چنانچه با تئوری بازی نکنید، تئوری با شما بازی خواهد کرد[1]
میخواهم به سبک و سیاق ژیژک موضوع مورد نظرم را با یک "جُک" شروع کنم تا شاید با انبساط خُلق تنگ خواننده او را ترغیب به دنبال کردن مطلب کنم. روزی تیم ملی قایقرانی ایران با تیم ملی قایقرانی ژاپن مسابقه میدهد. تیم ژاپن در فاصلهی بسیار کوتاهی از تیم حریف (ایران) جلو میافتد و برندهی مسابقه میشود. ایرانیان وطندوست که از این شکست ناراحت شده بودند، یک هیئت تحقیقی را مسئول "پژوهش" پیرامون علل این واقعه میکنند. هیئت تحقیق ایرانی پس از مدتی به این نتیجه میرسد که علت شکست این است که نزد ژاپنیها در هر قایق ده نفر پارو زن و یک نفر کاپیتان وجود دارد، در حالی که در تیم ایرانیها بهعکس یک نفر پارو میزند و ده نفر کاپیتان هستند. به عبارت دیگر، سازماندهی و نوع همکاری افراد تیم با یکدیگر است که شکست یا پیروزی آنها را رقم زده است.
«پری آندرسن» در جایی درگیری ده ساله تحلیلی خود با عدهای دیگر پیرامون وضعیت طبقهی کارگر انگلیس ـ انفعال سیاسی و انجماد حرکات انقلابی در آن و خصلت ضدروشنفکری آن ـ و چگونگی رشد و تکامل تاریخی آن در پیوند با طبقهی سرمایهدار، بورژوازی فرهنگی و نهادهای سیاسی این کشور را بحث پیرامون "مسئلهی انگلیس" مینامد. من فکر میکنم ما نیز مدتهاست با معضلی به نام "مسئلهی ایران" روبرو هستیم. مسئلهای که متاسفانه روشنفکری چپ و راست در ایران را به بیان لنین وانداشته است تا با چشمهای سوزان از بیدارخوابیهای شبانه بنشیند و سر در کتاب کرده و "آخرین دستاوردها و فراوردههای فکری اروپاییها" را شتابان و با شوق بخواند تا مگر در وهلهی اول صورت مسئله را بهصورتی مرتب و قابل درک تنظیم کند و در وهلهی دوم به میانجی تئوری و به بیان لوئی آلتوسر به میانجی "پراتیک تئوریک" راهحلهایی کم یا بیش منسجم، قابل فهم و عملی و برآمده از دل تعامل بین تئوری و واقعیت جامعه خودی فرموله کند.
"مسئلهی ایران" یک "مسئله" بهمعنای واقعی کلمه است. آتشفشانی است که پس از مدتی خاموشی به ناگهان دوباره از نو فعال میشود و "آتشبازی" آن مایهی حیرت و بهت همگان میشود. این "مسئله" هر چند سال یک بار همچون زخمی عمیق و کاری دهان باز میکند و خونابه و چرکاب از آن بیرون میریزد. هر بار هم سوزش هستیسوز این زخم و هزینههای هنگفتی که بر کلیت جامعه تحمیل میکند ما را به فکر میاندازد تا برای درمانش چارهای اندیشه کنیم. هر بار هم از درمان آن ناکام بودهایم. آنچه بهنظر من در "مسئلهی ایران" بهچشم میخورد، فقدان استحکام و ثبات ساختاری جامعه، یعنی فقدان قدرت خودبازتولیدگری ساختارهای اجتماعی است. با ساختارهای دوگانهای مواجهیم که از یکسو حاوی انواع شکنندهی "مدرن" و از بیرون تحمیل شدهاند و از سوی دیگر حاوی انواع فرتوت و منحط "سنتی"اند که میراث همهی نسلهای درگذشته و مردگان ما هستند، که هنوز "همچون کابوسی" بر زندگی ما چنگ انداخته و بر گردههای ما سنگینی میکنند. تقابل ایندو با یکدیگر، کشاکش و جدال بین ایندو در سطح زیرین جامعه، در اعماق گسلهای ایران، هر چند گاه یکبار موجب زمینلرزههای شدیدی در سطح جامعه میشود. به نظر میرسد بین این سطح رویین و آن سطح زیرین رابطهی اندامواری که بتواند گسلها را بههم بپیوندد، وجود ندارد. تداوم "خودبازتولیدگری" وضعیت بحران دایمی در ایران، که هم در سطح ساختاری و هم در سطح عاملیت بطور متناوب تکرار میشود، موجب ایجاد آشفتگیهای فراوان عملی و ذهنی بوده و همچنان هست. بهنظر من، جدا از علل عینی و مادی، فقدان شناخت کافی از سطح زیرین جامعه یک علت جدی آشفتگی فکری و عملی روشنفکری ایران بوده و همچنان هست. روشنفکری ایران در تمامیت خود قادر نشده است تا یک یا چند پروژهی معرفتی رقیب از این "مسئله" را به جامعه و علاقهمندان عرضه کند. یا آنچه معرفی کردهاند قادر به تبیین کلیت "مسئلهی ایران" نیست.
