمقدمه زیادی بسراغ توضیح و تشریح بیشتراهمیت پراتیک تئوریک و لزوم فاصلهگیری آن از عمل سیاسی روزمره و کوتاهمدت میروم.امیدوارم در آینده باز هم بیشتر بتوانم نظراتم را توضیح دهم.
فکر میکنم پیش از هر چیزی باید منظورم از چنین پراتیکی را روشنتر کنم.
پیشتر در مطلب "فقر پراتیک تئوریک در روشنفکری ایران" گفتم که جامعه ما و بویژه چپ ایران نیاز به پراتیک تئوریک دارد، چیزی که تا به امروز از آن غفلت کردهایم.[1] در همین رابطه باید بگویم که من پراتیک تئوریک را دارای دو سطح میدانم- یکی عام و دیگری خاص.
1. در حالت عام آن، تئوری را بمعنای انباشت دانش و شناخت تحلیلی از امور جامعه و تاریخ- بمعنای جامعه و تاریخ جهانی و ملی/منطقهای- بکار میبرم. یعنی به نوعی نگاه از "بیرون"، بیرون از مقطع حاد و جاری عملی قائل هستم که آن را با سهلگیری فراوان "نگاه علمی- عینی-تاریخی -فلسفی" مینامم. بخش علمی-عینی-فلسفی این نگاه قصد دارد با خونسردی و بیرحمی واقعیت مقابل خود را هر چه "عریانتر" بشناسد و بدینمعنا نمیتواند و نمیخواهد به میل خویش در آن دست ببرد (میدانم! بر سر همین یک نکته میتوان تا بینهایت بحث کرد اما فعلا از آن دعوا بگذریم). بخش تاریخی این نگاه، فراپشتنگر است و قصد دارد تاریخ را تئوریپردازی کند و از آن بیاموزد. آموختن از تاریخ در این راستا نه فقط سیستماتیزه کردن و تئوریپردازی گذشته است که همچنین تئوریپردازی گذشته در پرتو وجود یک مسئله آزاردهنده و دردناک در زمان حال است، مسئلهای حاد و جدی که راه پیشروی به جلو را سد کرده است. بهمین علت نگاه فراپشتنگر لازم است تا راهحلی برای رها شدن از طلسم "نسلهای درگذشته و مرده" بیابیم.
2. در حالت خاص آن، تئوری را بمعنای دانش و شناخت از امر انضمامی، مشخص و حاد کنونی یا مقطع جاری (گذار دردناک جامعه ایران و چگونگی سمت و سوی آن) بکار میبرم، به بیانی میتوان گفت که در این سطح از تئوری ما "درون" وضعیت جاری هستیم و بررسی آن از "درون" را در نظر داریم. یعنی بمثابه کسانی که درون قایق گرفتار آمده در تلاطم امواج خروشان دریا نشستهایم و پارو میزنیم یا کاپیتان آن هستیم، دغدغه نجات قایق در همین حالا و اینجا را داریم. بدین ترتیب همه دانش انباشتشده و گسترده ما باید بکار نجات این قایق بیاید.
پس شاید بتوان موضوع مطالعه عامتر را ترتیب دادن نوعی تحلیل نقشهمند از وضعیت گذشته در پرتو رویکرد به مسئله امروزین در سطوح مختلف (علمی-عینی-فلسفی-تاریخی) دید و موضوع مطالعه خاص را ارائه "تحلیل مشخص از شرایط مشخص" یا "شناسایی شرایط تئوریک برای عمل سیاسی" نامید.
رابطه بین ایندو سطح از تئوری معمولا مورد مناقشه بوده و هست، زیرا گروهی که کار مطالعاتی نوع اول را بعهده میگیرد، معمولا گروه دوم را متهم به بیتوجهی به تحلیلهای "عینی" میکند و گروهی که مطالعات دوم را میپذیرد، گروه اول را آکادمیک و غیرسیاسی و دارای ضعف راهبردی میداند. سعی من نشان دادن این موضوع است که ایندو وجه از تئوری در یک رابطه "تفاوت در عین وحدت" با هم بسر میبرند که در سطح کاربرد عملی البته تناقضات و کشاکشهایی با هم خواهند داشت اما چنین چیزی مانع وحدت آنها برای پیشبرد یک "سیاست و استراتژی" صحیح و پایدار نیست. تناقضات و کشاکشهای ایندو سطح از تحلیل از آنجا ناشی میشود که در هنگامه نبردهای سرنوشتساز اجتماعی و زد و خوردهای جدی گاهی باید فورا "تصمیم" گرفت و گره پیش رو را با سرعت و قاطعیت گشود. یعنی معمولا چنین است که همه چیز مطابق "نقشه" پیش نمیرود و موضوعات و چرخشهایی پیشبینی ناشده بوجود میآید که نیاز به "انتخاب" و "تصمیم" دارد. بدینمعنا باید نقش عامل "تصادف" و اتخاذ تصمیمات مخاطرهآمیز را جدی گرفت، تصممیاتی که پیامدهای آنها از قبل برای ما روشن نیست. اما توجه به عامل تصادف نمیتواند توجیهی برای خیرهسری عمل سیاسی و بیتوجهی آن به وجه تئوریک یا دستبردن در تئوریهای عینی و تقلب در آنها باشد. در عین حال که میپذیرم در عرصه باز تاریخ لحظاتی هست که باید فورا "تصمیم" گرفت زیرا همین حالا و اینجاست که پرسش دشوار "چه باید کرد؟" پاسخ میخواهد.
در ضمن من قبول دارم که تئوری همیشه و همیشه باید راه را برای خودانگیختگیها و ابتکارات طبقه و تودههای مردم باز نگاه دارد و آنها را با جدولها، مفاهیم و سیستمها و آمارهای خود خفه نکند. یعنی تئوری باید با تحولات اجتماعی با آغوش باز برخورد کند. بطور کلی از "مردم" باید آموخت و از تجارب آنان بار برگرفت و پرتوان شد. ارتباط با تودههای مردم شرط زندگی تئوری است. یعنی درآمیختن علم و هنر سیاست با یکدیگر. اما همچنان تاکید میکنم که وجه تئوریک را نباید فدای وجه پراتیک کرد. تعادل و هماهنگی بین ایندو بسیار مهم است.
برای روشنتر شدن مطلب مورد نظرم به مورد روسیه و رابطه بین وجه تئوری و پراتیک در مبارزات رهاییبخشی انقلابیون روسیه میپردازم.
روسیه و چگونگی وابستگی دو وجه پراتیک با یکدیگر
من در اینجا از تلاشهای لنین (و دیگر انقلابیون روسیه) برای شناسایی تئوریک شرایط عمل سیاسی خواهم گفت که به نظر من سخت ارزنده و قابل احتراماند. اما در عین حال از دشواریهای پیش روی آنها و بویژه این رهبر انقلابی خواهم گفت و این که ضعف شناسایی تئوریک شرایط عمل سیاسی منجر به ناکامیهای سهمگینی برای شوروی سابق و همه سوسیالیستهای جهان شد. کمبودهای پراتیک تئوریک لنین را در اینجا طرح میکنم و در همین راستا سعی میکنم بطور بسیار مختصر نشان بدهم که پراتیک سیاسی لنین و اعجاب انقلاب اکتبر روسیه (در کلیت آن)و نیز نقائص فاجعهبار آن را میتوان تا حدود زیادی با پراتیک تئوریک انقلابیون متشکل در حزب سوسیالدمکرات روسیه و رهبری بلشویکها (بویژه لنین) و نیز نبود یک نگاه فراپشتنگر جدی به تاریخ روسیه بحث کرد. منکر آن نیستم که ارائه چنین بحثی از سوی من میتواند حاوی نقائص بسیاری باشد و در نتیجه میتواند از جهات بسیاری داوری و نقد شود.
بنظر میرسد که در پرتو بحث پیرامون روش سهگانه مکتب اونو که قبلا در همین سایت بحثاش را ارائه کردهام، میتوان از "نبوغ و نوآوری" انقلابیون روسیه در امر روششناسی برای شناسایی شرایط عمل سیاسی سخن گفت. مطابق این روش در مرحله تدوین تئوری به معنای عام باید ابتدا سرمایه (بمعنای منطقی آن، سرمایهداری ناب) را شناخت و در مرحله دوم که یک مرحله منطقی-تاریخی است، سرمایهداری (بمعنای مرحله تاریخی آن، سرمایهداری و تولید در کشورهای پیشرفته یک دوره تاریخی معین) را خوب شناخت و مکانیسمهای رشد و نشر سرمایهداری را دانست. در مرحله بعدی، که مرحله تحلیل خاص از وضعیت انضمامی است، شناخت جامعه خودی(در اینجا روسیه) در پرتو روند عام "جهان-تاریخی" در دستور کار قرار میگیرد. باید تاریخ و خودویژگیهای جامعه خودی را در پرتو تحولات جهانی سرمایهداری بدرستی و با خونسردی بیرحمانهای بررسی و تحلیل کرد و به دلخواه در آن دست نبرد (برای همین نگاه علمی-عینی-فلسفی-تاریخی لازم است). بنظر میرسد که ترکیب هوشمندانهای از این سه سطح تئوری بتواند تا حدود زیادی برای شناسایی شرایط عمل سیاسی راهگشا باشد. قصد من در اینجا این است که نشان بدهم روشنفکران انقلابی روسیه دست به چنین ترکیب تئوریکی یازیدند- اما بطور نیمه و ناقص- و بهمبن دلیل میتوان از آنان و هوشمندیهای تئوریک و سیاسی ایشان تمجید کرد و در عین حال از کمبودهای پراتیک تئوریک نزد آنها در حیطه عمل سیاسی گفت که بطور فاجعهباری دامنگیر انقلاب و دستاوردهای آن گشت.
