خانه > مقالات > نمايش محتواي مقاله

بازتاب
اقتصاد عدالت محور: یک دیدگاه / محمدرضا معینی /
1388/10/17     09:15



پیش درآمد

این مطلب در ابتدا یک کامنت بلند بود که بعد از مشورت با مدیران سایت البرز به یک مقاله کوتاه تبدیل شد. بدنه‌ی اصلی مقاله بازخوانی انتقادی بخش هایی از مقاله آقای دکتر احمد سیف است در همین سایت با عنوان "اقتصاد آینده: اقتصاد عدالت‌محور". در ضمن این مقاله حاوی اشاراتی است به مقاله ای که به قلم نگارنده با عنوان  "طبقه به مثابه فرآیند" به تازگی در سایت البرز منتشر شده است. اجازه می خواهم با یک تفسیر بسیار موجز از موضوع سه جلد کتاب سرمایه شروع کنم.


سه‌گانه‌ی سرمایه

به نظر می‌رسد موضوع و روش‌شناسی مارکس در سه جلد سرمایه را می‌توان (با احتیاط بسیار فراوان) این طور خلاصه کرد که در جلد یک کتاب سرمایه بر مبنای این فرض است که در اقتصاد "یک" بنگاه" (بزرگ) وجود دارد که مالک "یک سرمایه" (بزرگ) است و یک کالای همگن تولید می‌کند. همّ و غمّ این جلد این است که نحوه‌ی تولید مازاد (surplus) به شیوه‌ی سرمایه‌داری را نشان دهد. گام بعدی تحقق مازاد است. مازاد از قوه به فعل تبدیل نخواهد شد (the process of realization) مگر آن که کالای تولیدشده که در بطن خود حاوی مازاد است در بازار فروش رود. این نکته ما را به جلد دو کتاب سرمایه رهنمون می‌کند که موضوع آن بحث گردش سرمایه (circulation) است. سئوالی که پیش می آید این است که با مازاد تولیدشده بعد از تبدیل آن به معادل پولی باید چه‌کار کرد. مطالب جلد سه، که بسیار کم‌تر از جلد یک شناخته شده است به این دلیل که کم‌تر از جلد یک خوانده شده، تا حد زیادی معطوف به پاسخ به این پرسش است: باید مازاد را توزیع کرد تا شروط لازم تولید پایدار مازاد تضمین و تامین شوند (جلد سه همچنین حاوی مطالب فوق‌العاده ارزشمندی درباره‌ی پی‌آمد‌های شیوه‌ی تولید مازاد و توزیع آن در نظام سرمایه‌داری مبتنی بر سازوکار بازار است). بنابراین موضوع سه جلد کتاب سرمایه را می‌توان در نهایت احتیاط و اختصار به تولید مازاد، فروش کالا به منظور تبدیل مازاد به پول و توزیع مازاد خلاصه کرد.

تا آن‌جا که مقدمه‌ی فوق مد نظر است، اهمیت مقاله‌ی "اقتصاد آینده: اقتصاد عدالت‌محور" در این است که نوعی دعوت به مجلدات دوم و سوم کتاب سرمایه در مقاله‌ی ایشان وجود دارد. آقای دکتر سیف در این مقاله سعی می‌کنند به‌درستی اهمیت موضوع عدالت اقتصادی را یادآور شوند و با گذر از مدل ساده‌ای که در آن فقط دو طبقه‌ی سرمایه‌دار و کارگر وجود دارد به مدل کامل‌تری که مدیران حرفه ای را هم شامل می‌شود راه‌حل عملی‌تری به غیر از الغای نهاد مالکیت خصوصی، به مثابه بنیان نظام سرمایه‌داری، برای حل نسبی مساله‌ی بی‌عدالتی در نظام تولید به شیوه‌ی سرمایه‌دارانه ارائه کنند. این یکی از چند نقطه قوت مقاله است. نقطه ضعف این مقاله این است که بنیان های نظری برخی راه‌حل‌های ارائه شده گنگ و سست است. آنچه در زیر می‌آید تلاشی است برای توضیح بیش‌تر این دو نکته‌ی انتقادی.


سرمایه‌دار کیست؟

در بالا گفتیم که مازاد، تولید، تصاحب و توزیع آن موضوع محوری سه جلد کتاب سرمایه است. فرآیند تولید، تصاحب و توزیع مازاد در خلاء و به‌طور خود‌به‌خودی انجام نمی‌شود. کسانی که در اقتصاد سرمایه‌داری محض آن را تولید می‌کنند کارگران مزدبگیرند. معمولاً تا این‌جای کار بحثی نیست. پرسش اصلی، اما، این است که چه کسانی آن را تصاحب و توزیع می‌کنند. نکته‌ این جاست که بنا بر تعریف دقیق مارکس کسی که مازاد را تصاحب می‌کند و در مورد توزیع آن تصمیم می‌گیرد سرمایه‌دار است. چنین شخصی می‌تواند مالک ابزار تولید باشد و می‌تواند نباشد. این گزاره‌ی مناقشه‌انگیز می‌تواند ساده‌تر هضم‌تر شود اگر خواننده‌ی فارسی‌زبان به این نکته توجه کند که در زبان انگلیسی واژه‌یcapitalist الزاماً به معنای مالک حقوقی سرمایه نیست و در ادبیات مارکسی اصولاً سرمایه یک رابطه‌ی اجتماعی است نه ابزار تولید. Capitalist کسی است که سر و کارش با رابطه‌ی سرمایه است. حال اگر سرمایه‌دار بر طبق تعریف پیش‌گفته مالک حقوقی ابزار تولید نباشد، آن‌گاه موظف است در مقام نمایندگی از مالکان حقوقی ابزار تولید نخست مازاد را تصاحب و سپس در مورد نحوه‌ی توزیع آن تصمیم بگیرد و بعد تصمیم خود را به اجرا درآورد. در شرکت‌های بزرگ، اعضای هیئت مدیره و شخص مدیر عامل هستند که مازاد را تصاحب و در جلسات هیات مدیره در مورد توزیع آن تصمیم می‌گیرند و به همین دلیل بنا به تعریف مارکس سرمایه دارند. همان‌طور که در متن مقاله‌ی مورد نظر آمده است ایشان ممکن است مالک بخشی از سهام باشند و ممکن است نباشند. هدف از اعطای سهام به این مدیران این است که مشکل کارگزار کارفرما (principal agent) تخفیف داده شود.

وظیفه‌ی اصلی این مدیران تصمیم‌گیری در مورد سرنوشت مازادی است که منشاء اصلی تولید آن کارگرانند. صد البته بخشی از این مازاد به عنوان سود سهام به سهام‌داران، به‌مثابه مالکان بنگاه اقتصادی، پرداخت می‌شود، اما نه همه‌ی آن. علت این امر آن است بخشی از مازاد باید صرف فعالیت‌هایی شود که متضمن بقای تولید پایدار و در صورت نیاز تولید مازاد بیشتر هستند. به‌عبارتی آن چه سهامداران یک شرکت سهامی دریافت می‌کنند سود(profit) است (یعنی سهمی از مازاد) و نه تمام مازاد. همان‌طور که در متن مقاله آمده است این موضوع منشاء تنش بین مالکان و مدیران بنگاه است. پیش از شروع مبحث بعدی، شاید ذکر این نکته خالی از فایده نباشد که در جلد یک سرمایه مارکس سود و مازاد را به‌کَرّات معادل هم به‌کار برده است. چنین کاربردی که با توجه به سطح تجرید جلد یک کاملا قابل توجیه است گاه منشاء خلط دو مفهوم سود و مازاد در بخشی از ادبیات دگراندیش بوده است.


مدیر کیست؟

هرچند آقای دکتر سیف در مقاله‌ی خود به‌دقت تصریح نمی‌کنند که منظورشان از مدیر چیست و مرز بین مدیر و سرمایه‌دار کجاست، تفاوت‌ها و تشابهات مدیران و سرمایه‌داران را برمی‌شمارند.

"این طبقه‌ی مدیران حرفه‌ای، از آن جا که اغلب صاحب عوامل تولید نیستند، به کارگران «تشابه» دارند ولی به تعبیری که از مارکس داریم پرولتاریا نیستند چون برآن‌ها اعمال قدرت می‌کنند. در ضمن تفاوت دیگرشان این است که بر فرایند تولید اجتماعی اعمال قدرت و کنترل می‌کنند. درعین حال، اگر چه با سرمایه‌داران تفاوت دارند، چون مالک عوامل تولید نیستند، ولی در عین، به خاطر قدرتی که بر فرایند تولید اعمال می کنند، به آنها «شبیه» می‌شوند."