همهی ما میدانیم که تنشهای ساختاری، شکافهای زیربنایی و روبنایی و نیز بحران دایمی در جامعه ایران به سرنوشت یکصد سال گذشته ما (و کمی هم بیشتر) تبدیل شده است. معمولاً از ایران بهعنوان کشوری با انقلابها، جنبشها و خیزشهای فراوان یاد میشود (نیکی کدی). همین نیز مایهی مباهات ما بوده است. اما آنچه در این میان فراموش میشود این است که هر کشوری به یک "ثبات" نسبی نیز برای انجام کارهای مهم و اصلی نیاز دارد. فراهم آوردن ثبات نیز امری دلبخواهی نیست و مستلزم حل "مسئلهی ایران" است. حل مسئله نیز نیاز به "آزمایش"های ذهنی و امتحان فرمولهای مختلف دارد. اما همانطور که گفتم روشنفکری ایران وظیفهی یافتن حلقههای میانجی بین سطح زیرین و سطح رویین جامعه را هرگز بهطور جدی در دستور کار خود نداشته است و از آن غفلتی نابخشودنی انجام داده است.
بههمین دلیل بهنظر میرسد که پدیدهی روشنفکری ایران، خود بخشی از صورت مسئله است؛ آنهم مسئلهای بغرنج و پیچیده. به هر حال آنچه از نگاه من در روشنفکری ایران عمده است، خصلت غیرتئوریک آن است. ضعف و فقر شدید نظری روشنفکری ایران قابل چشمپوشی و توجیه نیست. فقر تحلیل، فقر تئوری و فقر کاربست خلاقانهی تئوری حول "مسئلهی ایران" بهطرز تکاندهنده و غیرقابل باوری در روشنفکری ایران از چپ و راست چشمگیر است.
یادم هست زمانی یکی از فعالان و نویسندگان چپگرای کشور در مقام پاسخگویی به پرسش مزاحم "چرایی و چگونگی فقدان پراتیکِ تئوریک" در روشنفکری چپ ایران نوشته بود که علت یک چنین کوتاهی از سوی روشنفکری چپ کشور و کم گرفتن "مسئولیت" پرداختن به پراتیکِ تئوریک را باید با ناپایداری اوضاع و احوال سیاسی ایران توضیح داد. نوشته بود که "هر زمان ما قصد کار تئوریک کردیم، وضعیت سیاسی کشور بههم ریخت و ما نیز ناچار با شتاب به «کار سیاسی» پرداختیم" (نقل به مضمون). به نظر من جملات بالا گواهی است بر فقدان ثبات ساختاری ایران که در فقدان ثبات پدیده و حرکت روشنفکری آن نیز خود را منعکس میکند.
این تناظر بین واقعیت عینی و پراتیک ذهنی را میتوان توضیح اولیه نامید. فقدان ثبات در ساختارهای سیاسی ایران خود ریشه در "تاریخ" و شیوههای تولید و روند سهگانه مدرنیزاسیون، مدرنیسم و مدرنیته در ایران دارد. مدرنیزاسیون چیزی است که در حیطهی "زیربنا" اتفاق میافتد و مدرنیسم همتای آن در حیطهی "روبنا" است و مدرنیته در واقع تلاش برای جفت و جور کردن و یا متصل کردن این دو حوزه بههمدیگر است (فردریک جیمسون)، تا جامعه بدون تناقضات جانکاهی از قبیل آنچه در کشور خودمان مشاهده میکنیم، ادامهی حیات بدهد. بدینمعنا ما یک کشور "متعارف" سرمایهداری نبوده و نیستیم. چنین وضعیتی به دلایل بسیار در کشور ما اتفاق نیفتاده است و جنبشهای مختلف طبقاتی، سیاسی و ملی نیز ظاهرا چنین موضوعی را تابهحال بهطور بنیادین در دستور کار خود نداشتهاند.