چگونگی پیوند امر عام و خاص یا کاربرد روش سهگانه در مورد روسیه
باید بخاطر داشت که انقلابیون روسیه یکی از اولین گروههای انقلابی در جهان بودند که با آغوش باز نوشتههای مارکس را پذیرفتند و بسیار زود به انتشار و مطالعه کتاب سرمایه او همت گماشتند. اما در عین حال باید در نظر داشت که کتب دیگر مارکس همچون گروندریسه و نقد اقتصاد سیاسی تا مدتها بعد هنوز در دسترس علاقمندان نبود و در نتیجه انقلابیون روسیه نمیتوانستند آنها را در مقطع انقلاب اکتبر مطالعه کرده باشند که همین خود یکی از دلایل جدی بحران تئوریک آنها میتواند باشد. موضوع دیگر این است که لنین در دستنوشتههای 15-1914 خود پیرامون "علم منطق هگل" تازه به "معنای عمیق" فصل اول سرمایه پی میبرد و مینویسد: "بدون درک منطق هگل نمیتوان به فهم عمیق فصل اول سرمایه دست یافت. برای همین است که در 50 سال اخیر مارکسیستها قادر به درک سرمایه مارکس نشدهاند". آنچه مهم است این است که آنها مورد انگلیس بعنوان گهواره سرمایهداری صنعتی (و در وهله بعدی دیگر کشورهای پیشرفته سرمایهداری) و نیز جلد اول سرمایه را مطالعه کرده بودند. بدین معنا آنها سطح منطقی بحث را "تا حدودی" میشناختند.
مرحله بعدی کار پژوهشی آنان که باید مبنای شناسایی شرایط عمل سیاسی ایشان را تشکیل میداد، بحث پیرامون "مرحله تاریخی سرمایهداری" است که انجام آن را هم بوخارین و هم لنین با آثار خود در باره "امپریالیسم" بعهده گرفتند (با اختلافاتی که البته داشتند). به گفته کوین آندرسن[2] لنین در نوشتن موضوع مورد نظر خود، امپریالیسم، تحت تاثیر مطالعات خود پیرامون "علم منطق" هگل و دیگر آثار او بوده است.
مرحله بعدی کار آنان باید مطابق قاعده، بحث روی "مرحله رشد و تکامل" جامعه روسیه و رشد نامووزن آن باشد و مقایسه آن با جامعه انگلیس بعنوان الگوی ناب یک جامعه سرمایهداری پیشرفته. در اینجا نیز روسها بیکار ننشسته و بمدت بیش از سه دهه در پی کشف و شناخت خصوصیات و ویژگیهای معین روسیه و چگونگی شکل گذار در کشور خود بودند. افرادی همچون چرنشفسکی، دانیلسون، پلخانوف، لنین (و تروتسکی که من به او نمیپردازم) در این راستا از اهمیت بسیاری برخوردارند. در اینجا سعی میکنم جنبههایی از این بحثها و مشاجرات را بسیار کوتاه ذکر –کنم.
روند بحث و تحلیل پیرامون وضعیت روسیه
1. ابتدا به بحث بسیار داغی که پیرامون کمونهای روستایی روسیه بین انقلابیون روسیه و مارکس و انگلس جریان داشت اشاره میکنم، مباحثاتی که البته بمدت بیش از سه دهه در روسیه جریان داشت و مارکس و انگلس هم به این بحثها کشیده شدند. مباحثاتی که قصدش روشن کردن سرنوشت کمونهای روستایی به لحاظ تاریخی و جایگاه آنها در تحولات انقلابی روسیه بود. 2. سپس بحث لنین با پلخانوف پیرامون برنامه ملی کردن زمینهای کشاورزی را میگویم. این بحث بدین لحاظ اهمیت دارد که به "ناقص" بودن درک هر دوی آنها از رابطه وضعیت سیاسی با شالوده اقتصادی اشاره کنم. 3. در آخر به مطالعات فشرده لنین پیرامون آثار هگل اشاره بسیار کوتاهی میکنم. این آخری برای آن است که "تواضع" لنین و تلاش واقعی او در راستای گسترش شناخت خود از وضعیت تاریخی سرمایهداری و رابطه آن با روسیه انقلابی (و البته نقصان این تلاش) را برشمارم. این نکنه آخری در عین حال شایان توجه است زیرا لنین در راستای خوانش خود از هگل، واقف به وجود سوژههای جدید سیاسی میشود و پی میبرد که آنها میتوانند بمثابه یک تکیهگاه دیگر انقلاب (بجز کشورهای سوسیالیستی در باختر که چشم امید روسها بدان دوخته شده بود) در روسیه عمل کنند.
همه اینها برای آن است که روی اهمیت پراتیک تئوریک تکیه کنم و پیامدهای نقصان شناخت را ذکر کنم. در ضمن باید همینجا اضافه کنم که شکاف بین واقعیت انضمامی و شناخت آن هرگز پرشدنی نیست اما میتوان از درجات آن کاست.
1. کمونهای روستایی در روسیه و سرنوشت "راه روسی"
بطور کلی میتوان گفت که بحث پیرامون خصلت و سرنوشت کمونهای روستایی حول این موضوع متمرکز بود که آیا روسیه یک کشور سرمایهداری است و بناگزیر باید راه طی شده توسط انگلیس و دیگر کشورهای باختر را برود یا این که کمونهای روستایی نیرومند روسیه میتوانند مبنای یک بدیل ناسرمایهدارانه برای آینده کشور باشند؟ من در طرح این بحث از نوشتههای دو پژوهشگر مارکسیست به نامهای تئودور شانین و پارش شادوپادیا کمک میگیرم که ترجمه فارسی آنها بزودی در اختیار علاقمندان قرار میگیرد.[3] قسمت اول این بحث از شانین است که پس از پایان آن بخشی از پاسخ شادوپادیا به شانین را نیز ذکر میکنم تا عمق و پیچیدگی بحث در این مجال اندک دستکم تا حدودی روشن شود.
شانین مینویسد که در هنگام سرکردگی تئوریک و عملی جنبش ناردونیکی (اراده خلق) در روسیه - که در 1873 با برنامه "به میان مردم برویم"، موجب برانگیختگی انبوهی از روشنفکران رادیکال روس شد و آنان (خواه مرد و یا زن) را واداشت تا موقعیت اجتماعی خود را ترک گفته و به میان دهقانان بروند به این امید که دهقانان را به شورش علیه تزار بر انگیزانند- توجه بسیاری وقف کمونهای روستایی و خودویژگیهای روسیه میشد. مطابق این نظرات، "دولت تزاری به عنوان دشمن اصلی مردم روسیه هم به عنوان سرکوبگر و هم به عنوان یک عامل رشد اقتصادی انگلوار در نظر گرفته میشد. از این منظر دولت نیروی اصلی سرمایهداری روس به شمار میرفت. نهادی که که طبقات استثمارگر را به وجود آورده بود و بزرگترین مالک ثروت و واحدهای اقتصادی به شمار میرفت. این دولت میبایست از راه جنگ طبقاتی توسط طبقهی زحمتکش دهقانان،کارگران و روشنفکران سرنگون شود. انقلاب آینده باید با قدرت اقتصادی و سیاسی دولت تزاری و نهادهای گذشته مثل اشرافیت و دست پروردههای آن-استثمارگران سرمایهدار و روابط سرمایهداری- درگیر شود. این دیدگاه نبردی بسیار سخت را پیشبینی میکرد اما بعد از پیروزی، فرصت یک پیشروی سریع به سوی سوسیالیسم را نیز ممکن میدانست... از این منظر عقب ماندگی نسبی روسیه صحنه را برای جهشی انقلابی آماده میساخت: دور زدن از "مرحله" سرمایهداری. به نظر نارودنیکها، وظیفه فوری سرنگونی انقلابی تزاریسم و تاسیس یک رژیم جدید بود که در آن حکومت با مداخلهی دموکراتیک خود به موازات و همراه قدرتهای محلی مردمی عمل میکرد" (شانین).
برنامه ناردودنیکها تقریبا به مدت سه دهه به بحثهای هیجانانگیزی دامن زد. بحث یا مشاجرهای که مارکس و انگلس نیز به زودی به آن کشیده شدند. نارودنیکها استدلال میکردند که روسیه نباید از مرحله صنعتی شدن سرمایهداری عبور کند و بدین ترتیب از سرمایهداری به سوسیالیسم تکامل بیابد. مارکس و انگلس با این گرایش نارودنیکی هرچند با ملاحظاتی همدلی داشتند. مدتی کوتاه بعد از به پایان رسیدن جنگ روس و ترک در 1879 در صفوف نارودنیکها شکاف افتاد. پلخانف، اکسلرود و ورا زاسولیچ از آنان جدا شده و بعدا پایهگذاران یک جنبش سوسیال دموکراتیک و کاملا مارکسیستی در روسیه شدند. این سه تن به تدریج به این نتیجه رسیدند که کمون روستایی در حال تجزیه است و سوسیالیسم دهقانی غیر واقعی است و روسیه باید از یک مرحله سرمایهداری صنعتی و حکومت دموکراتیک قبل از رسیدن به سوسیالیسم عبور کند. این دیدگاه به ایستار تمامی مارکسیستهای روسی تبدیل شد.
