خانه > مقالات > نمايش محتواي مقاله


سوسیالیست‌های حقیقی و نقد نابه‌هنگام بورژوازی / ياسر عزيزی /
1388/10/26     07:50
 

"مناسبات تولیدی تازه و عالی‌تر، هرگز پیش از آنکه شرایط مادی ِ وجود آن‌ها در درون جامعه‌ی کهن به بلوغ رسیده باشد، جایگزین مناسبات قدیمی‌تر نمی‌شود" (کارل مارکس، گروندریسه)



جملاتی نظیر جمله‌ی فوق، همواره محملی بوده است تا مارکس را به اکونومیسم محض و دترمینیسم خشک و خشن متهم کنند. در حقیقت فربه‌کردن نقش و اهمیت تضاد نیروهای مولد و تاکید بر روابط تولید و تاثیر آن‌ها در پیدایی شرایط تحقق انقلاب‌های دوران‌ساز و برساختن اتهام اکونومیسم و دترمینیسم، از سوی بسیاری از موافقان و مخالفان مارکس، سبب‌ساز مغفول ماندن بخش‌های دیگری از اندیشه‌ی مارکس شده است که به نظر می‌رسد از دیدی انضمامی‌نگر و دیالکتیکی نگاه و رویکردِ به‌خطا و بی‌ربطی است.

اگرچه نگارنده در این نوشتار، به عنوان مدافع راستین انقلاب سوسیالیستی با مشخصاتی که در سابقه ذهنی خوانندگان بوده و هست، سخن نمی‌گوید و بنابراین به‌راحتی می‌تواند دست از سر این نوع نگاه ها بردارد و مارکس را با اکونومیسم محض و دترمینیسم خشکش رها کند، اما به نظر می‌رسد جزمیت یافتن چنین تبیین‌هایی از اندیشه‌ی این اندیشمند بزرگ و تاثیرگذار، فضای فهم عناصر مهم و انسانی ِ دیگر در حوزه‌ی اندیشه‌ی وی را سلب کرده و از مارکس صورتکی ساخته است، هم‌اندازه‌ی صورت نحیف آن دست از مارکسیست‌هایی که به صرف پی‌جویی روابط تولید سرمایه داری و به زعم خویش ردیابی ِ جهت حرکت سرمایه، چشم خود را بر بخش‌های دیگر واقعیت اجتماعی می‌بندند. از این روست که قلم زدن در این وادی ضرورت دارد و نوشتار حاضر قدم کوچکی در این مسیر است که امیدوارم با تبیین گویای آنچه می‌خواهم بگویم، از تشریح نکاتی از مارکس عزیمت کرده، به مواضع چپ‌نمایانه‌ی برخی مارکسیست‌های ایرانی در مواجهه با جنبش عظیم اجتماعی کنونی فرود آیم.

در حقیقت مارکس با رویکرد دیالکتیکی و انضمامی‌نگر خود، جامعه‌ی کهن و جدید را با همه‌ی واقعیت‌های زیربنایی و روبنایی شان، یک‌جا و با هم می بیند. چنان‌چه وقتی از مناسبات تولیدی فئودالی سخن می‌گوید، از سخت‌سری و عقب‌ماندگی سیاسی، فکری و فرهنگی آن دوران نیز سخن می‌راند. این مهم دقیقاً بدین معناست که رویکرد مارکس به‌هیچ‌وجه رویکردی تک‌بعدی و یک‌جانبه‌نگر نبوده است. یکی از نمودهای این نگرش را که پایه‌ی این نوشتار است می‌توان به‌خوبی در تفکیک‌هایی که وی در کنار انگلس بر انواع سوسیالیسم ها قائل می شوند یافت. آن‌جایی از مانیفست که مارکس از سوسیالیست‌های حقیقی همچون "موسا هس" سخن می‌گوید بهترین بیان اندیشه‌ی مارکسی در تایید خواست این نوشتار است.