پس فقدان نظم و پایداری ساختارها و تضادهای درونی جامعه، خود ضعف و شکنندگی موضوع عاملیت را تا حدودی در کشور توضیح میدهد. بیثباتی ساختارها، رشد ناموزون بخشهای مختلف نسبت به یکدیگر، و اضمحلال سریع آنها موجب بیثباتی در وضعیت ذهنی و دغدغههای فکری عاملهای سیاسی و اجتماعی میشود. این نیز به نوبه خود موجب اغتشاش در تقسیم کار مربوط به حیطههای پراتیک و تئوریک میشود و در نهایت این که "همه کاپیتان میشوند". یعنی آن که بدون شناخت مسیر بدون شناخت مشخصههای اصلی مسئله و بدون همکاری و تقسیم کاری که دستکم تا حدودی آگاهانه و "متواضعانه" باشد، همه با دستپاچگی در پی نجات زورق درهمشکسته برمیآیند. شکست و قلع و قمع متعاقب، قربانیان بیشمار، سردرگمی، نومیدی و یاس کمرشکن، افسردگیهای سیاسی، و "هزیمت همگانی" از کشور پیامدهای این وضعیت بوده و همچنان نیز هست. به بیان شاملو "و ما همچنان دوره میکنیم شب را و روز را، هنوز را". این دور باطل راهحل مکرر شدهی ما برای "مسئله ایران" بوده است. پس این است مصداق جملهی معروفی که میگوید: "راه دوزخ نیز با حسننیت فرش شده است".
بدینترتیب اشاره به تناظر بین وضعیت ساختاری و وضعیت ذهنی و عملی، سطح اول توضیح است که من برای درک آن مشکلی ندارم. اما سطح دیگری از توضیح و بحث به موضوع "عاملیت" و ذهن نقاد و خلاق عاملهای اجتماعی و سیاسی برمیگردد. این که این عاملها بهعنوان ایجنت agent قادر به "تصمیم"گیری برای کسب شناخت از این وضعیت بیثبات و نابهسامان هستند. من هنوز در روشنفکری ایران (بویژه بخش چپ آن) یک گرایش جدی به سمت اتخاذ این تصمیم را مشاهده نمیکنم.
موضوع عاملیت ذهنی و معرفتی یا همان که من با سهلانگاری پدیده روشنفکری از نوع ایرانیاش مینامم، خود به بخشهای متعددی تقسیم شده است که موضوعی مستقل برای پژوهش است. اما من بهطور بسیار مجرد آن را تقسیم میکنم به روشنفکری راست معطوف به استقرار سرمایهداری (متعارف؟) در کشور و روشنفکری چپ معطوف به ایجاد استحکامات دفاعی و تعرضی طبقات پایین جامعه برای دفاع از خود در برابر تغییرات ساختاری که معمولا آنان را "مرغ عزا و عروسی" میکند. من بخش چپ معطوف به کسب قدرت سیاسی را در مرحلهی کنونی چندان جدی نمیگیرم که دلایل آن بماند برای وقتی دیگر.