"روش ویژهی روسیه" این درست چیزی بود که مارکسیستها در روسیه یعنی پلخانف و دوستانش به آن اعتراض داشتند. آنها یک سوسیالیسم خاص روسیه متکی بر کمونهای روستایی یا تروریسم ویژه روسیه نمیخواستند (پلخانوف کمونها را مبنای استبداد شرقی در روسیه و خصلت آسیایی حکومت در کشور و نیز ترور دولت تزاری میدانست). در همین رابطه آنها با مارکس به نامهنگاری پرداختند تا از نظرات او پیرامون "مسئله روسیه" مطلع شوند. پاسخ مارکس آنها را سرخورده کرد.[4] واکنش آنها پنهان کردن نامه مارکس و جلوگیری از چاپ نامه در حزب بود(شانین). بهمین ترتیب در سال 1884 بود که پلخانف کتاب دورانساز خود را به نام اختلافات ما منتشر کرد که تماما به نفی امیدها و توهماتی پرداخته بود که در آنها انقلاب پرولتری روسیه (مبتنی بر کمونهای روستایی!) را تبلیغ میکرد. او انتظار داشت که روسیه نیز راهی مشابه آلمان را طی کند. به نظر او کمون دهقانی روسی و از دهه 1890 کل دهقانان به میزان روزافزونی منشاء عقب ماندگی و رکود به شمار میرفتند. زوال آنها و رشد سرمایهداری در روسیه به عنوان پیشدرآمد پیشرفت سوسیالیسم با اشتیاق دنبال میشد. این دقیقاً دیدگاهی بود که مارکس در سال 1881 مدافعان آن را با تمسخر "عاشقان سرمایهداری روسیه" نامیده بود.
اما به نظر چرنشفسکی روشنفکر جانباخته برجسته و انقلابی روسیه، کمون چارچوب موثری برای کشاورزی دستهجمعی در روسیه پساانقلابی بود که همراه با صنعتی که تحت مالکیت عمومی قرار داشت و تعداد کمی از واحدهای موقتا خصوصی به کار خود ادامه میداد.این تصویر شباهت چشمگیری با بعضی از واقعیتها، و طرحهایی داشت که در دورهی نپ از 1921 تا 1927 در روسیه عمل میکرد.
در گیرودار این بحثها مارکس به هواداران روسیاش توصیه میکرد که به تحقیق اقتصادی اوضاع روسیه بپردازند تا این که صرفا به کتاب سرمایه یا به درسهای تجربه انگلیس اتکا کنند. بررسیهای مارکس در مورد روسیه، او را بسوی پاسخگویی به این مساله هدایت کرد که آیا دهقانان جبرا محکوم به فنا هستند یا این که جوامع دهقانی و غیر دهقانی قادر به همزیستی درکنار هم هستند. نظیر بسیاری از اقتصاددانان و آمارگران متخصص و برجسته روس، مارکس در مورد اعتماد به وظیفه تاریخی منحصر به فرد بورژوازی در جهان مدرن موضع لاادریگرایانه اتخاذ کرد.
در سال 1880 دانیلسون روسی اولین جلد اثرش تحت عنوان "مقالههایی در باره اقتصاد بعد از اصلاحات" را به چاپ رساند. دانیلسون ادعا میکرد که ویژگیهای روسیه آشکارا با مسیر تاریخی انگلیس متفاوت است و برای صورتبندی یک استراتژی توسعه واقعبینانه، امری بنیادی به شمار میرود.
برخلاف انگلستان که تحول اقتصادیاش بدون رقبای سرمایهداری به وقوع پیوست روسیه قرن نوزده با دولتهای سرمایهداری بسیار قویتری رو به رو است که تمایل به توسعه استعماری نامحدود دارند. بنابراین، به نظر دانیلسون گزینش راه سرمایهداری برای روسیه بسیار دشوار است. از یک طرف دنبالهروی از تکامل آرام 300 ساله اقتصادی مثل انگلیس، روسیه را در مقابل سلطه استعماری به وسیله این یا آن قدرت جهانی آسیبپذیر میسازد. از طرف دیگر قبول یک اقتصاد رقابتی مبتنی بر بازار با خصوصیسازی به سبک غربی میتواند یک گروه نخبهی بورژوازی فاسد و یک اکثریت آزاد تهیدست به وجود بیاورد. (بدون هیچ گونه افزایشی در نرخ بارآوری) به نظر او، روسیه در برابر گزینش بین مستعمره شدن به وسیله امپراطوریهای باختر و یا اشکال جدیدی از نابرابری و فقر قرار داشت. بدین ترتیب دانیلسون مساله توسعه را امری میدانست که سوسیالیستها باید چارچوب جدید آن را بازتعریف کنند.[5]
دانیلسون خواهان یافتن راهی روسی برای توسعه کشور بود و از همفکران مارکسیست خود وحشت داشت که بجای تحقیق دقیق و منظم در باره بورژوازی و دهقانان روس، فرمولهای قالبی برای کشور ارائه میکردند. ترس عمیق دانیلسون این بود که همعصران او راهحل انگلیسی را قبول کنند که حذف کامل کمون دهقانی را هم شامل میشد که به زعم او یک گام "تراژیک" در تکامل روسیه به جلو به شمار میرفت.
قابل توجه این است که بسیاری از اقتصاددانان برجستهی روسیه، در آغاز قرن با دانیلسون هم نظر بودند. 5 نفر از 7 پروفسور برجسته اقتصاد و آمار در دانشگاه سنت پترزبورگ، و 4 نفر از اقتصاددانان دانشگاه مسکو طبق آخرین یافتههای آماری نشان میدادند که کمونها نه تنها قادر به ادامه حیات خود هستند بلکه دستکم، در زمینه کارآیی با واحدهای خصوصی کشاورزی هم برابری میکنند.
به نظر مارکس واقعیت پیشرفتگی نسبی کمون روسی (که نه بر اساس روابط خویشاوندی بلکه مطابق روابط محلی سازمان یافته بود) و خصلت دوگانه آن (بطور توامان مبتنی بر مالکیت فردی و اشتراکی زمین بود)این امکان را فراهم میساخت که دو مسیر در برابر روسیه قرار بگیرد. یا دولت و سرمایهدارانِ دستپرودهی آن به کمون حمله کرده و آن را از درون متلاشی میسازند- برغم این که هیچ سرنوشت مقدری نابودی کمون را اجتنابناپذیر نمیسازد. یا این که انقلاب، فشارهایی را که بر ضد کمون عمل میکنند بر طرف میسازد. خصلت بهم پیوسته کمون برتری مییابد و تکنولوژی پیشرفتهای که در سرمایهداری غرب تکامل یافته است تحت کنترل تولیدکنندگان همبسته مورد استفاده قرار میگیرد. چنین راه حلی برای آینده سوسیالیستی روسیه ارجحیت دارد. محدودیت اصلی کمون روستایی و انزوایی که زمینهی "استبداد متمرکز" است میتواند به وسیله قیام انقلابی برطرف شود و با تعویض مجالسی که قبلا به وسیله دولت اداره میشد با مجلس منتخب کمون (یک هیات اداری و اقتصادی که در خدمت منافع کمون است) نهادهایی بوجود آیند که در آنها دهقانان امور خود را آزادانه در یک جامعه سوسیالیستی به پیش ببرند.
اما همانطور که گفته شد در نبود نامههای رد و بدل شده بین مارکس و انقلابیون روسیه (که از سوی پلحانوف مخفی نگه داشته شدند) و در فقدان یک درک علمی-عینی-فلسفی-تاریخی[6] درست از وضعیت خاص روسیه، نسل بعدی سوسیالدمکراتها (لنین) روی خصلت "سرمایهدارانه" روسیه پایفشاری کردند. به گفته شانین، لنین بهنگام انتشار کتاب بااهمیت خود "توسعه سرمایهداری در روسیه" در باره تفوق خصلت سرمایهدارانه جامعه روسیه، به کتاب دانیلسون و نوشتههای دیگری که تا آن زمان در باره وضعیت روسیه منتشر شده بودند، توجهی نشان نداد و اعلام کرد که رشد روابط سرمایهداری در روسیه کمونهای روسی را از درون دستخوش فروپاشی کرده است.
مطابق نظر شانین طی انقلاب 1907- 1905، انقلابیون روسیه متوجه قابلیتهای جدی دهقانان برای امر مبارزه در راه یک جامعه نوین شدند. از همینجا بود که لنین استراتژی جدید اتحاد (و دولت) انقلابی کارگران و دهقانان را طراحی کرد. این تغییر اساسی در نظرات قبلی لنین (که از پلخانف به ارث برده بود) در مورد تجزیه دهقانان، نهایتا باعث شد که بلشویسم به اعتقاد جدید ابدئولوژیکی با جذبهای جهانی تبدیل شود و در بینالملل سوم و اتحاد شوروی ریشه دواند. این موضوع به معنای اتحاد انقلابی و فوری بلشویکها و حزب سوسیالیست انقلابی (SR) و نیز حاکی از ارائه برنامه ارضی جدیدی بود که ملی کردن زمینها را نیز در بر میگرفت (که بعدها به عنوان یک خواسته محض پوپولیستی قلمداد گردید.)
اما در آوریل 1917، لنین خواستار انقلاب سوسیالیستی، تشکیل جمهوری شوراها بر اساس خط مشی کمون پاریس در سال 1871 گردید. "دیکتاتوری دموکراتیک کارگران و دهقانان" که در سال 1905 تعریف گردیده بود، "مشمول مرور زمان" شد و انقلاب سوسیالیستی به رهبری سوسیالیستها هدف قرار گرفت. اما با در گرفتن جنگ داخلی، مسائلی که در سال 1907- 1905 مطرح شده بود، بار دیگر کانون توجه قرار گرفت. لنین با اتخاذ تمام جزئیات برنامه ارضی حزب سوسیالیست انقلابی، حمایت تودهای دهقانان یعنی عنصری مهم در پیروزی انقلاب را به دست آورد و در سال 1921 خط مشی آشتی جویانه تمام عیاری یعنی سیاسیت جدید اقتصادی (نپ) را نسبت به دهقانان اتخاذ کرد.