مارکس در موضوع سوسیالیست‌های حقیقی به دو ویژگی این دسته از سوسیالیست‌ها ایراد و انتقاد وارد کرده است:

۱- انتزاعی‌بودن تحلیل‌ها و نقد اجتماعی ایشان

۲- نا بهنگام بودن نقد و یا نوع نقد ایشان بر بورژوازی

این هر دو ایراد از اتفاق وابستگی و تداخلی نیز به یکدیگر دارند. در حقیقت نقدهای شدید سوسیالیست‌های حقیقی بر بورژوازی، که هنوز هیچ کدام از ادوات و نمودها و در نتیجه ویژگی‌های اقتصادی، فرهنگی و سیاسی ـ اجتماعی آن در آلمان آن زمان رشد نیافته بود، چه آلمان همچنان در بست فئودالیزم و استبداد پروس بود، نقدی انتزاعی و مجرد از واقعیت موجود این دسته از سوسیالیست‌ها بود. از دیگر سوی، مارکس چنان شکلی از نقد و هجمه به بورژوازی نارسیده در عصری که آلمان همچنان اسیر فئودالیزم و استبداد بود را به واسطه‌ی ناآگاهی سوسیالیست‌های حقیقی از دو مهم می دانست:

۱- عدم درک این نکته که شیوه‌ی نقد سوسیالیستی که شیوه ای برگرفته از فرانسه بود، به همراه خود شرایط اجتماعی فرانسه را وارد آلمان نکرده بود. اشاره‌ی مارکس به فضای سیاسی ـ اجتماعی پیش‌رفته‌تر در فرانسه بود که گذار از فئودالیسم و شکل کهن استبداد را از سر گذارنده بود و سوسیالیست های حقیقی بدون درک این مهم، سر در فضای فرانسه و پا در خاک پروس داشتند.

۲- سوسیالیست‌های حقیقی نمی‌دانستند که زمینه‌ی لازم و پیش‌شرط نقد ِ سوسیالیستی در واقع پیروزی بورژوازی بر فئودالیسم و استبداد است.

در این‌جا تاکید مارکس بر استبداد در کنار فئودالیسم ـ که شیوه‌ی کلی تولید و دوره‌ی تاریخی را نمایندگی می‌کند ـ نشانگر اهمیتی است که مارکس به ابعاد دیگر حیات اجتماعی که در ادبیات مارکسیستی حیث روبنایی جامعه نامیده می‌شود، داده است. این مسئله وقتی جدی‌تر می شود که مارکس بر لزوم تحقق "حکومت مبتنی بر نمایندگی" و نیز "آزادی و برابری بورژوایی" تاکید می‌کند.

بر این اساس است که مارکس، نقدهای سوسیالیسم حقیقی و افرادی چون "موسا هس" را نابهنگام و در حقیقت نقدی در خدمت استبداد و فئودالیسم پروس می‌داند. این نکته البته به معنای فارغ‌شدن از فهم سرمایه داری و بورژوازی و در نتیجه غافل شدن از ایرادات اساسی آن نیست، بل که از سویی صحه گذاشتن ِ مارکس بر نقش و اهمیت ضروری روبناهای جوامع بورژوایی جهت فراهم آوردن زمینه های نقد و مبارزه‌ی سوسیالیستی است و از طرف دیگر، نشانگر این نکته است که در مبارزه‌ی بورژوازی با فئودالیسم، جنبه‌ی استبدادستیزی مبارزه نیز برای وی اهمیت و برجستگی داشته است.

پر واضح است که پاره‌ای چنین برداشتی از مارکس را غریب و غیرمتعارف بدانند، چه همیشه و از زبان‌های گونه‌گون برجسته‌ترین نگاهی که از مارکسیسم در ذهن‌شان ترسیم شده بود، با افق "دیکتاتوری پرولتاریا"یی عجین بود که ولو امروزه زمینه‌ی تاریخی خود را از دست رفته بیابد، اما برخی دقت‌ها می‌تواند آن مفهوم را نیز گویاتر کند.

انگلس در سال ۱۸۹۱ و در مقدّمه ای که بر چاپ جدید "جنگ داخلی فرانسه" نوشته بود چنین ترسیمی از دیکتاتوری پرولتاریا می داد: "آلمانی‏های عامی به‌تازگی با شنیدن اصطلاح دیکتاتوری پرولتاریا دچار وحشتی مفید شده‏اند. بسیار خوب آقایان، می‏خواهید بدانید داستان دیکتاتوری پرولتاری از چه قرار است؟ به کمون پاریس نگاه کنید.این است دیکتاتوری پرولتاریا."

این مسئله آن جایی روشن‌تر می‌شود که انگلس در نوشته ای به ببل می‌نویسد: "در کمون دیگر اثری از دولت نبود." شاید ذکر جمله‌ی معروف "رزا لوگزامبورگ" در این‌جا راهگشا باشد که" آری، آری، دیکتاتوری! امّا این دیکتاتوری عبارت است از شیوه‌ی اعمال دموکراسی، نه حذف دموکراسی".