"سرمایهداری" توسریخورده و ضعیف ایرانی هرگز از یک "هژمونی" واقعی، خواه در سطح ساختاری و خواه در سطح عاملیت (بورژوازی فرهنگی)، برخوردار نبوده است. روشنفکری این طبقه نیز بهمین سبب هرگز خود را مصممانه وقف یک تسویه حساب با عوامل پیشاسرمایهداری در جامعهی ایران نکرده است. این طبقه در کشور ما همواره به چوب زیر بغل (مذهب، نیروهای خارجی و سلطنت و نظایر آن) نیازمند بوده است تا بتواند اصولا "وجود" داشته باشد و بههمین سبب بیشتر شایستهی لقب "لمپن بورژوازی"[2] است. روشنفکران آن نیز تابهحال توانایی اعمال هژمونی فکری نداشتهاند. البته باید اعتراف کرد که در سالهای اخیر، پس از فروپاشی شوروی و یکهتازی سرمایهداری، و بهعلت "ریزش بدنهی روشنفکری چپ" شاهد جانگرفتن آنها و قدرتمندی شاخههای مختلف آن بودهایم.[3]
اما دربارهی روشنفکری چپ ایران چه میتوان گفت؟ متاسفانه روشنفکران چپ ایران قبلاً بهعلت "هژمونی" کمونیسم روسی هرگز در بند "بومی"سازی تئوری نبودند و پس از سقوط الگوی نوع روسی هم چپ ایران عمدتاً (تاحدودی نیز با توجه به ضربات پیاپی فرود آمده بر پیکرش) در یک نوع سردرگمی و گیجی بسر برده است. "حقیقت" در دستهای "آوانگاردهای" چپ ظاهراً نیازی به ظرافتکاری تئوریک، نوآوری، تعمیق و بسط و گسترش نداشته است. دربارهی ضعف پراتیک تئوریک در چپ فقط به این فکر کنید که روسها یا ملل دیگر به وضعیت ساختاری و تاریخی ما میپرداختند (پتروشفسکی، هالیدی، کدی و افراد دیگر) ولی روشنفکری ما پیش از شناخت جهان در بند "تغییر" آن بود. بهنظر من حتی گذر سالها زندگی طاقتفرسا در حاشیهی جوامع غربی (شاید هم دقیقاً بههمین دلیل) و تجربه اینسو نیز نتوانست بر "ضعف اراده" و خصلت "غیرمدرن" روشنفکری چپ ایران غلبه کند. "اعترافات" بالا از دهان یک روشنفکر چپگرای ایرانی گویای روند فرسایش ذهنی در کشور ما و بهویژه بین روشنفکران چپ است: با بههمریختن شرایط ساختاری و سیاسی جامعه هر کس هر کجا که هست، موضع و جایگاه خود را ترک کرده و به سنگربندی مشغول میشود و "آتشبار" فکری از یاد میرود. میل به دخالتگری عملی باعث بازماندن افراد از وظایف دیگر میشود.
ما میخواهیم ساختارهایی را تغییر بدهیم که بهخوبی آنها را نمیشناسیم، ما میخواهیم طرحی نو برانداخته و تاریخی نوین بسازیم، در حالی که هنوز یک طرح درست تهیه نکردهایم و تاریخ گذشتهی خود را بهخوبی تحلیل و تئوریپردازی نکردهایم. "میخواهیم بر شانههای خود بنشانیم این خلق بیشمار را و ... به آنها نشان بدهیم که خورشیدشان کجاست"، در حالی که هنوز خود به روشنایی معرفتی دست نیافتهایم.
به بیان گرامشی، روشنفکران سازماندهندگان آگاهی یک جامعه هستند، روشنفکران در ایجاد یک بلوک تاریخی مترقی یا ارتجاعی نقش بسزایی دارند و سرانجام این که آنها زیربنا و روبنا را بههم میپیوندند. پیشتر، در نوشتهای تحت عنوان "روشنفکران و پروژههای (ضد)هژمونیک"با ذکر مثالهایی از جهان غرب و با بنا کردن یک چارچوب مفهومی و تئوریک سعی کردم بر نسل جوانتر روشنفکری چپ در ایران نهیب بزنم که "هلا ای آشنا هشدار! قدم شادابتر بردار که خارستان ما با "عملگرایی" گلباران نخواهد شد".[4] اما حس بدی بهمن میگوید که نسل جوانتر هم دچار همان سرنوشت نسل پیشین خود شده است. موج "هزیمت همگانی" جدید یک بار دیگر مکررشدن سرنوشت و تاریخ روشنفکری چپ ایران را بیادمان میآورد.