در پایان خلاصه بسیار کوتاه بحث شانین شاید بتوان در باره نتایج برآمده از دل مباحث او بطور فشرده چنین گفت که: بلشویکها در مراحل معینی از تاریخ مبارزاتی خود مرتکب اشتباهات کلانی در "شناسایی تئوریک شرایط عمل سیاسی" در وضعیت خاص روسیه شدند. نادیده گرفتن پژوهشهای بسیار مهم انجام شده از سوی دانیلسون و هشدارهای او و دیگر "آکادمیک"های متعهد روس برای جدی گرفتن خودویژگیهای روسیه و بویژه اهمیت کمونهای روستایی بعنوان یک شالوده جهش به جلو، بیتوجهی به "دیالکتیک پیشرفت در تاریخ" که بلشویکها بنوعی آن را جهانشمول و تکخطی (بمعنای تنگ و عامیانه آن)درک میکردند و مسائلی دیگر موجب زیگزاگهای فراوان و پرهزینه برای کشور و انقلاب شد که شاید با بذل توجه به سطوح مختلف بحث و نیز احترام به یافتههای علمی-عینی-فلسفی-تاریخی دانشمندان و پژوهشگران اجتماعی روسیه (که پیش شرط هر گونه مطالعه وضعیت امپریک است) و تن دادن به نوعی "تقسیم کار تئوریک" بین لایههای مختلف روشنفکران متعهد و سوسیالیست قابل پرهیز و پیشگیری میبود.
اما در پایین برای آن که حق مطلب را بجای آورده باشم، بخش کوتاهی از نظرات شادوپادیا را نیز طرح میکنم. زیرا به نظر میرسد که شانین با تاکید یکجانبه روی "کمونهای روستایی" بعنوان "شالوده انقلاب پرولتری" دچار ضد و نقیضگویی شده است و او نیز بنوبه خود مبنای تئوریک مارکس را ناقص درک کرده است.
سوسیالیسم نتیجه سرمایه است: رشد نیروهای مولده
شادوپادیا میگوید که این مساله به طور وسیع مورد پذیرش قرار دارد که مارکس در سالهای آخر عمر خود به خصوص در نوشتههای خود در مورد روسیه نظرش را نسبت به مواضع اولیهی خود به طور بنیادی تغییر داد؛ اگر نخواهیم بگویم که در تقابل با آنها قرار گرفت. مارکس در مواضع اولیه خود این مساله را عنوان میکند که عناصر جامعه جدید در بطن جامعه سرمایهداری طی روند ایجاد شرایط نفی خود به وجود میآیند. مارکس پرسشی را مورد بررسی قرار داده است که توسط مکاتبان روسیاش طرح شده بود: آیا کمونهای موجود روستاهای روسیه میتوانند- بدون عبور از شیوهی تولید سرمایهداری- شالودهی بنای سوسیالیسم (کمونیسم) را فراهم کنند، یا بعبارت دیگر، آیا روسیه به گذار از مرحله سرمایهداری برای ورود به جامعه جدید نیاز دارد؟
مارکس در پاسخ خود اشاره میکند که تحلیل او از شیوه تولید سرمایهداری در کتاب سرمایه اکیداً محدود به "اروپای باختری" بوده است. او با تمسخر هر ادعایی مبنی بر دستیابی "به یک شاه کلید در نظریه تاریخی – فلسفی عمومی" را برای همه کشورها- صرفنظر از شرایط تاریخی ویژهی آنها- شدیدا مردود اعلام میکند. بنابراین تحلیلهای کتاب سرمایه نمیتوانند به طور مثبت یا منفی پاسخی به پرسشهای طرح شده از سوی مکاتبان روس باشد. اما مارکس اضافه میکند که طی مطالعات مستقل خود در بارهی روسیه به این نتیجه رسیده است که کمونهای روستایی روسی میتوانند به عنوان نقطه عزیمت برای "بازسازی اجتماعی" در روسیه تبدیل شوند. اما این گذر نمیتواند خود به خودی رخ دهد. مالکیت کمونی بر زمین به عنوان نقطه عزیمت این بازسازی به نوبهی خود تحتتاثیر نیروهای مخالف قرار خواهد گرفت - نیروهایی که در داخل و خارج کمون عمل میکنند - نیروهایی که میتوانند پایههای نظام را در هم شکنند. از طرفی کشت قطعه قطعهی زمین و تصاحب خصوصی محصول آن به وسیله اعضایش و از طرف دیگر بارِ مالیاتی دولت، استثمار به وسیله سرمایهی ربایی و بازرگانی باعث آن شد که از سال 1861 دولت تزاری اقدامات به اصطلاح "رهایی دهقانان" را در دستور قرار دهد. بنابراین "بازسازی اجتماعی" در صورتی امکانپذیر خواهد بود که عوامل منفی حذف شود، و مهمتر از همه "انقلاب روسیه" به وسیله تودهی دهقانان اتفاق افتد. آنگاه در این روند کمون از دستاوردهای علمی و فنی موجود در سرمایهداری غرب بهره میگیرد.
بنظر شادوپادیا نتیجهگیری شانین از این نکته این است که گویا مارکس میپذیرد که انقلاب دهقانی در روسیه میتواند به عنوان نمونهی اولیه برای گذر مستقیم به سوسیالیسم از جوامع دهقانی درکشورهای عقبمانده تلقی شود. همان طور که انگلیس نمونهی اولیه برای جهان سرمایهداری به شمار میرفت.
برای شانین مورد روسیه یک بُعد چهارم به افکار مارکس اضافه میکند. بنابراین باید به سه مبنا که انگلس پیشنهاد میکند (یعنی فلسفهی آلمان، سوسیالیسم فرانسه و اقتصاد سیاسی انگلیس) یک بُعد چهارم یعنی پوپولیسم انقلابی روسیه را هم اضافه کرد. طبق نظر انریک دوسل یک "تغییر جهت" در افکار مارکس هنگام مطالعهی کمونهای روس رخ داد. این "تغییری اساسی در موضع نظری مارکس" نبود. بلکه "جادهی وسیعی" را در "گفتمان مارکس" در مورد راههای متفاوت به سوی سوسیالیسم گشود- یکی برای سرمایهداری رشدیافته و مرکزی و دیگری برای کشورهای پیرامونی و کمتر توسعه یافته. با بررسی نزدیکتر متن مارکس در بارهی روسیه در 1877 و 1881 مهم است که به این نکته توجه کنیم که مارکس بر "یگانگی مورد روسیه" اصرار دارد. این امر امکان این که، مورد روسیه را به نوعی "قانون" تبدیل کنیم و آن را در مورد جوامع دهقانی عقب مانده تعمیم دهیم، مثل "قانون حرکت سرمایه" در مورد جوامع سرمایهداری منتفی اعلام میکند. برای مارکس "کمون کشاورزی" روس یک "موقعیت یکتا بدون هیچ پیشینه و نمونهی تاریخی" به شمار میرود. اول بر خلاف هند که قربانی یک فاتح خارجی بود نیرویی که به طور قهرآمیز کمونهای روستایی آن را با مالکیت اشتراکی زمین نابود کرده بود، روسیه از سوی هیچ "فاتح خارجی درهم نشکسته بود" و تنها کشور اروپایی بود "که هنوز کمونهایش را در یک سطح ملی حفظ کرده بود". دوم روسیه میتوانست از محیط تاریخی یعنی هم عصر بودن با تولید سرمایهداری در اروپای غربی استفاده کند که شرایط مادی حاضر و آمادهای را برای "کار تعاونی در مقیاس وسیع" در اختیار میگذاشت. این وضعیت به روسیه اجازه میداد که تمام "دستاوردهای مثبت نظام سرمایهداری" و از ثمراتی بهرهبرداری کند که تولید سرمایهداری به توسط آنها "بشریت را غنا بخشیده بود تا بدینوسیله بتواند از راه سرمایهداری اجتناب کند.
کمونها یک سویهی منفی داشتند که از "ذات دوگانهی شکلگیری کمون روسی" ناشی میشد: در کنار مالکیت اشتراکی زمین، کار بر قطعاتِ جداگانه، منشاء حق تصرف خصوصی بود که این امر اعضای کمون را قادر میساخت که به انباشت مالکیت قابل انتقال، پول و حتی گاهی برده و سرف دست یابد که به وسیلهی کمون کنترل نمیشد."این امر برابری اقتصادی و اجتماعی اولیه را منحل میکرد". بنابراین خصلت "دوگانه"ی کمونها بدیلی را پیشرو میگذاشت: یا عنصر مالکیت خصوصی بر عنصر جمعی غلبه پیدا میکرد یا عنصر جمعی بر عنصر مالکیت خصوصی چیره میگشت. اگر به طور نظری به خواهیم توضیح دهیم کمون روسی با گسترش پایهاش یعنی مالکیت اشتراکی زمین و حذف اصل مالکیت خصوصی میتوانست خود را حفظ کند و بدین وسیله نقطه عزیمت گذار مستقیم به نظام اقتصادیای باشد که جامعه مدرن به آن سو گرایش دارد. به هر حال با گذر از تئوری به واقعیت هیچ کس نمیتواند این واقعیت را پنهان کند که "کمونهای روسی در حال حاضر" با توطئه نیروها و منافع قدرتمندی روبهرواند". علاوه بر اعمال "استثمار بی وقفه دهقانان، دولت سلطهی بخشی معینی از نظام سرمایهداری، بازار سهام، بانک، راهآهن، تجارت را تسهیل کرده بود". همین طور کمون "توسط سرمایهداران، بازرگانان، مالکان زمین به علاوه رباخواران به نحو فریبکارانهای استثمار میشد. این عوامل مختلف در درون کمون منافع متناقضی را دامن میزد که قبلاً موجود بودند و به سرعت زمینهی فروپاشی آن را فراهم میکردند. این "اثرات تخریبی اگر به وسیله یک واکنش قوی از بین نمیرفتند طبیعتاً به مرگ کمون روستایی منجر میشدند". مارکس به همین دلیل بر نیاز به "انقلاب روسی" تاکید میکند. اما حتی اگر این "انقلاب" پیروز میشد و تحول کمون به سرمایهداری را در هم میشکست و کمونیسم را در روسیه دهقانی "از نظر فنی عقب مانده" بنا میکرد مطلقاً به کمک نیروهای مولده پیشرفته احتیاج داشت یعنی به"دستاورد مثبتی که به وسیله نظام سرمایهداری به دست آمده بود". روسیه نمیتوانست این کمکهای مادی را از رژیمهای سرمایهداری دریافت کند این امر احتمالاً فقط میتوانست توسط پرولتاریای پیروزمند در اروپای غربی تامین شود که طبیعتاً همچون پشتیبانی علیه هر گونه دخالت نظامی سرمایهداری از خارج علیه روسیه عمل کند.