به نظر می رسد معیار مارکس برای "دیکتاتوری پرولتاریا" نیز کمون پاریس بوده است (اگرچه این لفظ تنها سه بار در آثار مارکس به کار رفته است) و با این وصف می‌توان مارکس را نیز مدعی دیکتاتوری بدون دولت ِ پرولتاریا بدانیم. در این‌جا یک تناقض به‌خوبی آشکار می‌شود. چرا که دیکتاتوری همیشه جایی است که دولتی فربه با حوزه‌ی نفوذی دامن‌گستر، درونی‌ترین لایه های زندگی مردم را رصد می‌کند، اما در تبیین مارکسی اساساً دولتی وجود ندارد که بخواهد چنان مشخصاتی داشته باشد. این‌جاست که دموکراسی مارکسیستی به مفهوم مارکسی خود رخ نمون می‌کند، جایی که آزادی به گسترده‌ترین مفهومش معنا می‌یابد و آن معنا این‌گونه در (نقد برنامه‌ی گوتا) روشن می‌شود: "دولت، به عنوان ِ ساختی بر فراز جامعه، به تابعی از جامعه درمی‌آید." این صورتی است که مارکس از جامعه‌ی کمونیستی به دست می‌دهد و خود مدعی است "کمونیسم؛ دموکراسی حقیقی است ".(۱)

این چنین افق گسترده و بازی البته با تکیه بر تعابیری که در باب سوسیالیست‌های حقیقی به کار رفت، مستلزم "حکومت مبتنی بر نمایندگی" و پاره‌ای "آزادی‌های بورژوایی" به‌عنوان پیش‌شرط تحقق چنین آزادی گسترده‌ای در چشم‌اندازهای آینده است.

چنین شاخصی از اندیشه‌ی مارکسی است که درک تقابل و رویکرد خصمانه‌ی بخش هایی از مدعیان چپ در ایران با واقعیتی چون جنبش کنونی مردم که در حقیقت جنبشی دموکراسی‌خواه (همچنان که مارکس بر اهمیت آن در زمینه‌سازی باروری نقد سوسیالیستی تاکید می‌کرد) و آزادی‌طلب است، را برای ذهن کسانی چون نگارنده این سطور غیر قابل درک می‌نماید. در واقع، عدم وجود نگاهی انضمامی و نبود درک دیالکتیکی از حرکت جامعه و تاریخ، علل مهم دگماتیسم چپ وارانه ی این فعالین و گاه "خود پدرخوانده‌های" چپ و طبقه‌ی زحمت‌کش را موجب شده است.

کافیست شرایط امروز جامعه ما را در نظر بگیریم، عرصه‌ی عمده‌ی تضاد کنونی که تضاد آزادی و استبداد است را در نظر آوریم و انتقادات این گروه از نیروهای چپ را بر جنبش آزادی‌خواهانه‌ی مردم ایران مرور کنیم. به‌راستی آیا در پس این آزادی‌خواهی ِ انسانی و بی خشونت ِ مردم تفکری درونی شده قرار ندارد؟ و آیا نقد بی‌رحمانه و بل که نفی عمیق بودن خواست های درونی این جنبش، همراستایی "موسا هس"ی با استبداد نیست؟

در این جا قصد ندارم شکل شبکه‌ای و ماهیت افقی جنبش کنونی را به رخ سانترالیسم دموکراتیک این بزرگواران بکشم که جز ساختار و سازمان یابی عمودی را درک نمی‌توانند کرد و بنابراین نافی وجود اساس جنبش می‌شوند، چه مجال و فرصتی دیگر می‌طلبد، اما پاسخ به یک پرسش را قوی‌تر از همیشه خواهیم خواست که به‌راستی چه تنافری میان آزادی‌خواهی و جامعه‌ی انسانی مقصود مارکس وجود دارد؟ و آیا طبقه‌ی کارگر و زحمت‌کش در فضای نسبتاً آزادی که رنج هایشان را ناقدان وضع موجود و اقتصاددانان طبقه کارگر در برابرشان ردیف کنند و آزادانه به آن ها گوشزد کنند، عرصه‌ی پیکار خود را بهتر درک می‌کنند، یا در شرایط اختناق و سرکوبی که زبان نقد بریده است تا نماد حق‌خواهی بخش‌هایی از همین طبقه‌ی زحمت‌کش، پوپولیسم سخیف تجربه‌شده‌ی سال‌های اخیر باشد؟