به نظر می‌رسد بر اساس تعریف فوق دو عامل مالکیت، یعنی "صاحب عوامل تولید" بودن و "تضاد بین مدیران حرفه‌ای و پرولتاریا" بی آن که دقیقاً از یکدیگر تمیز داده شوند به عنوان منشاء تعریف جایگاه مدیران میانی (و احتمالاً ارشد) در نظام سرمایه‌داری معاصر معرفی شده‌اند. شاید بهتر باشد برای تمیز و تفکیک این دو عامل اول ببینیم منشاء این تضاد چیست. با تسامح فراوان، منشاء این تضاد آن است که نظام تولید سرمایه‌دارانه بر استثمار مبنتی است. معنی استثمار این است که کالایی که تولید می‌شود حاوی ارزشی است. بخشی از این ارزش از طریق کار کارگران آفریده شده است. اما ارزش دستمزدی که کارگران دریافت می‌کنند از آنچه به ارزش کالا افزوده‌اند کم‌تر است. بنابراین، کارگران چیزی را خلق کرده‌اند که در مقابلش پاداش نگرفته‌اند. این تفاوت ارزش اضافی یا مازاد نام دارد. آن گروهی که در مقاله‌ی آقای دکتر سیف از ایشان به "مدیران حرفه‌ای" یاد شده است به نمایندگی (غیر مستقیم) از مالکان بنگاه مسئول افزایش بهره‌وری تولید (productivity) کارگرانند. چنین ماموریتی می‌تواند به افزایش نرخ استثمار منجر شود و نرخ‌های استثمار بالاتر تحت شرایط خاصی می‌توانند به افزایش تنش بین کارگران، مدیران و سرمایه‌داران بیانجامد. خلاصه آن‌که با مراجعه به این پرسش کلاسیک که سرمایه‌داری چیست و بنیان‌های آن کدامند می‌توان تعریف دقیق‌تری از مدیران حرفه‌ای ارایه کرد. انتقادی که بر مقاله‌ی "اقتصاد آینده: اقتصاد عدالت‌محور" وارد است نیز این است: آیا به هنگام ارجاع به مفاهیم کلاسیک و شناخته‌شده‌ی اقتصاد مارکسی الزاماً باید مفهومی به نام "قدرت" را به مدل افزود تا تعریف "طبقه‌ی مدیران" میسر شود؟ صد البته نکته‌ی آخری به این معنا نیست که مفهوم قدرت در نظام سرمایه‌داری محلی از اعراب ندارد. بلکه منظور آن است که با بازخوانی مفهوم طبقه و با مراجعه‌ی توامان به سه‌گانه‌ی سرمایه می‌توان آن قدر مواد خام اولیه به‌دست آورد تا بنگاه اقتصادی مدرن را با ملاک قراردادن مفهوم بنیادی استثمار تجزیه و تحلیل کرد و نه الزاما با افزودن مفهوم قدرت در عرض مفهوم مالکیت.


بازخوانی مفهوم طبقه

نگارنده در مقاله‌ای با عنوان "طبقه به مثابه فرآیند"، طبقه را " فرآیند تولید، تصاحب appropriation)) و توزیع مازاد" تعریف کرده. ویژگی این تعریف این است که می‌توان آن را به روابطی تعمیم داد که متضمن استثمارند اما صراحتاً بر رابطه‌ی مالکیت استوار نیستند. بهترین نمونه‌ی آن کارِ خانه‌ی کدبانوهایی است که ارزش کاری که در منزل انجام می‌دهند بیش از ارزش کاری است که برای بازسازی توان کاری خویش (reproduction of labor power) لازم دارند. به‌عبارتی زنان خانه‌دار مازادی را تولید می‌کنند که در اختیار همسران و فرزندان‌شان قرار می‌گیرد اما در بیش‌تر موارد در مقابل دستمزدی دریافت نمی‌کنند. بنابراین به معنای دقیق کلمه استثمار می‌شوند (به جنبش زنان می‌توان از این بُعد هم نگریست، یعنی تلاش برای دست‌یابی به حقوق برابر که یکی از تبعات آن می‌تواند کاهش نرخ استثمار زنان در خانه باشد.)

این تعریف ویژگی‌های دیگری هم دارد از جمله آن که به کمک آن می‌توان نقش مدیران را در بنگاه‌های اقتصادی با ساختارهای متفاوت دقیقاً تعریف کرد ودر صورت لزوم بین ایشان و سرمایه‌داران تمایز قائل شد. همچنین به کمک این تعریف می‌توان بسیاری از روابطی را مطالعه کرد که هر چند در محیط کارخانه برقرار نمی‌شوند، اما متضمن استثمارند. شرط توفیق در این کار این است که با پرهیز از ذات‌گرایی معطوف به مالکیت خصوصی مفهوم استثمار به همه‌ی روابطی تعمیم داده شود ـ اعم از روابط حاکم در کارخانه و غیر کارخانه ـ که بنیان اقتصادی آن‌ها بر تولید و تصاحب مازاد مبتنی است.


آیا مالکیت خصوصی ذات سرمایه‌داری است؟

برخی مطالب فوق در واقع نقد رویکردی است که به سرمایه‌داری به شیوه ای ذات‌گرایانه می‌نگرد و جوهر سرمایه‌داری را مالکیت خصوصی می‌پندارد و بنابراین راه‌حل پیشنهادی‌اش لغو مالکیت خصوصی است. از آن‌جا که نهاد مالکیت خصوصی فوق‌العاده قوی، ریشه‌دار، تاریخی، و قابل‌توجیه فلسفی و دینی است مارکسیسزم سنتی راهی ندارد جز آن که با همه در بیافتد وانقلاب را پیشنهاد کند! یکی از نقاط قوت مقاله آقای دکتر سیف این است که ایشان با ذکر مثال‌های تاریخی این نکته را به‌خوبی مورد بحث قرار می دهند. "لغو مالکیت خصوصی اگرچه تضاد بین سرمایه‌داران و پرولتاریا را حذف می‌کند ولی ضرورتاً آن را به نفع کارگران حل نمی‌کند." بر اساس شواهد متنی، نگارنده خود را مجاز می‌شمارد که این جمله را چنین بازنویسی کند: " لغو مالکیت خصوصی راه حل نیست". پس راه حل چیست؟

بررسی تاریخ تحول نظریه‌ی اقتصاد رادیکال نشان می‌دهد شکست پروژه‌ی انقلاب برای برانداختن سرمایه‌داری و جایگزینی آن با سوسیالیزم تبعات نظری چندی داشته است، از جمله جایگزین شدن نهاد مالکیت خصوصی که الغاء آن هدف انقلابیون بوده است با مفاهیم دیگری از قبیل قدرت و منزلت: حال که نمی‌توان به‌آسانی از طریق سلب مالکیت خصوصی به جنگ نظام سلطه رفت و به‌آسانی موفقیت را تجربه کرد بیایید جایگزین‌هایی برای آن بیابیم. رگه‌هایی از این رویکرد در مقاله‌ی مورد بحث قابل مشاهده است. در ذیل عنوان "این بربریت مدرن نه، پس چی؟" آقای دکتر سیف چنین می‌نویسد:

"لغو مالکیت خصوصی اگرچه تضاد بین سرمایه‌داران و پرولتاریا را حذف می‌کند ولی ضرورتاً آن را به نفع کارگران حل نمی کند ... آن‌چه را که ما با اندکی تسامح « مدیران حرفه ای» خوانده بودیم، اگر چه مالک ابزار تولید نیست ولی می‌تواند به صورت «طبقه‌ی حاکمه» در آید." و بلافاصله "برای حل این مسئله از این پیش‌گزاره آغاز می‌کنیم که [در] جامعه‌ی انسانی... با مناسبات قدرت روبرو هستیم و این مناسبات بر مبنای قدرت است که اگر تحت کنترل قرار نگیرد، سر از نابرابری در می‌آورد. طبقه به تعریفی که در متون کلاسیک مارکسی داریم، اساس بینان اقتصادی جامعه است ولی در این نگرشی که در این جا مورد توجه من است، این مفهوم از طبقه، تنها مقوله‌ی با اهمیت در ساختار اجتماعی نیست و تنها علت تداوم بهره‌کشی هم نمی‌تواند باشد. در جوامع انسانی، نابرابری و بهره کشی به شکل و صورت‌های گوناگون در می‌آید... به گمان من، اگر می‌خواهیم برای رفع این مشکلات راه‌حلی پیدا نماییم باید از مفهوم کلاسیک مارکسی و از اساسی بودن اساس اقتصادی فراتر برویم. باید تکرار کنم که منظورم به‌هیچ‌وجه کم اهمیت دادن به تحلیل طبقاتی به همان شیوه‌ی کلاسیک و یا غفلت از بررسی ساختار اقتصادی نیست. بلکه می‌گویم که این وجوه دیگر نیز اهمیت زیادی دارند و باید مورد ارزیابی و بررسی قرار بگیرند."