البته وجود مالکیت اشتراکی در نظام کمونهای روسی از منظر مارکس و انگلس به عنوان عامل مساعدی است که دهقانان روسی را قادر میسازد که از مرحلهی مالکیت خصوصی سرمایهداری جهش کنند. اما این موضوع، دیدگاه مارکس را به طور بنیادی تغییر نداد چون در موضع عمومی او در مورد پیششرطهای گذار به سوسیالیسم تاثیری نداشت: از طرفی وجود کار اجتماعی (با اجتماعی شدن تولید) نه در سطح محلی بلکه در سطح کل جامعه و از طرف دیگر رشد عالی نیروهای مولده کار اجتماعی برای آزاد کردن افراد از مبارزه برای تامین حداقل معاش روزانه و افزایش "زمان آزاد" فراسوی زمان کار الزامی است. سرمایهداری ضرورتاً نظامی نیست که شرایط مطلوبی را خلق کند اما همان طور که مارکس بارها تاکید کرده فقط سرمایه تاریخا میتواند از طریق تضادهای خود این شرایط را آماده سازد. نظام کمون روسی حتی به عنوان یک مورد استثنایی با مالکیت اشتراکی بر زمین و به خصوص "شرایط مادی حاضر و آماده کار تعاونی" باید بر دستاوردهای مثبت سرمایهداری تکیه کند. سرانجام این تنها پرولتاریای باختر بود که از طریق انقلاب خود میتوانست مانند سدی در برابر دخالت خارجی ایستادگی کند و پیروزی انقلاب روسی را علیه رژیم تزاری به عنوان "سر ارتجاع اروپائی " تضمین کند.
شادوپادیا تاکید دارد که درگیری با یک اغتشاش جدی فکری ضرورت دارد آنهم یک خوانش ایدئولوژیک از مارکس در مورد روسیه است. خوانشی که در حول و حوش جنگ جهانی اول رایج بود. دانشمندان مختلفی ایدهی انقلاب روس مارکس در مکاتبات او و مقدمه 1882 مانیفست را به عنوان پیش درآمد انقلابات قرن بیستم مشاهده کردند؛ به خصوص انقلابهایی که توسط مارکسیستها با تصرف قدرت توسط بلشویکها رهبری و آغاز شده بود. طبق چنین نظراتی موضع جدید مارکس با پیروزی انقلاب در کشورهای عقب مانده که در آنها مارکسیستهایی مثل "لنین، مائو، هوشیمینه رهبری انقلاب را به عهده داشتند" همسویی دارد، آنهم در حالی که "هیچ انقلاب سوسیالیستی در باختر پیروز نشده است.
به بیان عمیقتر بین ایدهی انقلاب سوسیالیستی که به وسیلهی خود تولیدکنندگان رهبری میشود و انقلابهایی که در قرن بیستم نه به وسیله خود مولدین بلکه به وسیله گروه کوچکی از روشنفکران رادیکال به نام آنها و با حمایت تودهای در مرحله آغازین صورت گرفت شکاف غیرقابل عبوری وجود دارد. تصرف قدرت توسط بلشویکها از آغاز، مولدین بلاواسطه را از هر گونه قدرت واقعی کنار گذاشت و "از سلطهی اکثریت وسیع به نفع اکثریت وسیع" به دور بود، همان طور که مانیفست کمونیست به طور شناخته شدهای مطرح میکند. حتی در مکاتبات مارکس که در اینجا مورد بحث قرار گرفت توجه خواننده را جلب میکند که او بر قدرت خلاق مولدین بلاواسطه در تحول این جامعه تاکید دارد. او هرگز به این نکته اشاره نکرد که ما به یک دستگاه مخصوص نیاز داریم تا جایگزین خودفعالیتیِ خودانگیخته در جهت خودرهانی تودهها شود. بدین ترتیب مارکس اصرار دارد که مجلس دهقانی که به وسیله کمون انتخاب شده و به عنوان ارگان اداری و اقتصادی در خدمت منافع آن قرار دارد این نهاد جایگزین نهاد حکومتی ولوست بشود. این مساله در تقابل آشکار با حذف نظام یافتهی ارگانهای خودحکومتی مولدینی قرار دارد که به سرعت تحت رژیم بلشویکها شکل گرفت. به عنوان نمونه میتوان به سرکوب خونین دموکراسی شورایی کرونشتات اشاره کرد. یک نهاد برابرطلبانه، خودحکومتی، زنده و کاملاً سیاسی که نظیر آن از زمان کمون پاریس در اروپا دیده نشده است. به بیان شاید برجستهترین مورخ در این مورد قیام مردمی فوریه 1917 در واقع بیشتر با ایدهی مارکس از "انقلاب روسی" خوانایی داشت که به وسیله خود مولدین بدون رهبری حزبی آغاز شد و به عنوان یک جنبش تودهای انقلابی وسیع در روندی کثرتگرا، بدون نتیجهی از پیش تعیین شده بود. هر چند که "سوسیالیسم " به عنوان هدف بلاواسطه آن اعلام نشده بود. بلشویکها این روند را متوقف کردند و این دموکراسی انقلابی را در هم شکستند.
بعنوان جمعبندی بسیار کوتاه از نظرات شادوپادیا میتوان گفت که اگر چه راههای رسیدن به سوسیالیسم میتواند متنوع باشد اما در هر حال وجود کشورهای نیرومند سرمایهداری که به سوسیالیسم گذار کرده باشند، برای تحقق این راههای مختلف لازم است. در ضمن از نظر او بدون یک چنین نقطه تمرکزی هر انقلابی در کشورهای پیرامونی یا نیمه-پیرامونی مجبور به رشد نیروهای مولده خواهد بود که لاجرم به اعمال قهر و خشونت بر مولدین بیواسطه و اعمال محدودیت بر خودگردانی مولدین خواهد انجامید. برغم آن که بنظر نمیرسد که شادوپادیا با راههایی کمتر دردناک (دور زدن سرمایهداری) مخالفتی داشته باشد اما حتی یک اشاره جدی هم- در فقدان کشورهای پیروزمند سوسیالیستی در باختر- به این موضوع نکرده است. برغم کاستیهای این دو موضع تئوریک، بنظر من میتوان هر دوی آنها را با توجه به ویژگیهای خاص جامعه ایران بحث کرد و در پرتو مطالعات جدی انجام شده پیرامون اقتصاد و ساختارهای سیاسی و نظایر آن "تصمیم" گرفت که طرفداران سوسیالیسم چه مسیری را میتوانند برای آینده جامعه پیشنهاد کرده و برای آن مبارزه کنند.
در ادامه همین بحث به یک بحث نظری دیگر بین رهبران نظری انقلاب روسیه اشاره میکنم که بنظرم آن نیز دارای اهمیت شایانی برای درک معضلات نظری انقلابیون روسیه است. این بحث بین پلخانوف و لنین حول برنامه ملی کردن زمینها اتفاق افتاد.
2. بحث پلخانوف و لنین حول برنامه ملی کردن زمینها در روسیه
پلخانوف در کتاب خود "تفاوتهای ما" که در سال 1881 چاپ شد در باره کمونهای روستایی روسیه مینویسد و میگوید که ناردودنیکها در برجسته کردن آنها بمثابه مبنای جامعه سوسیالیستی آینده راه خطا رفتند زیرا که آنها با رشد مبادله و پیشرفت مالکیت خصوصی دستخوش استحاله شدهاند و در ضمن حیات این کمونها در روسیه تزاری مبنای استقرار پادشاهی مطلقه روسی بوده است. (باید بخاطر داشت که پلخانوف از چاپ و انتشار نامه مارکس به زاسولیچ خودداری کرده بود). پلخانوف در پلمیک خود ابتدا علیه نارودنیکها و سپس علیه لنین، استثمار کمونهای روستایی از سوی دولت استبدادی را همچون یک جنبه منفی برای عدم تشویق آرمانی کردن گذشته روسیه استفاده میکرد و از آن همچون استدلالی علیه برنامه ملی کردن زمین از سوی سوسیالدمکراتهای روس بهره میجست.[7]
لنین نیز همچون پلخانوف نوشتههای آغازین خود را به نقد نارودنیکهای روسیه و ارائه یک تحلیل مارکسیستی از روسیه قرن نوزدهم اختصاص داد. او روی غلبه و فرادستی فزاینده روابط سرمایهداری تولید و گردش در روسیه تاکید کرد که بطور موثری روابط پیشاسرمایهداری را در کمونهای روستایی از بین برده است. در توصیف مرحله پیشاسرمایهداری تاریخ روسیه، لنین تمایز جدی بین روابط پدرسالاری، آسیایی، و فئودالی قائل نمیشد. در تصادم خود با پلخانوف بر سر برنامه ارضی 1906 او با اکراه و بیمیلی توصیف پلخانوف از روسیه همچون مصداق شیوه تولید آسیایی را میپذیرد اما علیه فرضیه او استدلال میکند که گویا ملی کردن زمین بطور خودبخودی منجر به احیای شیوه تولید آسیایی میشود.[8] موضوعات استبداد شرقی و وجه آسیایی روسیه بیشتر برای مصرف بیواسطه سیاسی آنها و توجیه ضرورت گذار روسیه به سرمایهداری مورد بحث بودند. یعنی این موضوعات بعنوان "موضوعاتی در خود و برای خود"، بعنوان بخشی از "خصلتبندی عینی شیوه تولید و زمامداری در روسیه" و پیامدهای آن برای رژیم آینده در نظر گرفته نمیشدند و در نتیجه تنها از لحاظ سیاسی و نبرد ایدئولوژیکی اهمیت داشتند.