بهنظر من باید تاریخ و منطق را از هم تمیز داد باید بین مفاهیم ناب مجرد و واقعیات مرکب و نامنزه و پیچیده تفاوت قائل شد. باید مراحل مختلفی از روششناسی و تحلیل تئوریک داشت. باید تقسیم کار روشنی بین روشنفکران ارگانیک علمی، روشنفکران ارگانیک سیاسی، و روشنفکران ارگانیک تهییجی و تبلیغی داشت. باید با روشنفکران انتقادی و مترقی و مستقل به گفتگوی جدی پرداخت. باید بخشهای سیاسی و تبلیغی –تهییجی روشنفکری چپ با میانجی تئوریهای علمی به ایدهسازی و ترویج و گسترش نظرات و الگوهای عملی رادیکال بپردازند. با بر زبان راندن چند جملهی کلیشهای و شعارهای خستهکنندهای که محتوای مشخص آنان معلوم نیست نمیتوان "زیربنا و روبنا" را بههم پیوست، نمیتوان سرکردگی فکری و فرهنگی جامعه را در دست گرفت، نمیتوان قطب جذاب و خیرهکنندهای برای جانهای کنجکاو و بیقرار ایجاد کرد. وقتی که من روی همین سایت از روششناسی مورد نظر آلبریتون (در مطلب شماره 13 از سلسله نوشتارهایی پیرامون تاریخ) مینویسم، تنها به این قصد نمینویسم که خوانندهی ایرانی چپگرا با بحث روششناسی مارکسیستی در غرب آشنا بشود. بلکه قصد من در عین حال این گفتن این نکته است که شناخت واقعیت یک پروسهی جدی و دشوار و علمی است. برای تعیین خصوصیات یک جامعه شبیه ایران شاید بهتر باشد با این روششناسی کار معرفتی خود را بیاغازیم. ابتدا جامعهی ناب سرمایهداری را خوب بشناسیم، سپس مراحل تحول و تکامل تاریخی سرمایهداری را بررسی کنیم و بعد ببینیم ایران در کدام یک از این مراحل به قافلهی سرمایهداری جهانی پیوسته است. تلاقی "شیوهی تولید آسیایی" (که خود جای بحث دارد) در ایران با شیوهی تولید سرمایهداری چگونه انجام گرفت و چه تبعاتی برای کشور دربرداشت. این رابطه ساختار طبقاتی در ایران را به چه نحوی درآورد؟ این تلاقی چه تاثیری روی شیوه تولید و شرایط زندگی ایرانیان داشت؟ تاریخ ایران را باید در همین فرایند بهخوبی و در همهی جزئیات آن مطالعه کرد و دستاوردهای فکری خود را در اختیار علاقمندان و فعالین و روشنفکران عرصههای دیگر گذارد.
در این چارچوب، کسانی از داخل کشور که با مسائل و آمارهای کشور از نزدیکتر آشنا هستند بهتر میتوانند از دل این مفاهیم و چارچوبهای تحلیلی مجردتر به مراحل مشخصتر و انضمامیتر تحلیل دست یابند و دستاورد خود را در اختیار دیگران بگذارند تا راه برای بازبینی و انضمامیتر کردن تئوری باز شود.
تحلیلهایی که دربارهی جنبش جاری ارائه شده است نمونهای از این ضعف "پراتیک تئوریک" است که از آن سخن گفتم. از سویی شاهد تحلیلهایی هستیم که براساس آن گویا بورژوازی ملی و خردهبورژوازی متوجه "رسالت تاریخی" خود گشته و مصمم و راسخ پای در جاده دموکراسی، آزادی و برابری گذارده است و بر همین اساس (الگوی انقلابات کلاسیک بورژوایی در اروپا) طبقهی کارگر ترغیب میشود تا بهعنوان "سرباز" و برای دستیابی به آزادی و برابری به این جنبش بپیوندد. طرفداران چنین نظریهای تلاش زیادی نمیکنند که چند و چون پدیده بورژوازی ملی را روشن کنند. معنای بورژوازی ملی در عصر کنونی و در جامعهی ایران بهطور مشخص چیست؟ نمایندگان سیاسی و فکری و سازمانی آن کجایند؟ تاریخچهی آن در ایران چیست؟ چهگونه تکوین یافته است؟ روند رشد و تحول و تکامل آن تا به امروز از چه مسیری گذشته است؟ چه نقش معینی در مراحل مختلف تاریخ "مدرن" ایران بازی کرده است؟ چه قابلیتهایی را واقعاً در خود نهفته دارد؟ در همین راستا باید از ایشان پرسید که چهگونه میتوان لیبرالیسم اقتصادی یا بورژوازی صنعتی را برابر با لیبرالیسم سیاسی یا دموکراتیزه شدن فضای جامعه قرار داد؟ آیا شرط لازم و کافی برای دموکراتیزه شدن نسبی فضای جامعه حاکمیت "بورژوازی ملی" یا صنعتی است؟ کدام نمونههای تاریخی مصداق چنین فرضیهای هستند؟ کدام نمونههای دیگر چنین فرضیهای را انکار میکنند؟ برای دموکراتیزه شدن نسبی فضای جامعه ایران چه راهحلی بهتر است؟