این تفسیر از مارکس بر این فرض ضمنی استوار است که مارکس اقتصاددانی بوده است ذات‌گرا (essentialist) و به طبقه به عنوان بنیان اقتصادی جامعه باور داشته است. اما این تفسیر، که در همین شکل کنونی اش هم چندان دقیق نیست، فقط یکی از تفاسیر ممکن است، تفسیری که اتفاقاً به قرائت مارکسیسزم دولتی نزدیک‌تر است تا به قرائت‌های دیگر، یعنی قرائتی که با تعریف سرمایه‌داری به‌مثابه نظام مبتنی بر مالکیت خصوصی راه‌حل را در الغای این نهاد جست‌وجو کرد. پرسشی که می‌توان مطرح کرد این است: حال که تجربه‌ی تاریخی نشان داده که الغاء نهاد مالکیت کارساز نبوده است، به کدام دلیل تعدیل ساختار قدرت در بنگاه اقتصادی می‌تواند نویدبخش جامعه‌ای عادلانه‌تر باشد؟ خواننده‌ی تیزبین از این نکته غفلت نخواهد کرد که به کمک مثال‌های سلبی کوبا و شوروی سابق نمی‌توان ثابت کرد که دگرگونی ساختار قدرت الزاماً راه‌حل است.

مناسبات قدرت بدون دلیل برقرار نمی‌شود. به طور خاص در بنگاه اقتصادی و به طور عام در بقیه‌ی نهادهای اجتماعی این مناسبات ممکن است برای ایجاد هماهنگی، برقراری نظم، افزایش کارآیی، ارضای میل قدرت‌طلبی، علل فرهنگی، دلایل ایدئولوژیک و ده‌ها و و بل صدها دلیل دیگر برقرار شود. این دلایل و علل به جای خود. اما اگر به تبع برقراری این مناسبات قدرت "بهره‌کشی" انجام شود، آنگاه ما با مفهوم طبقه سروکار خواهیم داشت به معنایی که در فوق آمد و در مقاله‌ی طبقه به مثابه فرآیند اندکی بسط داده شد. در واقع آقای دکتر سیف به‌درستی سعی می‌کنند که از مفهوم طبقه فاصله بگیرند با این هدف که توجه ما را به دیگر علل و ریشه‌های بی‌عدالتی جلب کنند، اما به این موضوع توجه نمی‌کنند که طبقه علت استثمار نیست، بلکه طبقه خود استثمار است و تا وقتی بهره‌کشی و استثمار وجود داشته باشد طبقه هم وجود خواهد داشت. عدالت اقتصادی وقتی برقرار می‌شود که تولیدکنندگانِ واقعی ارزش دستمزدی را دریافت کنند معادل ارزش آن چیزی که در فرآیند تولید به ارزش کالای تولید شده افزوده‌اند. مقاله‌ی "اقتصاد آینده: اقتصاد عدالت‌محور" به این پرسش پاسخ نمی‌دهد که چه‌گونه می‌شود چنینی عدالتی را برقرار کرد.


سخن آخر

مقاله‌ی "اقتصاد آینده: اقتصاد عدالت‌محور" حاوی برخی راه‌حل های ضمنی برای حل مساله‌ی بی‌عدالتی است هر چند در بعضی موارد مفاهیم دقیقا تعریف نشده‌اند و ریشه‌های نظری راه‌حل‌ها تصریح نشده باقی‌مانده اند. قرائت من از پیام اصلی این مقاله چنین است: (الف) می‌توان با پرهیز از راه حلِ حَدّی(extreme) لغو مالکیت خصوصی روابط اقتصادی را در جهت افزایش رفاه آحاد جامعه طوری بازسازی کرد که هم اصل عدالت رعایت شود و هم اصل کارآیی. (ب) برای تضمین اصل عدالت صرفاً نباید به رابطه‌ی کار و سرمایه در محیط کارخانه محدود شد. بلکه باید همه‌ی دیگر روابط مبتنی بر قدرت و سلطه را در دستور کار قرار داد. این مقاله همچنین بالقوه حاوی پرسش‌های مهمی است که بعضاً به‌طور ضمنی مطرح شده‌اند: آیا تک‌تکِ روابط مبتنی بر قدرت وسلطه از رابطه‌ی استثمار مستقل‌اند؟ آیا بازخوانی انتقادی مارکس الزاماً باید ما را به آن‌جا هدایت کند که برای رابطه‌ی استثمار اولویت چندانی قائل نشویم؟ آیا استثمار این روزها دیگر یک موضوع دست دوم است؟ رابطه‌ی بین استثمار، قدرت و سلطه چیست؟ آیا طبقه را الزاماً باید با ارجاع به مفهوم مالکیت تعریف کنیم تا از یک طرف به‌درستی دست ما را برای انتقاد از راه‌حل‌های منبعث از قرائت سنتی از مارکسیسزم باز بگذارد و از طرف دیگر به همان نسبت دست ما را برای مراجعه به مارکس برای پیدا کردن راه حل جایگزین ببندد.

به نظر من مقاله‌ی «اقتصاد آینده: اقتصاد عدالت‌محور» هم به دلیل راه‌حل‌های پیشنهادی و هم به دلیل پرسش‌هایی که در بطن خود می‌پروراند بسیار ارزشمند است. نگارنده امیدوار است انتشار این مقاله به خوانندگان سایت تحلیلی البرز انگیزه بخشد تا ایشان هم با ورود به بحث به سهم خود در توسعه‌ی این نوع مباحث بکوشند.



کارل مارکس، سوسیالیسم، عدالت
[HyperLink1]


1388/10/17
23:59
نظر شما (خمید قربانی)
با سلام و خسته نباشید. مقاله کوتاه و موجز و خوب به سئوال و یا درست تر به یکی از مهمترین سئوالی که در ذهن من نیز بعنوان یک خوانند مقاله جناب دکتر سیف ایجاد شده بود، جواب داده است و آن مفهوم سرمایه و سرمایه دار است. و اما سئوالی که با خوانندگان این مقاله برای من ایجاد شده این است که : آیا این ممکن است که به کارگر واقعن و حقیقتن آن چه را که کارگر بوسیله نیروی کار و یا قهوه کارش به کالای تولید شده و یادقیق گفته باشم به محصول تولید شده داده است، داده شود که عدالت مورد بحث برقرار گردد؟ چون اگر این چنین باشد که به نظر می رسد که فقط برای یک بار تولید انجام می گیرد و دیگر هیچ. چون که یاولن ابزار تولید در حین تولید ضربه و صدمه می بینند. دوم اینکه کسانی در جامعه یافت می شوند بنا بعلل بیولوژیکی و غیره نمی توانند در پروسه تولید شرکت فعال داشته باشند. سوم اینکه کسانی باید زمینه ی تولید را مانند معلمان و پزشکان و...مهیا کنند. چهارم کسانی در جامعه وجود دارند بنا بعللی بدنشان نیاز بیشتری از تولیدی که می تواننند تولید نمایند دازد. و نیز باید مقداری از تولید برای تولید اینده انبار شود و شاید عوامل دیگری نیز باشد که نمی دانم و یا الآن حضور ذهن ندارم. تا ان جائی که من می دانم این جنبه مسئله یکی از پایه های اصلی نقد بر برنامه گوتا ی مارکس را تشکیل می دهد. برای اینکه از خود نگفته باشم، توجه شما به این قسمت نوشته دوست عزیز محمد رضا معینی جلب می کنم. " عدالت اقتصادی وقتی برقرار می‌شود که تولیدکنندگانِ واقعی ارزش دستمزدی را دریافت کنند معادل ارزش آن چیزی که در فرآیند تولید به ارزش کالای تولید شده افزوده‌اند." ممکن است که برداشت من ناصحیح باشد ولی در هر صورت از این عیارت برداشت بالا را دارم. امید وارم که نویسنده عزیز و گرامی جوابی دهند و مرا تصحیح نمایند. ولی اگر نه به باور من برای این قصیه است که مارکس از کلماتی ما نند عدالت و حتی برابری استفاده نمی کند، بلکه حتی در جامعه کمونیستی در فاز دومش که نعم مادی به وفور است نیز از این عبارت بهره می برد که : " که چنین جامعه ای پر چمش نوشته می شود که هرکس به اندازه توانش کار می کند و هرکس به اندازه نیازش بر داشت می کند." مبنای کار توان است و مبنای بهره مندی نیاز انسان است و نه انچه که تولید می کند. واقعا آقای مخمد رضای گرامی خسته نباشید و زنده باشید و سرحال که باز هم به نویسید.
پاسخ ما