با آن که باید توجه داشت که مطمئنا نوع عمومی جوامعی که شیوه تولید آسیایی را شکل میداد دیگر نمیتوانست در همان شکل قبلی و با همان نوع "استبداد"[9] ایجاد شود اما بحث در باره "شیوه تولید آسیایی" و "استبداد شرقی" مرتبط با آن میتوانست بطور جدیتری "خطر احیای استبداد" را در دستور کار تئوریزه کردن پیشینیه روسیه بگذارد و همان نیز احتمالا منجر به اتخاذ سیاستهایی میشد که "دولتگرایی" شدید و نادمکراتیک از ابتدا امری ناپسندیده تلقی شود. یعنی با بحث پیرامون اشکال استبداد (دسپوتیسم) و رابطه آن با شیوه تولید و سازماندهی کار، امکان آن وجود داشتنآن که خطر استبداد سیاسی در زمان بعد ازانقلاب را جدی گرفت و در نتیجه بحث در باره گذشته دارای یک ارتباط و اهمیت واقعی تئوریک برای زمان حال میگشت. بدین معنا بجای یک بحث صرفا سیاسی و ایدئولوژیک حول ملی کردن زمینهای کشاورزی به چنین سوالی باید پرداخته میشد: چه شرایطی و چه نوع سازماندهی اجتماعی و سیاسی میتواند منجر به ظهور نوع دیگری از استبداد سیاسی گردد؟ رابطه "استبداد شرقی" با نوع مالکیت در روسیه و ساختار سیاسی و اجتماعی و حکومتی آن چیست و چگونه میتوان از "احیای" آن پیشگیری کرد؟
3. لنین و هگل
به نظر کوین آندرسن مطالعات لنین از هگل در سالهای 15-1914 راهگشای تئوریزه کردن سوژههای جدید و انواع نوین مقاومتهایی بود که از سوی این سوژهها بعمل میآمد. لنین در همین رابطه نوشت که با وجود این که مرحله امپریالیسم بمعنای تقویت سرمایه و تضعیف قدرت طبقه کارگر است اما در عین حال اشکال نوینی از مقاومت و تقابل را به صحنه تاریخی وارد کرده است مثلا جنبشهای رهاییبخش ملی علیه امپریالیسم و استعمار (انواع نوین مقاومت و انواع نوین سوژههای سیاسی میتوانست از منظر منافع انقلاب آتی روسیه کمک بزرگی برای روسها تلقی گردد). لنین در آن سالها هگل را برای درک بهتر دیالکتیک و مرحله تاریخی معینی که در آن بسر میبرد مطالعه کرد و تحولاتی در درک او پیرامون ایدهآلیسم، ماتریالیسم، فاعلیت، آگاهی، نفی نفی، ذات و پدیدار، امر عام و امر خاص و بهمپیوستگی متقابل آندو، رابطه بین تئوری و پراتیک و نظایر آن ایجاد شد و حتی در اثر این مطالعات به نقد تلویحی اثر قبلی خود ماتریالیسم و امپریوکریتیسیسم پرداخت و نوشت که بدون مطالعه عمیق و جدی همه منطق هگل نمیتوان امیدی به درک فصل اول سرمایه داشت. برخورد انتقادی هگل با کانت را عمیقا تحسین میکند و مینویسد: "هگل در استدلال خود علیه کانت کاملا محق است. فکر در عبور خود از امر انضمامی به سمت امر مجرد (اگر درست فهمیده باشم! جمله از خود لنین است) خود را از حقیقت جدا نمیکند بلکه بسمت حقیقت میرود. تجرید و ساختن قانونمندیهای تجریدی در موضوع ارزش و خلاصه همه تجریدهای علمی (که درست و جدی هستند) طبیعت (واقعیت بیرونی) را بطور عمیقتری بازتاب میدهند و حقیقیتر و کاملترند. مسیر درست این است: مشاهده بیواسطه، تفکر مجرد و از اینجا بسوی عمل رفتن- این ریشه دیالکتیکی شناخت حقیقت است شناخت واقعیت عینی" (همان منبع). بنظر دونایفسکایا که آندرسن از او نقل قول میآورد، لنین در برخی فرازهای هگل در باره "ایده مطلق"[10] دچار دشواریهای درک و استنباط منظور هگل میشود. هگل در اینجا روی رابطه جدید بین امر فردی، امر خاص و متعین و سرانجام امر کلی و همگانی تاکید دارد و از وحدت تئوری و پراتیک در این رابطه صحبت میکند. لنین از این فراز و فرازهای مشابه برمیجهد، دقیقا همانجایی که صحبت از رشد آزادانه فرد و آزادی در عالیترین سطح آن میشود. از نظر دونایفسکایا شاید لنین نمیدانست که باید از همین حالا با استالینیسم مقابله کند و فکر میکرد که گذار انقلابی برای ایجاد جامعه جدید کافی است. او به این فکر نمیکند که پس از انقلاب چه اتفاقی خواهد افتاد (پس موضوع اعمال هژمونی حداکثر و آموزش جامعه مدنی نیرومند در فردای انقلاب مطلقا در دستور کار او نیست). در ضمن آندرسن با ذکر مثالهای بسیاری محدودیت درک لنین از فرازهای مشابه هگلی و بهمین دلیل جهش او از روی آنها را نشان میدهد و این که او همه جا از هگلی که بر محدودیت "ایده پراتیک" (عرصه پراتیک) تاکید دارد و یا از اهمیت "ایده تئوریک" (عرصه تئوریک) سخن میگوید، درمیگذرد و با خودکار در حاشیه دفترچه یادداشت خود زیر "پراتیک" خط میکشد و روی آن تاکید میکند.[11]
اگر باز هم بخواهم یک جمعبندی فشرده و کوتاه از خوانش هگل توسط لنین ارائه کنم، فکر میکنم که باید روی فقدان یک درک بسنده از موضوع بهمپیوستگی امر کلی و امر خاص، و اهمیت فرد در نظم اجتماعی، تاکید کنم. در ضمن با توجه به آنچه که تابحال گفته شد، میتوان نتیجه گرفت که بلشویکها (و بویژه لنین بعنوان رهبر انقلابی) در ترکیب شناخت انضمامی چندجانبه از روسیه تنها تا نیمه راه موفق شدند. زیرا بحث پیرامون کمونهای روستایی و توجه به جانسختی "مسئله دهقانان" و کمونها و موضوع امکان ظهور مجدد استبداد و رابطه آن با نوع سازماندهی تولید و کار میتوانست در ترکیب با خوانش هگل و مارکس درک روشنتری از رشد ناموزون روسیه بدست بدهد و موجب آهستهتر کردن سرعت برنامههای انقلاب و توجه به شرایط بسیار مخاطرهآمیز کشور شود. بحث پیرامون این رخداد مهیب و بزرگ تاریخی و درسآموزی از آن بسیار است اما من بهمین اندک بسنده کرده و نوشته را به پایان میبرم.