پی‌نوشت‌ها

_____________

۱- این نقل برگرفته است از: دموکراسی در اندیشه مارکس و لنین؛ جیووانی سارتوری، اطلاعات اقتصادی ـ سیاسی، بهمن و اسفند ۱۳۷۹، شماره ۱۶۱- ۱۶۲

وبلاگ نویسنده:

http://azizi61.blogfa.com



جنبش سبز، مارکسیسم
[HyperLink1]


1388/10/27
10:59
نظر شما (abtin darafsh)
با عرض معذرت من به شخصه نقل‌قول‌آوردن از مارکس برای اثبات درستي بحث را بيش از عملي اقناع‌كننده سو استفاده از آتوريته‌ي او مي‌دانم. تا این لحظه کسی را از منسوبان چپ ندیده‌ام که از جنبش کنونی بی قيدوشرط دفاع کند و ذوب‌شدن خود را در آن با اشاره به ایضا همین نقل‌قول بالا توجيه نكرده باشد. اين، به باور من، حاكي از نگاه مذهب‌گون به ماركس است که گویی او معصوم است و کلام‌اش حجت. نگاهي اين چنين، آشكارا، غيرعلمي است و اسكولاستيك. به‌ هر حال، كاربرد نادرست و بهره‌برداری‌های فرصت‌طلبانه از تحليل ماركسي منجر به گم‌شدن سوراخ دعا شده است. یکی جنبش آزادی خواهانه را نفی مي‌کند چرا که خواست‌های بلافصل طبقه ی کارگر در سرلوحه‌ی شعارهاي جنبش نيست، از اين رو، به زعم وي جنبش ليبرالي است و ارتجاعي پس بايد پا پس‌كشيد و منتظر قيام خود به خودي كارگران شد و اين كي صورت خواهد گرفت معلوم نيست. و در اثبات اين «سياست انتظار» تلاش مي‌كند از طريق نقل‌قول‌هاي بسيار از ماركس، مندل، لوكاچ و چند نفري ديگر خواننده را متقاعد كند كه حق با اوست. البته، پيشا پيش اضافه كنم كه، برخلاف اكثر مقالاتي كه در مقابل نظر او نوشته شده، مقاله‌ي او مطلقا وصله‌پينه‌ي توليد ديگران نيست و تلاشي است صادقانه ‌كه محصول عرق‌ريزي ذهن او است. با اين وجود، صرف‌نظر از اين كه با خودِ اين شيوه‌ي استدلال موافقتي ندارم بسيار سعي كردم در ازاي وقتي كه صرف خواندن آن همه نقل‌قول مي‌كنم حداقل از خودِ نقل‌قول‌ها چيزي بياموزم كه متاسفانه هيچ چيز دست‌گيرم نشد. نويسنده فرض را بر اين گذاشته كه همه مثل او اين كتاب‌ها را خوانده‌اند و قادرند نقل‌قول‌هاي برگرفته‌شده از يك بحث كامل را بي هيچ توضيحي بفهمند ـ تازه اگر دغدغه‌ي فهم خواننده را اصلا داشته باشند. جالب اين جاست كه طرف مقابل آقاي قراگوزلو كساني قرار دارند كه نه نيازي به شناخت جنبش، اهداف آن و آينده‌اش را حس مي‌كند، و نه حتا نياز به حفظ هویت خویش را. از نظر اين آقايان فقط بايد در جنبش ذوب شد. صرف‌نظر از مواضع رهبري اصلاح‌طلب‌اش، نظرات ديروز‌اش، امروز‌اش و يا هر نظري كه فردا خواهد داشت، آنان هر دو پا را در يك كفش كرده اند كه رهبري از نماينده‌گان بورژوازي ملي است و در نتيجه به‌طور تاريخي رسالت تكميل سرمايه‌داري عقب افتاده و از بين بردن مابقي فرماسيون‌هاي پيشا سرمايه‌داري موجود در جامعه را دارند. البته فكر نكنيد كه دوستان از آوردن نقل‌قول از ماركس براي توجيه اين ذهنيت داستان‌ساز كم مي‌آورند. نگاه كنيد به مقاله‌ي آقاي كمال اطهاري يا اظهارات تكراري آقاي مرتضا محيط. واقعا هوش از سر انسان مي‌پرد وقتي مي‌بيند اين آقايان از ماركس جواز برائت رهبراني را براي جنبش‌ آزادي‌خواهي مي‌گيرند كه در قتل‌وعام ‌هاي كم‌نظير تاريخ مشاركت يا حداقل مباشرت داشته‌اند. هميشه براي من اين سوال بوده كه ماركس در اشاره به كدام ماركسيست‌ها با تاسف گفت كه «اگر اين‌ها ماركسيست هستند من يك ماركسيست‌ نيستم»؟ در پاسخ به موضع آقاي قراگوزلو طرف ديگري وارد ميدان شده است، با دست‌مايه‌ي نظري متفاوت. آقاي مالجو با مساوي كردن خرده‌ بورژوازي و طبقه‌ي متوسط پرچم دفاع از انقلاب «طبقه‌ي» متوسط را بدست مي‌گيرد با تقسيم‌كردن مقوله‌ي كلي و يك‌پارچه‌ي آزادي به اجزاي متشكله‌اش يك كار بزرگ را به مراحل كوچك‌تر تقسيم مي‌كند كه بر خلاف ظاهر معقول‌اش متاسفانه در عمل امكان‌پذير نيست. به هر حال اين خارج از موضوع بحث من است. آن چه مي‌خواهم بگويم اين است كه ايشان هم با مطرح‌كردن سوال‌هاي نظري به سوال‌هاي بلافصل نمي‌پردارد. سوال‌هايي كه، به باور من، با ادغام‌شان در هم به‌صورت يك سوال اساسي مي‌تواند فرموله شود: آيا بايد به يك جناح رژيم كمك كرد تا به هدف‌اش يعني دست ‌رسي به قدرت و نتيجتا ترميم شكاف حاكميت ـ شكافي كه از عوامل مهم ظهور جنبش است ـ دست يابد يا اينكه بايد كل نظام را هدف گرفت؟ منظورم از اين همه حرافي تخطئه‌ي كسي نيست اگرچه باور دارم كه برخي در ادعاي خود صادق نيستند و در پشت استدلال‌هاي پر طمطراق مخفي شده‌اند تا از پاسخ به سوال‌هاي اساسي طفره روند. فرصت‌طلبي در جنبش چپ ايران يد طولايي دارد. حزب توده و اكثريت را دو سال بعد از انقلاب، زماني كه ديگر ماهيت رژيم براي همه آشكار شده بود و وعده‌ها و نويدها همه دروغ از آب در آمده بود، به‌يا بياوريم. در كمال فرصت‌طلبي اين دو جريان به حمايت از يك بخش نظام عليه بخش ديگرش بلند شدند و تا حد لودادن رفقاي خود به كميته‌ها پيش‌رفتند. امروز هم دوباره همان فرصت‌طلبي، ‌آتوريته‌ي ماركس را دست‌آويز قرار ‌داده است و دفاع از بورژوازي آلمان عليه فئوداليته در قرن نوزدهم را مساوي دفاع از بورژوازي ايران ـ كشوري كه روابط سرمايه‌داري، توليد كالايي تا اعماق كوره‌ده‌هاي را فراگرفته است. و حتا كشاورزان كوچك افغان‌ها و در برخي نواهي كردهاي را در فصل‌هاي محصول استخدام مي‌كنند و بخشا محصول به منظور صادرات توليد مي‌كنند و حكومت‌اش نه تنها دولت سرمايه‌داري‌ بل‌كه گوش به فرمان نهادهاي جهاني مثل بانك جهاني و صندوق بي‌الملي پول است، در عصر سرمايه‌داري جهاني ـ نشان مي‌‌دهند و به دفاع از يك بخش نظام براي ترميم كل نظام برمي‌خيزند. البته خوش‌خدمتي هم هيچ وقت بي‌جواب نمانده است. حزب توده و اكثريت امروز مدال اعدامي‌شدن چيزي حدود نه‌صد نفر از اعضاي خود و چند ده‌ هزار از فداكارترين و سازنده‌ترين مردم ايران را به‌گردن آويزان دارند. تا ببينيم اين بار كساني كه در لوس‌انجلس نشسته‌اند و از طريق تلويزيوني كه هفته‌يي دو ساعت در اختيار دارند و «حكم بريزيد به خيابان‌ها» صادر مي‌كنند اين مدال به گردن نحيف‌شان چه‌قدر برازنده خواهد بود؟
پاسخ ما