1388/10/18
08:54
نظر شما (محمدرضا معینی)
دوست عزیز آقای قربانی. اگر اشتباه نکنم کامنت شما حاوی دو سئوال مهم است. (1) آیا امکان دارد که در عمل تولید کنندگان اصلی مازاد آن را تصاحب و توزیع کنند و نظام اقتصادی هم بتواند به تولید پایدار ادامه دهد؟ (2) آیا عدالت موضوع محوری اقتصاد سیاسی مارکسی است؟ جواب من به پرسش 1 مثبت و به پرسش 2 با قید احتیاط هم منفی و هم مثبت است. تولید کنندگان مازاد می توانند مستقل از این که مالک ابزار تولید باشند یا نباشند مازاد را تولید و در انتهای دوره تولید ر فضایی دمکراتیک آن را تصاحب و در مورد نحوه توزیع آن تصمیم بگیرند. بهترین نمونه های آن را می توانید در قلب سرمایه داری یعنی در ایالات متحده آمریکا پیدا کنید، در سیلیکون ولی (Silicon Valley) و در جاهای دیگر. برای نمونه نگاه کنید به این لینک: http://www.foodforthoughtbooks.com/ شیوه کار این است که حتی اگر کارگران توانایی خرید ابزار تولید را نداشته باشند آن ها را اجاره می کنند و در پایان دوره بخشی از مازاد را کنار می گذارند تا بهای اجاره (ماشین آلات، زمین، ساختمان ...) را بپردازند. به این دلیل که مازاد تولید شده توسط تولید کنندگان مستقیم آن تصاحب و توزیع می شود هیچ گونه اسثتماری صورت نمی گیرد. توجه کنید که منظور از تصاحب و تولید مازاد این نیست که "همه مازاد" به کارگران عودت داده شود. اگر چنین باشد همانطور که شما اشاره کرده اید احتمالا امکان تولید مستمر و بازتولید ساده منتفی خواهد شد، چه رسد به بازتولید گسترده (مسامحتا رشد اقتصادی). نکته جالب این است که این مدل هیچ منافاتی با سازو کار بازار ندارد، چرا که می توان مازاد تولید شده را به بازار برد و تبدیل به احسن کرد. بنابراین خیال دوستان دانشگاه شیکاگو می تواند راحت باشد که زمین به آسمان نخواهد آمد و خاطر خدایگانشان آزرده نخواهد شد. در مورد سئوال 2 برداشت من این است که عدالت اقتصادی به معنای رایج آن "موضوع محوری" اقتصاد سیاسی مارکسی نیست. این به این معنا نیست که مارکس دغدغه عدالت نداشته است، بلکه به این معناست که پروژه مارکس بس وسیع تر از تعریف عدالت و کشف نهاد ها و سازوکارهای تضمین کننده آن بوده است. اما، از طرفی دیگر دشوار بتوان ادعا کرد که هیچ رگه ای از بحث عدالت در مجموعه عظیم چند هزار صفحه ای کارهای مشترک مارکس و انگلس وجود ندارد. برای مثال اگر اشتباه نکنم مارکس در جایی (گروندریسه ؟) اقتصاد بوژوازی را به دزدی اجتماعی یا چپزی شبیه آن تشبیه می کند. فارغ از آن که مارکس عدالت اقتصادی فکر می کرده است یا نه، من به دو دلیل بحث عدالت را مطرح کردم. عدالت اقتصادی عنوان و موضوع اصلی مقاله آقای دکتر سیف بود. دوم آن که از خودم پرسیدم که از دید اقتصاد مارکسی چگونه می توان که به مساله عدالت فکر کرد. بخشی از مقاله من تلاشی بود برای پاسخ به این پرسش.
پاسخ ما

1388/10/18
17:43
نظر شما (حمید قربانی)
با تشکر از جواب این مسئله (عدالت و برابری) به باور من از نظر دیدگاه مارکسی که برایش اصولا و اساسا دغدغه رفع نیازهای انسان مطرح و نه چیز دیگر می تواند قابل بحث باشد. زیرا که به نظر می رسد که اگر هدف را بر اساس رفع نیازهای انسانی بدانیم و درک کنیم، آن گاه از کار برد چنین اصطلاحاتی که هر کسی هم می تواند از انها استفاده کند البته که می دانم اهداف کاملا با یکدیگر متفاوتند، بی نیاز خواهیم شد. در هر صورت من بارها و بارها به این مسئله فکر کرده ام که چرا مارکس در اثر مختصر و اما پر مایه . مهم خود نقد برنامه گوتا به نقد چنین پدیده هائی می نشیند و به جایشان رفع نیازهای انسانی را قرار می دهدو اینکه در آثار مشترک مارکس و انگلس شاید جاهائی چنین مقولاتی باشند، من ادعای نبودنش را ندارم. هم از این نظر که بضاعت دانش من به من اجازه چنین ادعائی را نمی دهد و هم اینکه مارکس و انگلس در مقاطع محتلف و در شرایط و احوال مختلف از پدیدهای گوناگون نام برده اند و در باره اشان نوشته اند. یک نکته قابل ملاحظه نیز در این رابطه هست و ان اینکه این اثر مارکس در سال های جوانی مارکس نوشته نمی شود و فکر کنم که از این نظر هم کهب رنامه ی حزب خویش را نقد می کندف مهم و اساسی است. ولی از جواب باز هم باید بگویم که خیلی خیلی متشکرم.
پاسخ ما

1388/10/19
06:38
نظر شما (احمدسیف)
محمدرضا جان معینی: ازلطف و بزرگواری ات تشکر می کنم. اگر می دانستم این همه مورد محبت و گشاده دستی تو ودیگر عزیزان قرار می گیرم که زودتر این مطلب را می فرستادم برای « البرز». و اماحالا که از « هنرت» گفته ام، پس اشاره ای به « عیب» ات هم بکنم. نوشته ای « ارزش دستمزدی که کارگران دریافت می‌کنند از آنچه به ارزش کالا افزوده‌اند کم‌تر است»، اگرچه باید چک بکنم ولی گمان می کنم که تو در این جا اشتباه می کنی. یعنی به جای این که خصلت دوگانه ارزش- و دراینجا خصلت دوگانه ارزش نیروی کار- را منشاء استثمار بدانی- یعنی ارزش مصرف و ارزش مبادله را- طوری نوشته ای که انگار به زبان عامیانه خودمان یکی دارد سر یکی دیگر کلاه می گذارد. درحالی که اگر درست به خاطرم مانده باشد، استثمار درذات این مناسبات است. و بعد نمی دانم از کجای نوشته من نتیجه گرفته ای که من معتقدم بدون لغو مالکیت خصوصی می توان به عدالت و کارآئی رسید! من حرفم و یاادعایم دراین نوشته این است که با تمرکز بیش از حد برروی همین یک وجه- به قیمت نادیدن وجوه دیگر- نمی توان این مشکل را حل کرد و اگرهم نمونه بخواهی خواهم گفت به کره شمالی نگاه کن. اگرلغو مالکیت خصوصی بدون توجه به این « مدیران حرفه ای» یا « کارگزاران بوروکراسی» باعث رفاه جامعه می شد، کره شمالی نباید جای بدی باشد. ولی خوب این گونه نیست. البته می توان بدون لغو مالکیت خصوصی- با درپیش گرفتن سیاست های کینزی یا بکار گیری الگوهای سوسیال دموکراسی- اندکی از نابرابری ها کاست ولی مشکل حل نمی شود. درضمن با آن مثالت درباره کار خانگی هم چندان موافق نیستم- من فکر می کنم تو در اینجا مقوله استثمار را اندکی تقلیل داده ای چون به نظر من استثمار یک مقوله طبقاتی است نه شخصی و اگربخواهم اندکی شیطنت بکنم یعنی تو می گوئی در این مثال خانوار تو اگر شوهر برای همسرش یک گردن بند الماس خیلی گران قیمت بخرد و به او هدیه بدهد- که بهایش خیلی هم زیاد باشد- آیا آن رابطه درست می شود؟ من فکر نمی کنم. بهرحال از لطفت بازهم ممنونم.
پاسخ ما

1388/10/19
14:17
نظر شما (farhad-faryad)
شاید بتوان گفت مالکیت در شکل خامش یعنی در اختیار گرفتن کار دیگری به اجبار از اینرو و با توجه باینکه سرمایه یک رابطه ی احتماعی ست و بصورت مکانیکی نمی توان کسی را سلب مالکیت کرد کره شمالی روسیه و ... فقط مالکیت اموال را در نزد افراد خقیقی خلع کرده اند . و تا زمانی ارزش اضافه تولید می شود موضوعی برای مالکیت وجود خواهد داشت و حتی سوسیالیسم هم به معنی لغو مالکیت نیست آنگونه که مارکسیستهای سنتی از مالکیت می شناسند . و لغو مالکیت خصوصی به معنی لغو کالایی ست و تا زمانی که شما می توانید مالک کالایی برای فروش به کار مرده باشید نمی توانید از لغو مالکیت حرفی به میان آورد و تا زمانی که تفسیم و تجدید تقسیم کار اجتماعی وجود دارد مالکیت هم وجود دارد . اگر در سوسیالیسم نیروی کار بعنوان کالا و تولید کننده ی ارزش وجود ندارد پس شما به دوران کمونیسم رسیده اید . و نیازی به زوال وجود ندارد . از اینرو عدالت و ... تنها از دهان سوسیالیسم تخیلی بسیار شنیدنی ست در اقتصاد کسی دنبال عدالت نیست بلکه همه دنبال تصاحب هستند و دفاع از موجودیت خویش . البته بحث بسیار فراتر از یک کامنت است
پاسخ ما