قصد من از نوشتن این مطلب، نشان دادن اهمیت پراتیک تئوریک بود، بمعنایی که در ابتدای مطلب گفتم و نیز درسآموزی از بحثهایی که نسلهای پیاپی انقلابیون روس درگیر آن بودند. قصدم نشان دادن این نکته بود که برای کاهش خصلت فرادستی حوادث و نقش تصادف لازم است که به سلاح تئوری و شناخت تئوریک از شرایط مجهز باشیم. این همان ضعفی است که انقلابیون روسیه برای رفع آن دههها تلاش کرده بودند و با این حال تنها تا نیمه راه موفق شدند. در ایران قرن بیست و یکم ما هنوز اولین گامهای جدی را نیز در این راستا برنداشتهایم. در ضمن قصد داشتم "فرضیه"ای را در باره پراتیک تئوریک لنین مطرح کنم و آنهم این که به نظر میرسد که او بنحوی بسیار هوشمندانه روش سه مرحلهای بحث پیرامون منطق سرمایه، مرحله تاریخی سرمایهداری و مرحله خاص رشد و تکامل کشور خودی را دنبال کرده است، اگر چه با نقائص و اشکالات فراوانی که در طول مطلب بدان اشاره شد و من فکر میکنم که ما نیز باید چنین روشی را دنبال کنیم. قصد دیگر من این بود که نشان بدهم ناتوانیهای تئوریک بلشویکها و منجمله لنین در بهم پیوستن درست این سه مرحله و تن دادن به یک تقسیم کار جدی بین اقشار مختلف "روشنفکران" انقلابی و سوسیالیست (و فاصلهگیری تئوری عام و انضمامی از عمل بیواسطه سیاسی) منجر به بیتوجهی فاجعهبار او و دیگر همراهانش به موضوعاتی همچون چگونگی بهمپیوستن امر عام- امر خاص و امر فردی، اعمال ضدهژمونی و اعطای امتیازات کلان به متحدان خود (برای اعمال هژمونی حداکثر در فردای تغییرات سیاسی رادیکال و فراهم آوردن امکان ایجاد یک جامعه مدنی وسیع و نیرومند) و بیتوجهی به امر دمکراسی و خودگردانی در کشور و نیز موضوع دیالکتیک پیشرفت نزد مارکس و همچنین دیالکتیک جهش و تدریجگرایی، و دیالکتیک تغییر و ثبات گردید. بنظر میرسد که در بین ما نیز بیتوجهیهای مشابهی به وفور وجود دارد. موضوع دیگر چگونگی تکوین "سوژه" تاریخی و تعیین روند و سمت و سوی پیشروی جامعه است که خودبخودی و یا بر اساس مفاهیم و تعاریف پیشاداده اتفاق نمیافتد بلکه از دل شرایط عینی بعلاوه مبارزات و مباحثات و جمعبندی و نتیجهگیری از ایندو حاصل میشود. در ضمن نتیجهگیری من این است که استالینیسم و دیگر "انحرافات" در جنبشهای معطوف به رهایی طبقه کارگر همچون صاعقه از خلاء بر سر طبقه نازل نشدند بلکه حاصل روندهای مبارزاتی تئوریک و عملی بودند که به دلیل خصلت نابسنده و نادموکراتیکشان به گرایشات "انحرافی" منجر شدند. موضوع دیگر در همین راستا در رابطه با ایران بذل توجه به رشد نامووزن در سیستم سرمایهداری جهانی است و چیرگی منطق سرمایه بر گستره عظیمی از زندگی اقتصادی و سیاسی جهان کنونی، که در پیوند با آینده ایران باید بطور جدیتری بحث شود و تنها به دادن شعارها و برنامههای آرمانی بدون پشتوانه، خواه بورژوایی و تولیدمدار و یا پرولتری و رهاییبخش، بسنده نکنیم.
پی نویسها
[1] بار پیش در بحثهایی که پیرامون مطلب "فقر پراتیک تئوریک در روشنفکری ایران" درگرفت از من پرسیده شد که چرا اینهمه روی اهمیت "تئوری" تاکید میورزم مگر کار تئوریک تضمینکننده موفقیت عمل سیاسی است؟ در همین رابطه به من تذکر داده شد که ابراهیم لینکلن، مارتین لوتر کینگ و اخیرا باراک اوباما با استفاده حداقلی اما کارآمد از یک بسته تئوریک به نتایج سیاسی چشمگیری دست یافتند. امیدوارم بزودی بتوانم پس از پایان این دور نوشتههایم به این پرسشها بازگردم و پاسخ درخور و شایستهای برای آنها فراهم کنم. اما برای شروع بحث باید بگویم که من فکر میکنم داشتن پروژههای ضدهژمونیک، ساختارستیز و سرمایهستیز نیاز به یک تئوری جدی و منسجم و جامع دارد که نمیتوان آن را نزد افراد نامبرده در بالا یافت. بعلاوه سه فرد یاد شده در شرایط بسیار متفاوت تاریخی عمل کردهاند و فکر نمیکنم یکجاگذاری آنها چندان صحیح باشد.
[2] Kevin Anderson: Lenin, Hegel, and Western Marxism A critical study, 1995
[3] ترجمه این مباحث در کتابی به نام "راه روسی" از سوی نشر بیدار در دست انتشار است. من اجازه یافتم تا پیش از انتشار رسمی این مباحث از آنها در مطلب خود بهره بگیرم.
[4] ورا زاسولیچ به مارکس نوشت: این موضوع به گمان من مخصوصا برای حزب سوسیالیستی ما مسئله مرگ و زندگی است. حتی سرنوشت شخصی سوسیالیستهای انقلابی ما نیز، به طرز تلقی ما از این مسئله بستگی دارد. موضوع از دو حال خارج نیست: یا این کمونها با رهایی از مطالبات سنگین مالیاتی و بهره مالکانه اربابان، و با خلاصی از طریقهی ادارهی استبدادی، می توانند در جهت سوسیالیستی رشد و توسعه یابند، یعنی به تدریج تولید و توزیع محصولات خود را بر مبنای اشتراکی تنظیم نمایند- که در این صورت، سوسیالیسم انقلابی باید تمام تلاش خود را مصروف آزاد ساختن کمونها و رشد و توسعه آنها نماید.
و یا در صورتی که- برعکس- کمون محکوم به نابودی باشد، یک فرد سوسیالیست- به این عنوان- دیگر وظیفهای نخواهد داشت جز آنکه با اشتیاق به محاسبات کمابیش بی اساس سرگرم گردد تا کشف کند تا طی دوره ده ساله، اراضی روسیه از ید دهقانان به دست بورژوازی انتقال خواهد یافت و یا با گذشتن چند قرن دیگر- احتمالا- سرمایهداری در روسیه به همان درجه از رشد و توسعهی خود در اروپای غربی خواهد رسید؟ و در این صورت قلمرو تبلیغات را باید به کارگران شهرها محدود ساخت؛ کارگرانی که مستمرا در تودهی دهقانی غوطهور خواهند بود- دهقانانی که به دنبال انحلال کمونها و در طلب مزد به خیابانهای شهرهای بزرگ سرازیر خواهد شد در این اواخر ما بارها شنیدهایم که جماعت روستایی، همچون پدیدهای عتیق توسط تاریخ و سوسیالیسم علمی- و در یک کلمه بگوییم آنچه که در درستی آن کوچکترین تردیدی نیست- آن را محکوم به زوال شناخته است. کسانی که چنین نظری را موعظه میکنند، خود را شاگردان واقعی شما و "مارکسیست" مینامند. نیرومندترین دلیل آنها اغلب جملهی "مارکس این را میگوید" است. [وقتی] به آنها جواب داده میشود که شما "چگونه این را از کاپیتال او استنتاج میکنید، در حالیکه وی مسئله ارضی را در آن کتاب مورد بحث قرار نداده و از روسیه سخنی به میان نیاورده است؟" در پاسخ، شاگردان شما- که شاید اندکی زیاده از حد جسور هستند- جواب میدهند: "اگر در بارهی روسیه بحث میکرد، همین را میگفت". پس توجه میفرمایید که نظر شما در بارهی این مسئله تا چه اندازه برای ما حائز اهمیت است و چه خدمت بزرگی به شمار میرود. اگر افکارتان را در بارهی سرنوشت احتمالی جماعت روستایی ما و راجع به ضرورت تاریخی عبور از تمام مراحل تولید سرمایهداری در مورد کلیه ملتها روشن سازید...
مارکس پاسخ میدهد:
"شهروند عزیز
بیماری عصبیای که از ده سال پیش تا به حال، به طور موسمی به من حمله میآورد، مانع از آن شد که به نامه مورخ 16 فوریه شما زودتر پاسخ بدهم. متاسفم که قادر به دادن جوابی مختصر و قابل انتشار برای عموم به سئوالی نیستم که شما مرا به تبادل نظر در باره آن مفتخر کردهاید.
ضمن بررسی منشا تولید سرمایهداری من متذکر شدهام (که راز آن در این است) که بر جدایی کامل تولیدکننده از وسایل تولید مبتنی است. (صفحه 315، ستون 1، چاپ فرانسوی کاپیتال).
منظور مارکس در این جا این است که کارگر صنعتی مدرن برخلاف پیشهوران مالک ابزاری نیست که با آن کار میکند.
"این امر به نحو کامل، تا امروز فقط در انگلستان صورت گرفته است".
مارکس در این جا به حصارکشی اشاره دارد که از آن طریق دهقانان مستقل انگلیسی از زمین جدا شدند و به طور وسیع به طبقه کارگر شهری بدل شدند.
"... ولی تمام دیگر کشورهای اروپای غربی همین مسیر را طی خواهد کرد... بنابراین تحلیلی که در "سرمایه" آمده است متضمن هیچ گونه دلیلی بر له و یا علیه قابلیت حیات جماعت روستایی نیست، ولی مطالعه خاصی که من در این باره انجام دادهام، کاری که برای آن به جمعآوری مواد و منابع اصلی دست زدهام، مرا معتقد ساخته است که جماعت روستایی پایگاه تجدید حیات اجتماعی روسیه است. ولی برای این که بتواند در این جهت موثر واقع شود، بایستی ابتدا اثرات ویرانسازی را که از همه جوانب به آن هجوم میآورند، بر طرف کرد و برای آن شرایط عادی تکامل طبیعی را تامین کرد".
[5] برای شروع پروسه رشد، او موضع متعدلتری نسبت به بورژوازی داشت؛ بدین معنی که علاوه بر در نظر گرفتن نبوغ اقتصادی این طبقه اجتماعی، توجه دقیقی نیز به نقش وامها و یارانههای حکومتی و سایر امتیازات اقتصادی و غیر اقتصادی در تضمین موفقیت بورژوازی مبذول میداشت. اثر دانیلسون بر دلایلی استناد میکرد که نشان میداد بورژوازی روسیه از قبول ریسک سرباز میزند که در واقع خصلت برجستهی آن به شمار میرفت. آنها خواهان کمکهای حکومتی بودند و سودهای بدست آمده خود را به شکل ثروتهای خصوصی و در کالاهای تجملی مصرف میکردند. از طرف دیگر کارفرمای روس از اقدام در جهت تولید منسوجات، وسایل روزانه زندگی و مسکن لازم برای شهروندان معمولی سرباز میزد. حکومت به سهم خود اقدامات فسادآمیز این طبقه و فقر مردم را تحمل میکرد (و حتی از آن سود هم میبرد) درحالی که سیاستِ شیطانی انباشت اولیه را با بسیج ارتش برای جمعآوری مالیات از دهقانان به پیش می برد.