از سوی دیگر نیز کسانی را داریم که از طبقه کارگر میخواهند یا "دخالت نکند" یا در صورتی دخالت کند که "نقش (ضد)هژمونیک" بدو واگذار شود و بدینشکل از آن میخواهند که خردهبورژوازی را به گرد خویش جمع کند و جنبش را خود رهبری نماید. آنان نیز پیش از آن که تعریفی از طبقهی کارگر ارائه دهند، بحث را در واقع از آخر شروع میکنند. واقعاً کدام طبقهی کارگر؟ چه اقشاری را کارگر مینامیم و کدام اقشار را غیرکارگری میدانیم؟ طبقهی کارگر ایران در چه شرایطی شکل گرفت و نقش آن در تاریخ "مدرن" ایران و مراحل مختلف آن چه بوده است؟ متحدان این طبقه کیستند؟ دشمنان آن کیستند؟ چرا؟ با چه اقشاری میتواند "بلوک تاریخی" بزند؟ چهگونه؟ طبقه کارگر بر چه مبنایی باید نقش (ضد)هژمونیک بهعهده بگیرد؟ بر مبنای کدام قدرت عینی کدام نیروی سازمانی و کدام نیروی فکری؟ برنامهی این طبقه چیست؟ آیا گرایشهای مختلف فکری و عملی درون آن تابهحال توانستهاند حتی حول یک پلاتفرم حداقل توافق کنند؟ آیا واقعاً این طبقه میتواند در "گذرگاههای" پرشیب تاریخی به ناگهان تبدیل به "طبقه برای خود" بشود؟ آیا طبقه کارگر و چپ ایران با همهی دشواریهای تئوریک و عملی که دارد میتواند به یکباره موتور محرک اقتصادی، سیاسی، فکری و فرهنگی جامعهی ایران بشود؟ چنانچه "گذار از شیوهی تولید سرمایهداری به شیوهی تولید سوسیالیستی" باید بر مبنای تضادهای درونماندگار سرمایهداری از یکسو و قابلیتهای درونی این نظام از سوی دیگر صورت بگیرد، در آنصورت باید پرسید در وضعیت کنونی ایران با کدام تضادهای درونماندگار و با کدام قابلیتهای درونی روبرو هستیم که باید "شیوهی تولید سوسیالیستی" بر روی آنها بنا شود؟ به همین ترتیب، مسایل دیگری نیز همچون مسئلهی دموکراسی وجود دارد که هنوز چپ ایران بهدرستی و بهصراحت به آنها نپرداخته و پاسخی درخور و شایسته نیز بدان نداده است.
بدینترتیب متوجه میشویم که هنوز در مدارهای قبلی "کلاسیک" حرکت میکنیم. البته هیچ موضوع کلاسیکی به خودی خود کهنه و منسوخ نیست اما دستکم باید بتواند برای تداوم اعتبار خود استدلالهای شایسته ارائه کند.
در یادداشتهای دیگر، بهنحوی "بسیار" تدریجی، میکوشم به سهم خودم با طرح برخی مسایل به درگیری روشنفکری چپ ایران در پراتیک تئوریک دامن بزنم. یکی از موضوعاتی که در آینده بدان اشاره خواهم کرد تعریف طبقهی کارگر است. میدانم که در میان روشنفکری چپ ایران تلاشهایی در این زمینه انجام شده است. من نیز به سهم خود با بهرهگیری از زحمات و دانش آنان و ترکیب دادههای آنان با نوشتههای چپ غربی تلاش خواهم کرد خشتی روی خشت بگذارم تا شاید "نسلهای بعدی هنگامی که بر شانههای ما میایستند" واقعاً از بلندای دید بیشتری برخوردار باشند و در مقابل خود "برهوت" دلتنگیآوری را به نظاره ننشینند. موضوع دیگر که باید در دستور کار تحلیل تئوریک چپ قرار بگیرد فرضیهی اینهمانی لیبرالیسم اقتصادی و سیاسی است که محبوبیت آن نزد بسیاری از روشنفکران ایرانی گواه قدرتگیری قطب تئوریک راست است.
(دسامبر 2009)
[1] برگرفته از کتاب:
Falguni A. Sheth (2009), Towards a Political Philosophy of Race, Sunny Press.
[3] طنز تاریخ است که مارکس از ریزش بدنهی روشنفکری طبقات فرادست و پیوستن آنان به صفوف "پرولتاریا" میگفت و ما باید از ریزش بدنه روشنفکری طبقات فرودست و پیوستن آنان به صفوف "بورژوازی" بگوییم.
[4] بهجای کلمهی اشک، عملگرایی را واژه مناسبتری تشخیص دادم.