1388/10/19
19:44
نظر شما (فریبرز مسعودی)
سلام در بحث طبقه در آثار مارکس برخی اختلاف نظرها نه در ایران بلکه در جامعههای دیگر وجود دارد که نیاز به بحث‌های گسترده‌تر و همگانی برای بازکردن آن و نزدیک شدن به نقطه مطلوب وجود دارد که من در این‌جا و در حد این کامنت چند اشاره بسیار کوتاه به برخی نکته‌های کلیدی دارم. به نظرم بی توجهی یا برداشت نادرست از این مفهوم‌ها می‌تواند منجر به انحراف‌های جدی در درک و مفهوم طبقه و در نتیجه مبارزه طبقاتی و دولت باشد. بخشی از این نوشته به مقاله دکتر سیف (اقتصاد عدالت محور) توجه دارد و بخشی نیز به مقاله جناب آقای معینی. متدولوژی که مارکس با آن کار می‌کرد نه براساس تئوری طبقاتی دوگانه که بر این اساس هر جامعه‌ای حاصل جمع‌بندی ساده دو طبقه متضاد معنی می‌شوند، بلکه بر پایه این دیالکتیک بنا شده بود که طبقه حاصل فرایندی است که در ارتباط با سایر فرایندها پدید آمده و در ارتباط با آن‌ها معنی می‌دهد. بر این پایه هر رابطه‌ای میان افراد را می‌توان یک رابطه طبقاتی (یا فرایند طبقاتی) تحلیل کرد به شرطی که در این رابطه ارزش افزوده به دست آمده و این ارزش از اختیار تولید کننده مستقیم خارج شود. در صورتی که فرایند ایجاد ارزش افزوده در فرایند تولید سرمایه‌داری اتفاق بیفتد. یعنی کاری که زن خانه دار در خانه انجام می‌دهد ایجاد ارزش افزوده به شمار نمی‌آید. چه بسا زنان در گذشته نه چندان دور در خانه به تولید برخی اقلام نیز می‌پرداختند مانند تهیه آرد از گندم، یا تولید ترشی و رب که هنوز در برخی خانواده‌ها جریان دارد. این گونه کارها در صورتی که در یک فرایند سرمایه‌داری تولید شود به عنوان کارمولد به شمار می‌آید. زیرا در نظر مارکس هر کالایی که تولید شود حتی اگر دارای ارزش مبادله نیز باشد یک فرایند سرمایه‌داری نیست بلکه این کالای تولید شده‌ی دارای ارزش مبادله و ارزش افزوده بایستی ایجاد ارزش افزوده برای سرمایه باشد.(یکی از خوانندگان مقاله جناب معینی چنین پرسشی را مطرح کرده بود!) از سوی دیگر مارکس جامعه را یک شکل بندی اجتماعی چند گانه می‌داند که در این شکل بندی افراد می‌توانند موقعیت‌های طبقاتی متنوع و چندگانه‌ای را اشغال کنند. در نتیجه در این الگو بایستی موقعیت طبقات تشکیل دهنده جامعه مشخص شود. بر این پایه است که مارکس تمایزهای کار مولد و غیر مولد را مشخص کرده و طبقات را نه دو طبقه کارگر و سرمایه‌دار بلکه به طبقات اصلی و فرعی نیز بخش می‌کند. در این دستگاه فکری طبقه اصلی آن طبقه‌ای است که مستقیما در ایجاد ارزش و کار افزوده دخالت دارد. یعنی سرمایه‌دار و کارگر ولی در کنار این دو طبقه طبقه‌های فرعی دیگری نیز وجود دارند که اگر چه دارای سرمایه (غیر مولد) است (مانند بانکداران و بازرگانان) یا برای سرمایه‌دارها کار می‌کنند(کار غیر مولد) در فرایند تولید و ایجاد ارزش نقش مستقیم ندارند ولی شرایط اقتصادی لازم برای طبقه اصلی را فراهم می‌کنند. این طبقه(فرعی) به طور کلی در توزیع نقش دارند. دستمزد یا سود این دسته، از ارزش افزوده‌ای که توسط کارگر برای تولید کالای اصلی و در جای دیگر به دست آمده و از سود سرمایه‌دار تامین می‌شود. سود سهام سهام‌داران نیز بخشی از ارزش افزوده‌ای پرداخت می‌شود که توسط سرمایه‌ این سهام‌داران برای تامین وسیله تولید تامین کرده‌اند. همچنین مدیران( که جناب دکتر سیف به آن مفصل اشاره کردند)، قانون گزاران، رده‌های بالای پلیس نیز جزیی از طبقه فرعی به شمار می‌آیند. زیرا وجود همه این‌ها برای تامین شرایط وجودی تولید سرمایه‌داری لازم و ضروری است. دستمزد این گروه‌ها نیز از محل ارزش افزوده‌ای که توسط کارگر ایجاد شده تامین می‌شود.(البته سال‌هاست که سرمایه انحصاری تلاش می‌کند از طریق اهرم‌های گوناگون تقاضاهای طبقه فرعی را با افزایش نرخ بهره کشی بر دوش کارگران مولد بیندازد) در دیگر سو افرادی هستند مانند فروشندگان، کارمندان، کارکنان خدمات شهری و غیره که در طبقه فرعی قرار می‌گیرند که مارکس آن ها را کارگران غیر مولد می‌نامد. (مارکس در این رابطه است که خواننده‌ای که ترانه خود را می‌فروشد و یا خیاط وصله دوز را مثال می‌زند و کار این خیاط یا خواننده راخارج از محصولات فرایند سرمایه‌داری نامیده و کار آن ها را کار غیر مولد می‌داند.). پس در کنار دو نوع سرمایه، سرمایه مولد( آن چه برای تولید ارزش افزوده به کار می‌رود) و سرمایه غیر مولد (که ارزش افزوده ایجاد نمی‌کند ولی شرایط اقتصادی برای ایجاد شرایط وجودی سرمایه‌دار اصلی را فراهم می‌کند) دو نوع کار مولد و غیر مولد نیز داریم. هم انجام دهندگان کار مولد و غیر مولد (کارگران، فروشندگان،کارمندان و غیره) و هم سرمایه داران مولد و غیر مولد بر اساس جایگاهی که اشغال می‌کنند تعین طبقاتی خاص می‌یابند. با این تقسیم بندی‌ها می‌توان جایگاه طبقاتی هر یک از این گروه‌ها در شکل بندی اجتماعی جامعه سرمایه‌داری و تعیین مناسبات درون طبقاتی و برون طبقاتی را مشخص کرد. هم‌چنین مناسبات طبقه متوسط (مسامحتا کارگران غیر مولد) با طبقه کارگر و همچنین اعضای تشکیل دهنده طبقه کارگر را تعیین کرده و در نهایت با تعیین ظرفیت‌های اتحاد کارگران مولد و غیر مولد به ابزارهایی برای تحلیل جنبش‌های طبقه کارگر دست یافت. نکته دیگری را که بایستی به آن توجه بیش‌تری شود موضوع تصاحب و رابطه قدرت یا به گفته آقای معینی رابطه سلطه است. تمرکز بیش از اندازه بر رابطه قدرت (به نظر من آن گونه که دکتر سیف عمل کرده است) باعث می‌شود که قالب تظاد دوطبقه‌ای بسیار تنگ جلوه کرده در نتیجه با گسترش طبقات به حوزه‌های دیگر تعریف طبقه از مضمون خالی یا دست کم از دستگاه اندیشه‌گی مارکسی خارج شود و به عرصه سلطه‌های سیاسی و اجتماعی تسری یابد. همان گونه که در آغاز اشاره کردم هم این بحث بسیار گسترده است و هم زبان بنده خیلی الکن است( اگر کم دانشی مرا ندیده بگیرید!) من تنها در حد بضاعتم تلاش کردم به برخی مضمون‌های تاریخی و برخی مفهوم‌های دستگاه فکری مارکس اشاره کنم و بس!
پاسخ ما