[6] منظور من از نبود یک درک علمی-عینی-فلسفی-تاریخی این است که به دادههای تئوریک و آماری موجود و تحقیقات انجام شده در زمینه اقتصاد و تاریخ روسیه توجه کافی نشد. به لحاظ فلسفی اگر به مکاتبات مارکس و انقلابیون روسیه توجه کافی میشد، امکان آن وجود داشت که از تئوریهای تکاملگرایانه تک خطی و مجرد پرهیز شده و راه مناسب روسیه بهتر بحث و بررسی شود.
[7] Lawrence Krader: The Asiatic mode of production sources, development and critique in the writings of Karl Marx, 1975
[8] برخلاف پلخانوف، کائوتسکی یا لوکزامبورگ، لنین علاقه خاصی به جوامع پیشاسرمایهداری و تکامل آنها نشان نداد در مورد روسیه هم علاقمندی او بویژه معطوف بود به اثبات رسوخ و نفوذ سرمایهداری که گذشته پیشاسرمایهداری را قابل بازاندیشی میساخت. همان منبع
[9] پیش تاریخ تئوری شیوه تولید آسیایی در دوره اولیه سرمایهداری یافت میشود و در واقع بخشی از تلاش انجام شده از سوی نویسندگان و متفکران آن دوره برای درک تاریخ خودشان است و جامعه خودشان. ایده ها و مشاهدات اولیه که به تشکیل تئوری استبداد شرقی کمک کردند از سوی جهانگردان، تاجران، سیاحان و دیپلماتهایی ارائه شدند که در قرن 17 برای خاطر کسب و کار یا کسب امتیازات تجاری برای کشورهای خاص خودشان به شرق میرفتند. این مشاهدات و دیدگاهها بعدها در سیستمهای نظری فلاسفه، تاریخنویسان، و اقتصاددانان سیاسی غرب در قرن 18 هضم و جذب شده، و شکل باژگونه و کاریکاتورگونهای بخود گرفتند. عده بسیار کمی از نویسندگانی که در قرن 18 حول این مسئله (استبداد آسیایی یا شرقی) مینوشتند، واقعا دغدغه مطالعه آسیا را داشتند. آنها عموما در تلاش برای فرموله کردن وضعیت سیاسی کشورهای خود، به میانجی مفهوم استبداد شرقی، بودند. برای مارکس رشد یک مفهوم از این تمامیت اجتماعی خاص، شیوه تولید آسیایی، سی سال بطور انجامید که با مقالات او در روزنامههادر دهه 1850 شروع شد و تا نامهنگاریهای پایان عمرش نیز ادامه داشت. منبع بالا
[11] در همین رابطه برای عمق بخشی به این قسمت از بحث، از خواننده اجازه میخواهم که بحث کوتاهی از تونی اسمیت را در رابطه با "منطق مفهوم" (Logic of the concept) در اینجا ذکر کنم تا منظور دونایفسکایا بهتر درک شود. اسمیت در تفسیر خود از منطق ذات و منطق مفهوم نزد هگل بر این نظر است که بخش "منطق ذات" در کتاب "علم منطق" هگل متناظر با ذات سرمایهداری است و در واقع باژگونگی روش ارائه (فکر که خود را از درون خود میزایاند) با باژگونگی سرمایه بعنوان یک سوژه خودجنبان و دارای منطق درونی که خود را از درون خود میزایاند، همسویی دارد و در نتیجه مارکس روش خود را از این قسمت کتاب هگل استنتاج کرده است. بدین معنا در این قسمت ("منطق ذات" نزد هگل) با یک کلیت جامع (توتالیتی) خودبازتولیدگری روبرو هستیم که همچون توتالیتی تجلیگرای (اکسپرسیو)اسپینوزایی همه اجزاء و وجوه خود را تابع "بایست" و ضرورتهای ذات (منطق سرمایه در اینجا) میکند و از رشد آزادانه آنها جلوگیری میکند. اسمیت بر این نظر است که شکلهای اجتماعی تشکیلدهنده سرمایهداری تمثیلهای ساختارهای هستیشناسانهای هستند که در کتاب منطق هگل تحت عنوان "منطق ذات" بحث شده است. در حالی که "منطق مفهوم" (همان بخشی که لنین در درک آن دچار دشواری میشود) چارچوبی برای درک سوسیالیسم و نه سرمایهداری فراهم میکند.
بخش مربوط به "منطق مفهوم" به ایده سوبژکتیو (عرصه ذهنی و فاعلیت)، ایده ابژکتیو (عرصه عینی) و ایده مطلق (عرصه رهایی و آشتی) تقسیم شده است. آنهایی که قسمت ایده مطلق را میخوانند و به دنبال یک سوژه متافیزیکی هستند در یافتن آن ناکام خواهند بود. روش هگل در این قسمت قیاس منطقی(syllogistic)است، که بمثابه یک اصل سه دقیقه کلیت را بهم میپیوندد:
امر کلی (the universal)، امر خاص (the particular) و امر فردی (the individual) . این قیاس منطقی باید شامل هر سه حالت ترکیبی زیر باشد:
I-P-U, P-I-U, I-U-P
یعنی هر یک از تعینات سه گانه باید بنوبه خود نقش حد میانی یا حد میانجی را بعهده بگیرد و دو حد دیگر را به درون یک کلیت یگانه میانجیگری کند. بدین معنا هر تعینی از سوی دوتای دیگری میانجیگری میشود و در نهایت تمایز بین میانجیگری شده و میانجی ناپدید میشود. یعنی آنچه که خود میانجیگری شده، تبدیل به یک دقیقه (moment) مهم از آن چیزی میشود که آن را میانجیگری کرده است و هر دقیقهای همچون کلیت جامع آن چیزی پدیدار میشود که میانجیگری شده است. در اینحالت هگل (بر خلاف فلسفه حق که مبتنی بر منطق ذات اوست و در نتیجه تضادهای جامعه مدنی در گذار به دولت حفظ میشوند) تضادهای اولیه را حفظ نمیکند بلکه همه قطبها و تقابلها و تضادها را بدین شکل متحول میکند. یعنی امر فردی و امر خاص و امر کلی در هماهنگی واقعی با یکدیگر قرار میگیرند و آشتی آنها نیازی به وارد کردن یک عنصر بیرونی (مثلا دولت برای ایجاد آشتی در داخل جامعه مدنی یا همان رقابت اقتصادی) ندارد. از اینجا چنین میفهمیم که خودبازتولیدگری یک شرط لازم برای کاربردپذیری منطق مفهوم هگل هست اما شرط کافی آن نیست. اگر بخواهیم مقوله یک کلیت جامع(توتالیتی) خودبازتولیدگر را در منطق هگل جای بدهیم جای آن در سطح منطق مفهوم نیست. جای آن در سطح منطق ذات یا جوهر است. ندیدن این موضوع یعنی ندیدن تفاوت هگل و اسپینوزا. جوهر اسپینوزایی یک ذات است که خود را در اجزای شاکله خود بازتولید میکند و تجلی میدهد. یک کلیت خودبازتولیدگر است اما در سطح منطق مفهوم جای نمیگیرد زیرا که نزد اسپینوزا همه اجزاء و خصوصیات و تعینات تابع جوهر- بمثابه یک نیروی بیگانه بر فراز سر اجزاء و خصوصیات و تعینات آنها- (همچون سرمایه در جامعه کنونی) میشوند. یعنی اجزای کلیت در این حالت اجازه ندارند که آزادانه و بر اساس شرایط خود و تفاوتها و تعینات خود رشد کنند بلکه بطور بیواسطه کاهش داده میشوند به فرامین و بایستنهای جوهر. اما در منطق مفهوم هگل ذات یا جوهری در کار نیست که تعینات و خصوصیات اجزای کلیت را تابع منطق خود کند. در منطق مفهوم هگل امر کلی، امر خاص و امر منفرد (فردی) در یک رابطه وحدت آزادانه در عین تفاوت با هم درون کلیت جامع اجتماعی بسر میبرند. این همان است که مارکس هم تحت عنوان سوسیالیسم خواهان تحققش بود. یعنی دقیقههای امر کلی، امر خاص و امر فردی نباید تابع منطق سرمایه و منطق انباشت آن بشود (و نه هیچ ذات و منطق استعلایی که از سوی اعضای جامعه قابل کنترل دمکراتیک نباشد). پس مارکس یک کلیت خودبازتولیدگر به معنای سرمایهدارانه آن نمیخواهد (حتی اگر فرض کنیم که سرمایهداری بتواند در درازمدت چنین کلیتی بشود). مارکس کلیتی میخواهد که با چارچوب مقولاتی هگل در بخش منطق مفهوم همسویی دارد و این خوانش از منطق مفهوم میتواند به درک سوسیالیسم کمک کند. برای مطالعه بیشتر در این مورد مراجعه شود به:
Tony Smith: Marx’s Method in Capital, A Reexamination. Ed. By: Fred Moseley, 1993
لنین ظاهرا در درک این بخش از منطق هگل دچار دشواری میشود و با سرعت از روی فرازهای مهم آن برمیجهد که بمعنای فقدان یک درک درست از سوسیالیسم است.