1388/10/27
18:06
نظر شما (م.ج)
با سلام خدمت جناب آقای عزیزی با عرض پوزش، نظر مارکس در مورد انقلابیون آلمان در آن زمان نظر بسیار درستی بود و خود من هم در کامنتها به آن اشاره کرده ام. یعنی باید پذیرفت که روابط پیشاسرمایه داری از لحاظ تاریخی عقب مانده تر از سرمایه داری است ولی این را هم باید درنظر گرفت که اگر مارکس در جریانات انقلاب اوایل قرن بیستم حضور داشت، طرف رزا لوکزامبورگ را میگرفت یا ادوارد برنشتاین را ؟ چپهایی که بدون موضعگیری مستقل، تمام و کمال از جنبش سبز حمایت کرده و نظر مارکس را دستاویز قرار میدهند باید به این سوال پاسخ دهد. ثانیاً، روابط تولیدی و اجتماعی ایران در حال حاضر متفاوت با آلمان آن زمان است. نباید نگاه جزمی به مارکسیسم داشت. ایجاد مناسبات سرمایه داری در دو کشور متفاوت با هم فرق دارد زیرا روابط فئودالی آلمان در آن زمان، بسیار متفاوت با روابط فئودالی ایران بود. درنتیجه، برای توجیه هر نظری نمیتوان از مارکس نقل قول آورد. حتی چپهای اینطرفی هم باید این مورد را درنظر بگیرند که بورژوازی حاکم بر ایران با غرب متفاوت است زیرا شیوه تولید عقب مانده است. بنابراین، چپها باید استقلال خود را بدون کپی برداری حفظ کرده و شناخت دقیقی از جامعه دیروز و امروز ایران داشته باشند و همچنین نباید بصورت پیاده نظام جریانات دیگر دربیایند زیرا حمایت و همراهی از یک جریان اجتماعی با تسلیم در مقابل آن جریان متفاوت است.
پاسخ ما

1388/10/27
18:20
نظر شما (farhad-faryad)
من اگرچه با بخشی از نظرات آبتین موافقم اما موضوع را از زاویه ای دیگر بررسی می کنم با توجه به قاکت ارائه شده آقای عزیزی فکر می کند ما در دوران فئودالی هستیم از اینرو مبارزه علیه استبداد را برای جمایت از سرمایه به ما توصیه می کند اما آقای غزیزی به ما نمی گوید که اگر ما از سرمایه حمایت کردیم دنبال چه دستآوردی هستیم ؟ چه برنامه ای شما برای ما ترسیم می کنید ؟ من در جاهای مختلف محاسبه کرده ام برای حل مشکل بیکاری همانطور که فاکت شما می گوید برای بالغ شدن ایران نیاز به سرمایه ای بیش از سه تریلیون دلار دارد و با در آمد نفت سالی حتی صد میلیارد دلار ما مشکل بیکاری را پس از پنجاه سال هم نمی توانیم حل کنیم شما و جنبش سبز شما نمی خواهد مشکل دیکتاتوری را حل کند فقط این مشکل بیکاری را حل کند چه برنامه ای دارید ؟ اگر مشکلی در رابطه با محاسبات هم داشتید من حاضر هستم ریز محاسبات را هم برایتان ارسال کنم . ما یک نظام دیتاتوری می خواهیم که بتواند مشکل بیکاری را حل کند شما به ما نشان دهید . ما حتی مارکس اکونومیست را هم به زعم شما قبول داریم سرمایه داری و یا حتی فئودالی هم برای ما اهمیت ندارد شما هنوز به زمین سفت برخورد نکرده اید و تا آن زمان می توانید هر طور که خواستید کلی بافی کنید . شمشیر های شما می تواند در هوا به پرواز آید اما حتی موضوع کمونیسم نیز تنها برای خواستهای اقتصادی و رفع نیازهای بشر و برای دفاع از هستی انسان است . و متاسفانه در ایران حتی انگشت شماری از فعالین اجتماعی که حتی به تعداد انگشتان یک دست هم نمی رسند بر این موضوع آگاهی ندارند . و همه ی گروههای سیاسی در ایران تنها انحطاط را تنها راه نجات یافته اند .
پاسخ ما

نام و نام خانوادگي  
پست الكترونيكي    
نظر شما