1388/10/20
08:16
نظر شما (محمدرضا معینی)
در پاسخ به آقای دکتر سیف. (1) در مورد مفهوم استثمار: خصلت دوگانه نیروی کار بعنوان یک کالا فقط یکی از شروط لازم استثمار، یا به قول شما " منشاء استثمار" است. آیا فکر نمی کنید بهتر باشد شرط لازم یا منشا استثمار را با خود استثمار اشتباه نگیریم؟ اشاره من در کوتاه ترین بیان ممکن به معادله c+v+s =w است که در آن v ارزش نیروی کار و s ارزش اضافی است. ارزش اضافی توسط کارگران تولید می شود اما به جیب سرمایه دار می رود. منشا ارزش اضافی هرچه باشد، نکته این جاست کسانی که آن را تولید می کنند آن را دریافت نمی کنند. (2) آنچه من نوشتم فقط یک "قرائت" از مقاله شما بود. پرسیده اید که من از کجای نوشته شما نتیجه گرفته ام که معتقدید بدون لغو مالکیت خصوصی می توان به عدالت و کارآئی رسید. در پاسخ شما باید بگویم این را تا حدی از مثال هایی که ارایه کرده اید نتیجه گرفتم و تا حدی از نقد گونه ای که بر مارکس زده اید. برداشت من از این مثال ها این بود که تاکید صرف بر لغو مالکیت خصوصی را راهگشا نمی دانید. بخشی از کامنت اخیرتان هم برداشت من را تایید می کند آنجا که نوشته اید "من حرفم و یا ادعایم دراین نوشته این است که با تمرکز بیش از حد برروی همین یک وجه- به قیمت نادیدن وجوه دیگر- نمی توان این مشکل را حل کرد و اگرهم نمونه بخواهی خواهم گفت به کره شمالی نگاه کن" البته دقیقتر این است که بگوییم شما لغو مالکیت خصوصی را شرط کافی رعایت اصل عدالت نمی دانید و در مقاله تان خواسته اید یادآور شوید که علاوه بر مالکیت مساله دیگری به نام مدیریت نیز وجود دارد که باید حل شود. این برداشت، اگر صحیح باشد، فقط وقتی به ذهن من آمد که کامنت شما را خواندم؛ تا پیش از خواندن کامنت شما برداشت من از مقاله شما این بود که تلاش کرده اید تجربه عملا ناموفق سوسیالیزم را به تاکید بیش از حد بر لغو مالکیت خصوصی نسبت دهید (تاکید می کنم با توجه به نقدی که به مارکس زده اید). اضافه کنم که من مقاله شما را در برابر این پیش زمینه قرائت کردم که گروهی از مارکسیست ها بعد از مشاهده تجربه شوروی در صدد تجدید نظر در برداشت خود از پیام اصلی نظریه اقتصاد سیاسی مارکس بر آمدند. یکی از برداشت ها آن بود که باید نقش الغا مالکیت خصوصی را کمرنگ تر کرد و به دنبال عوامل دیگری گشت که استثمار را میسر می کنند و سپس به این نتیجه رسیدند که یکی از این عوامل قدرت است. یبه نظرم آمد که ریشه هایی از این نوع نتیجه گیری در مقاله شما هم وجود دارد. باید بگویم اصرار ندارم که برداشت من از مقاله شما دقیقا منطبق با آن چیزی است که شما قصد داشته اید به خوانندگان منتقل کنید. دقیقا به همین علت واژه "قرائت" را بکار بردم. کانون توجه مقاله من بحث مالکیت و الغاء یا ابقاء ان نبوده است. (3) در مورد استثمار و این که آیا رابطه طبقاتی است و یا شخصی، من دقیقا نمی دانم منظور شما از واژه "شخصی" در برابر طبقاتی چیست. بین زن و شوهر در محیط خانواده علاوه بر رابطه احساسی و انواع روابط دیگر یک رابطه اجتماعی هم وجود دارد؛ اجتماع به این معنا که ما با واحدی سروکار داریم که تعداد اعضایش بیشتر از یک است. تقسیم کار، اعمال قدرت (که موضوع مقاله شماست) تولید، بازتولید، و توزیع از جمله کارها و روابطی هستند که در این اجتماع کوچک مرتبا اتفاق می افتند. با ارجاع به معادله ساده فوق و با این فرض ساده کننده که c صفر است، اگرv معادل ارزش نیروی کاری باشد که باید صرف شود تا زن خانه دار نیروی کار خودش را بازتولید کند و اگر w معادل ارزش مجموع کالا و خدماتی باشد که زن خانه دار مورد نظر در نتیجه کارِ در خانه تولید می کند، آنگاه مقدار عددی w –v ارزش اضافی ای می شود که توسط زن خانه دار تولید می شود. از آنجا که همه این ارزش توسط کدبانوی خانه تصاحب نمی شود بلکه بقیه اعضای خانه حداقل بخشی از آن را تصاحب، توزیع و مصرف می کنند، می توانیم ادعا کنیم که در محیط منزل هم یک رابطه طبقاتی وجود دارد. منظور از طبقه در اینجا به هیچ وجه سرمایه دار در مقابل کارگر نیست، بلکه همانطور که در مقاله "طبقه به مثابه فرآیند" تعریف شده است فرآیند تولید، تصاحب و توزیع مازاد است. هر چند نحوه تولید این مازاد، شروط لازم برای تولید، تصاحب و توزیع آن و بالاخره فرآیند ها و نهادهایی که این فرآیند را امکان پذیر می کنند (هم در سطح مجرد و هم در سطح غیر مجرد) با آنچه یک بنگاه اقتصادی تولید می کند تفاوت هایی دارد. نوشته اید که با خرید یک هدیه گرانبها "آیا آن رابطه درست می شود؟" در پاسخ باید بگویم من دقیقا سئوال شما را متوجه نمی شوم. اگر منظورتان صفر کردن مقدار عددی w –v است، البته که نه. صد البته با دریافت یک هدیه گرانبها خانم خانه ممکن است احساس بهتری نسبت به زن بودن خودش داشته باشد و به قول معروف به این نتیجه برسد که از زحماتش قدردانی شده است. اما قدردانی از زحمات یک چیز است و انتقال مازاد به دیگران یک چیز دیگر. توضیح بیشتر در مورد این که چرا کار زنان خانه دار را نمونه استثمار می دانم به به پاسخ به کامنت دوست عزیز آقای فریبرز مسعودی موکول می کنم.
پاسخ ما

1388/10/20
09:06
نظر شما (محمدرضا معینی)
در پاسخ به دوست عزیز آقای فریبرز مسعودی. مشترکات بین کامنت شما و مقاله "طبقه به مثابه فرآیند" که در واقع با تکیه به آن مقاله "اقتصاد عدالت محور: یک دیدگاه" را نوشتم بسیار است. به نظر من آید این وجوه اشتراک طلیعه آن چیزی است که شما "نزدیک شدن به نقطه مطلوب" نامیده اید. به هر حال من فقط دو نکته کوچک، یکی در مورد کار زنان خانه دار و دیگری در مورد کار خوانندگان عرضی کنم. (یک) من هم موافقم که کار زنان خانه مصداق کاری نیست که نوعا در نظام سرمایه داری انجام می شود –به دلایل متعدد از جمله این که زن خانه دار نیروی کارش را در بازار کار نمی فروشد بلکه بعد از عقد قراردادی به نام ازدواج و متناسب با عرف جامعه موظف می شود در خانه کار کند. صد البته که فرهنگ، باورها، سنت ها، رسوم، نهادهای قبیله ای یا اجتماعی و دهها و بل صدها عامل دیگر در اینجا تعیین کننده هستند. علیرغم همه این ها و با عطف به توضیحی که در کامنت قبلی و در پاسخ به آقای دکتر سیف نوشتم چنین کاری می تواند مولد ارزش اضافی باشد، به همین دلیل می تواند مصداق طبقه باشد اگر طبقه را فرآیند تولید، تصاحب و توزیع مازاد تعریف کنیم. اما چرا مارکس آن را مولد ارزش افزوده نمی داند؟ پاسخ من این است: اول آن که مساله مارکس پویایی شناسی نظام سرمایه داری بوده است نه خانواده. دوم آن که یکی از پر مناقشه ترین بخش های سه گانه سرمایه بحث کار مولد/ کار غیر مولد است. تعریف، تشخیص و اندازه گیری ارزش کار غیر مولد همچنان محل اختلاف و منازعه است. دلیل آن که من کار زنان خانه دار را مولد ارزش اضافی می دانم و بحث طبقه را در این مورد مربوط و نه نامربوط باز می گردد به این که (1) بنا به تعریف "ارزش اضافی" ارزشی است اضافه بر "ارزش نیروی کار" و ارزش نیروی کار آن مقدار کاری است که باید صرف شود تا نیروی کار "بازتولید" شود. این تعریف صددرصد با تعریف مارکس از ارزش اضافی منطبق است. (2) همه ما این جمله بسیار معروف را شنیده ایم که تاریخ بشری تاریخ مبارزه طبقاتی بوده است. مبارزه با چه هدفی؟ با هدف از میان برداشتن استثمار، مبارزه بر سر این که آیا کسی که مازاد را تولید می کند آن را تصاحب می کند یا نه و آیا در مورد توزیع آن اختیاری دارد یا نه. چگونه ممکن است که مارکس تاریخ بشری را تاریخ مبارزه طبقاتی برای رفع و امحاء استثمار بداند اما آن مازادی را که در جوامع غیر سرمایه داری تولید می شود ارزش اضافی نداند؟ به نظر من این باز می گردد به آنچه در فوق بدان اشاره کردم، یعنی این که پروژه اصلی مارکس در کتاب سرمایه درک، توضیح و نقد نظام سرمایه داری مبتنی بر نهاد بازار است و به همین دلیل است که تاکیدش بر مصادیق کاری است که در ذیل این نظام انجام می شود. اگر بپذیریم که در نظام هایی به غیر از سرمایه داری هم تولید ارزش مازاد میسر است چرا نباید بپذیریم که در درون خانوداه هم چنین فرآیندی میسر است؟ صد البته که در درون خانوداه بنا به تعریف سازوکار بازار متولی تخصیص منابع نیست. اما مگر تولید مازاد در درون بنگاه اقتصادی متوقف به وجود سازوکار بازار است؟ پروژه اصلی مارکس هرچه باشد، آیا نباید ایده های مارکسی را از او وام گرفت و آن ها را در خدمت درک، تجزیه و تحلیل و نقد ساخت های نهادی دیگر در آورد؟ (دو) در مورد کار خوانندگان. اگر خواننده ای کار خوانندگی اش، بطور دقیق تر توانایی خوانندگی اش، را بفروشد مصداق نیروی کار مولد است نه غیر مولد. مثال معروف مارکس بر این فرض بنا شده است که خواننده مورد نظر به زبان امروزی "خود اشتغال" است. می توانیم این مثال را تعمیم دهیم و از خود بپرسیم اگر هنرمندی نیروی کارش را به کارفرما بفروشد چه می شود. در سطح معقولی از تجرید چه فرقی وجود دارد بین نجاری که توانایی ساختن یک شی چوبی را به کارفرما می فروشد و خواننده ای که توانایی آواز خواندن را. هیچ کدام از آنچه من در بالا گفتم نقض مارکس نیست، بلکه همانطور که گفتم تعمیم اوست.
پاسخ ما

1388/10/21
02:48
نظر شما (بهروز قاسمی)
با سلام و درود:بنده کاملا با بحث آقای معینی در مورد کار در خانه و زن خانه دار موافقم.او نیز ارزش اضافی تولید می‌کند و هیچ مزدی هم دریافت نمیکند.تازه در بین روابط قومی،نژادی و حتا مدرن نیز با کلی‌ ستم مضاف هم روبرو بوده اند.تمام بحث فمینیستها نیز با مارکس و ضدیت با او و پیروان خشک مغزش نیز بر سر همین ندیدن استثمار زنان در خانه و کار خانگی بوده هست.آقای مسعودی اینجا به بیراهه رفتن و کم کاری و "کم لطفی‌" مارکس را تکرار کرده اند.در ضمن ضدیت انقلابیون --چه مارکسیست و چه آنارشیست-با سرمایه‌ داری (نئو کلنیالیسم=نئو لیبرالیسم) نه تنها از بین بردن استثمار بلکه نابودی تمامی دیگر ستم های مضاف می‌باشد. مارکسیست‌ها چه از نوع روسی چه چینی‌....همه در عمل به بن بست رسیدن.زیرا به دولت و قدرت دولتی معتقد بوده اند.انارشیستها در انقلاب اسپانیا۱۹۳۶-۱۹۳۹--و اخیرا در مکزیک ۱۹۹۴ چیاپاس،و ۲۰۰۷ اواهکا، آرژاتتین-بینس ایرس ۲۰۰۱،بولیوی ۲۰۰۴ در آلتا-- لا پزا نشان دادند که از اونها چندین قدم جلوتر هستند.موفق و پیروز باشید.
پاسخ ما

1388/10/21
06:58
نظر شما (احمدسیف)
با سپاس مجدد از شما، آقای معینی گران مایه، بازهم به گمانم لازم است تاکید بکنم که حق باشماست من « تاکید صرف برروی لغو مالکیت خصوصی» را نه فقط کارساز نمی دانم بلکه حتی فراتر رفته و می گویم اگر ازوارسی وجوه دیگر- که مدیران تنها یک مورد آن است-غفلت بشود، « سوسیالیسم» این گونه چیزی می شود که حداقل برای من هیچ جذابیتی ندارد و من یکی مدافع چنین الگو وچنین جامعه ای نیستم. درضمن، من هم چنان مثال شما درباره کار خانگی را نمی فهمم و حتی فکر می کنم که این نوع مثال شما کل مقوله کارمازاد و استثمار را اندکی مغشوش می کند اگرنگویم تقلیل می دهد. دررابطه کارگر و سرمایه دار،ارزش مازاد و کار مازاد و بعد سود و بعد نیاز حیاتی سرمایه به گسترش خویش و باقی قضایا، تا حدودی البته در ذهن من روشن است- یا فکر می کنم که روشن است- که از کجا می آیم و به کجا می روم- یا فکر می کنم که دارم می روم. ولی وقتی شما همین مقولات را به داخل خانه می برید، گیچ می شوم و برای من روشن نیست که این کارمازاد- به شکلی که شما می فرمائید- به چه کارمی آید! دراین جامعه یک نوع طبقاتی شما، وضعیت کودکان چه می شود؟ آیا آنها هم « استثمارگرند» یا چی؟ درخصوص رابطه کارگر و سرمایه دار می توان نشان داد که همین کارمازاد، درفرایند کار وتولید وسیله ای می شود برای تداوم استثمار و تداوم فرایند تولید ارزش مازاد، ولی درداخل خانه این جریان چگونه می شود؟ ازایران خبر ندارم ولی دراروپا، حوزه ای که دراین سالها با رشد قابل توجهی روبروبوده است، تقاضا برای کارگران خانگی بوده است- دربسیاری از کشورها هم این کاربوسیله مهاجران انجام می گیرد. یکی از عوامل عمده هم کهن سال شدن بخش قابل توجهی از جمعیت است و معمولا فرزندان برای نگاه داری از والدین کهن سال خود کسانی را به خدمت می گیرند و هزینه ها را هم معمولا آن ها می پردازند. حالا، زوجی را در نظر بگیرید که مدتی طول می کشد تا بتوانند از کاردیگری استفاده کنند- یکی را استخدام کنند. اگر حرفهای شما را درست فهمیده باشم تا زمانی که زن خانه کارها را انجام می دهد اوست که تحت استثمار قرار می گیرد وبعد، وقتی کارگر خانگی به میان می آید، بدون این که وضع زن خانه تغییر ملموسی کرده باشد، حالا می شود یک چیز دیگر! یا چی! نمی دانم متوجه می شوید چرا من این همه گیج شده ام! من فکر می کنم که ابزارهائی که مارکس به ما می دهد برای وارسیدن آن چه که در درون خانه می گذرد کافی نیست. اگراین هم « نقد گونه ای» است بر مارکس، خوب باشد، من از خود او یاد گرفته ام که درجهان، برهرچیز و همه چیز می توان خرده گرفت. به امید این که دوستانی که درباره این مسایل- یعنی مناسبات درون خانه و مقوله کار خانگی و مقولات مرتبط- اطلاعات بیشتری دارند به مددبرسند و کمک کنند.
پاسخ ما

1388/10/21
20:22
نظر شما (فریبرز مسعودی)
جناب معینی عزیز. موضوعی که گمان می کنم بایستی در باره کار خانگی در نظر داشت(تا پاسخی باشد برای جناب دکتر سیف) این است که دیدگاه رسمی مارکس در باره کارمولد(در سیستم سرمایه داری) کاری است که ارزش افزوده ای برای کارفرمامی آفریند. نه این که تنها یک کالا یا ارزش افزوده ای تولید شده باشد. مثلا مارکس در نمی دانم جلد چند کاپیتال اشاره ای دارد به این که اگر دو نفر با یکدیگر برای ماهیگیری بروند در صورتی که برای سرگرمی بروند تفاوت دارد تا این که در روند ماهیگری مبادله ای انجام شود. در این صورت کار ماهیگری از یک سرگرمی تبدیل به یک فرایند طبقاتی می شود. البته همه این ها را همان گونه که خودتان اشاره کرده بودید مارکس برای یک جامعه ناب سرمایه داری مطرح می کند. بایستی به تجریدات ایشان توجه داشت. مثلا مارکس بازرگان را جزء طبقه فرعی به شمار می آورد زیرا وی را فقط به عنوان خریدار و فروشنده در نظر می گیرد. این تفاوت دارد با بازرگانی که جنسی را خریداری کرده و با ایجاد انحصار(مثلا) آن را به قیمت بالاتری می فروشد. در این حالت بازرگان ما بر روی کالا سرمایه گذاری کرده است. مندل در زمینه مرز بندی کار مولد و غیر مولد مارکس پارفشاری داشت. زیرا به نظر وی این خلط کردن مرز میان کار مولد و غیر مولد می تواند موجب بروز عدم دریافت درست آرا مارکس باشد. برای مثال یک کارگر هتل (نمی دانم این مثال از کیست) اگر از دیدگاه یک مشتری نگریسته شود کار وی بی ارزش است و بایستی من به او پولی نیز بپردازم ولی همین کارگر برای مالک هتل حاوی ارزش افزوده است. از نظر برخی مارکسیست ها کار مولد آن کاری است که کالا یا خدماتی که تولید میکند به طور مولد نیز مصرف بشود. در این رابطه تولید اجناس لوکس و تزیینی و یا اسلحه مثال خوبی است. در مورد کامنت اقای بهروز قاسمی من فکر می کنم ایشان به درستی متوجه تفاوت کار مولد و غیر مولد نشده و کار غیر مولد را در حد فحش و ناسزا گرفته اند. یا شاید از زبان الکن من ایشان این برداشت را در باره کار زنان کرده اند. (شاید بد نباشد ایشان برای این که متهم به مرد ستیزی نشوند به کار مردان خانه دار در جوامع صنعتی پیشرفته هم گوشه چشمی داشته باشند)اما منظور من توضیح طبقات اصلی و همچنین تفاوت کار مولد و غیر مولد بود نه خدای نکرده مباح کردن استثمار کار زنان در خانه!
پاسخ ما

1388/10/22
08:28
نظر شما (محمدرضا معینی)
در پاسخ به آقای دکتر سیف. قبل از هر چیز باید بگویم من اصلا معتقد نیستم که بحث تولید مازاد در خانواده و استثمار زنان خانه دار تمام آن چیزی است که ما برای فهم نهاد خانواده نیاز داریم. اصلا چنین نیست. کل حرف من این است که مارکس روش شناسی، مفاهیم، و چارچوب نظری ای را در اختیار ما می گذارد که به کمک آن می توانیم کمی از موضوع اصلی اقتصاد سیاسی مارکسی آنچنان که وی در قرن نوزدهم ساخته و پرداخته کرد فراتر رویم و برخی موضوعات دیگر نظیر روابط خانوادگی را از پشت عینک جدیدی ببینیم. تا آنجا که چنین کاربردی مد نظر است، البته این به هیچ معنا بی برو برگرد مستلزم نقد مارکس نیست. مگر قرار است یک متفکر نظریه پرداز چند حوزه را پوشش دهد؟ مطرح کرده اید که "روشن نیست که این کارمازاد ... به چه کارمی آید!" به نظر من پاسخ در چارچوب نظری مارکسی مستتر است: به کار تداوم حیات نهاد خانواده و بازتولید آن می آید. آیا در درون واحد خانواده هم مشابه آن چه در جامعه سرمایه داری می بینیم رابطه ای اجتماعی وجود دارد که متضمن رشد خودافزای ارزش است؟ به نظر من در سطحی بسیار مجرد آری، چرا که اگر چنین رشدی وجود خارجی نداشته باشد آنگاه استثمار هم محلی از اعراب نخواهد داشت؛ در واقع رشد خودافزای ارزش و استثمار دو روی یک سکه اند. نکته ای که فکر می کنم باید تصریح شود این است که رشد خودافزای ارزش به معنای انباشت نیست. همانطور که هم شما تلویحاً و هم آقای مسعودی تصریحاً اشاره کرده اید ارزش اضافی یا مازاد منبع تامین مالی انباشت است و نه خود انباشت. بنگاه سرمایه داری به دلایل مختلف، از جمله فشار های رقابتی، باید انباشت کند، یعنی همان کاری که در اقتصاد ارتدوکس به آن سرمایه گذاری در ماشین آلات و خرید نیروی کار می گویند. چنین الزامی در خانواده وجود ندارد چون از یک طرف فرایند تولید در درون خانواده بنا به تعریف در معرض فشارهای رقابتی بازار قرار ندارد و از طرف دیگر کارِ در منزل خانم خانه دار در بازار فروخته نمی شود تا بعد از تبدیل آن به معادل پولی ابزار تولید بیشتر و نیروی کار اضافی خریداری شود. پس مازاد چه می شود؟ پاسخ من این است که توسط دیگر اعضای خانواده مصرف می شود و این مصرف جمعی یکی از شروط لازم تداوم نهاد خانواده، بالندگی کودکان و بالاخره کار درآمدزای مرد در خارج از محیط خانه است. به بیانی دیگر کار خانم های خانه دار و مازادی که تولید می کنند یکی از بنیان های مادی خانواده است. این خیلی موضوع عجیبی است؟ چگونه می شود نیروی کار زنان خانه دار را آزاد کرد و آن را تبدیل به کالایی کرد که در بازار نیروی کار قابل خرید و فروش باشد؟ خب، یکی از راه حل ها تولید وسایل خانه نظیر جاروبرقی، ماشین لباسشویی، ماشین خشک کن، پلوپز و امثالهم و تبلیغ گسترده برای آنها با این هدف است که مصرفشان اجتناب ناپذیر شود. چنین ابزار و ماشین آلاتی بهره وری تولید productivity زنان خانه دار را بالا می برد، زیرا خانم های خانه دار، به برکت وسایل مدرن خانه، می توانند با صرف زمانی کمتر خدمات بیشتری تولید کنند. تاثیر جانبی استفاده از این وسایل آن است که ارزش نیروی کار شوهر نیز دچار تغییر می شود، چرا که شوهر مصرف کننده بخشی از خدماتی است که همسرش در منزل تولید کرده است. اندازه گیری تاثیر تغییر در ارزش خدمات تولید شده بر ارزش کاری که شوهر (که یکی از مصرف کنندگان این خدمات است) در بازار به کارفرما می فروشد (برای مثال با این فرض که شوهر کارگر مولد است) چندان آسان نیست. این بدان دلیل است که اندازه گیری دقیق این تغییر مستلزم آگاهی از contradiction-هایی است که ارزش کار مرد را در جهات مختلف همزمان افزایش می دهند و کاهش. به هر حال، نتیجه آن می شود که دو نوع شیوه تولید همنشین یکدیگر می شوند، بر یکدیگر تاثیر می گذارند و از یکدیگر تاثیر می گیرند. این همنشینی، یا بعبارت دقیقتر همزیستی(coexistence) شیوه های مختلف تولید نظام سرمایه داری معاصر را بسیار پیچیده تر از نمونه قرن نوزدهمی آن کرده است. برای همین است که بازخوانی مارکس و تعمیم نظریه اقتصاد سیاسی او نه فقط لازم، بلکه ناگزیر است اگر ما در ابتدای قرن بیست و یکم همچنان آرزوی نقد آن و یا سودای براندازی آن را در سر می پرورانیم.
پاسخ ما

1388/10/25
18:32
نظر شما (فروغ اسدپور)
دوستان عزیز. خسته نباشید بحث مهیجی را شروع کرده اید... کار خانگی و رابطه آن با استثمار و ارزش و نظایر آن را میگویم که متاسفانه در نیمه راه رهایش کردید. به هر حال بحث خوبی بود. به جناب آقای سیف میخواستم بگویم که من در رابطه با موضوع کار مولد و نامولد و پیوند آن با اقتصاد سیاسی مارکس و نیز بحث کار خانگی کتابی را میتوانم به شما و دیگر دوستان علاقمند معرفی کنم ...از آنجا که خودتان خواستار "کمک" شدید من هم به کمک آمده ام (مزاح بود). کتاب مورد نظر من نامش هست: "فراسوی سرمایه" اقتصاد سیاسی طبقه کارگر اثر مایکل لبوویتز. کتابی است بسیار ارزشمند که من آن را ترجمه کرده ام و متاسفانه هنوز در ایران ..نمیدانم به چه دلیلی چاپ نشده است...به هر حال دوستانی که علاقمند باشند میتوانند مباحث ارزشمند کتاب را به فعلا به انگلیسی مطالعه کنند . البته نقدهای وارد شده به او را هم ترجمه کرده ام که بزودی در اختیار علاقمندان قرار میگیرد.
پاسخ ما

نام و نام خانوادگي  
پست الكترونيكي    
نظر شما