خانه > مقالات > نمايش محتواي مقاله


فقر پراتیک تئوریک در روشنفکری ایران / فروغ اسدپور /
1388/09/29     00:01


 

چنانچه با تئوری بازی نکنید، تئوری با شما بازی خواهد کرد[1]

می­خواهم به سبک و سیاق ژیژک موضوع مورد نظرم را با یک "جُک" شروع کنم تا شاید با انبساط خُلق تنگ خواننده او را ترغیب به دنبال کردن مطلب کنم. روزی تیم ملی قایق­رانی ایران با تیم ملی قایق­رانی ژاپن مسابقه می­دهد. تیم ژاپن در فاصله‌ی بسیار کوتاهی از تیم حریف (ایران) جلو می­افتد و برنده‌ی مسابقه می­شود. ایرانیان وطن­دوست که از این شکست ناراحت شده بودند، یک هیئت تحقیقی را مسئول "پژوهش" پیرامون علل این واقعه می­کنند. هیئت تحقیق ایرانی پس از مدتی به این نتیجه می­رسد که علت شکست این است که نزد ژاپنی­ها در هر قایق ده نفر پارو زن و یک نفر کاپیتان وجود دارد، در حالی که در تیم ایرانی­ها به‌عکس یک نفر پارو می­زند و ده نفر کاپیتان هستند. به عبارت دیگر، سازمان‌دهی و نوع همکاری افراد تیم با یکدیگر است که شکست یا پیروزی آن‌ها را رقم زده است.

«پری آندرسن» در جایی درگیری ده ساله تحلیلی خود با عده­ای دیگر پیرامون وضعیت طبقه‌ی کارگر انگلیس ـ انفعال سیاسی و انجماد حرکات انقلابی در آن و خصلت ضدروشنفکری آن ـ و چگونگی رشد و تکامل تاریخی آن در پیوند با طبقه‌ی سرمایه­دار، بورژوازی فرهنگی و نهادهای سیاسی این کشور را بحث پیرامون "مسئله‌ی انگلیس" می­نامد. من فکر می­کنم ما نیز مدت‌هاست با معضلی به نام "مسئله‌ی ایران" روبرو هستیم. مسئله­ای که متاسفانه روشنفکری چپ و راست در ایران را به بیان لنین وانداشته است تا با چشم‌های سوزان از بیدارخوابی­های شبانه بنشیند و سر در کتاب کرده و "آخرین دستاوردها و فراورده­های فکری اروپایی­ها" را شتابان و با شوق بخواند تا مگر در وهله‌ی اول صورت مسئله را به‌صورتی مرتب و قابل درک تنظیم کند و در وهله‌ی دوم به میانجی تئوری و به بیان لوئی آلتوسر به میانجی "پراتیک تئوریک" راه­حل­هایی کم یا بیش منسجم، قابل فهم و عملی و برآمده از دل تعامل بین تئوری و واقعیت جامعه خودی فرموله کند.

"مسئله‌ی ایران" یک "مسئله" به‌معنای واقعی کلمه است. آتشفشانی است که پس از مدتی خاموشی به ناگهان دوباره از نو فعال می­شود و "آتش­بازی" آن مایه‌ی حیرت و بهت همگان می­شود. این "مسئله" هر چند سال یک بار همچون زخمی عمیق و کاری دهان باز می­کند و خونابه و چرکاب از آن بیرون می­ریزد. هر بار هم سوزش هستی‌سوز این زخم و هزینه­های هنگفتی که بر کلیت جامعه تحمیل می­کند ما را به فکر می­اندازد تا برای درمانش چاره­ای اندیشه کنیم. هر بار هم از درمان آن ناکام بوده­ایم. آن‌چه به‌نظر من در "مسئله‌ی ایران" به‌چشم می­خورد، فقدان استحکام و ثبات ساختاری جامعه، یعنی فقدان قدرت خودبازتولیدگری ساختارهای اجتماعی است. با ساختارهای دوگانه­ای مواجهیم که از یک‌سو حاوی انواع شکننده‌ی "مدرن" و از بیرون تحمیل شده­اند و از سوی دیگر حاوی انواع فرتوت و منحط "سنتی"­اند که میراث همه‌ی نسل­های درگذشته و مردگان ما هستند، که هنوز "همچون کابوسی" بر زندگی ما چنگ انداخته و بر گرده­های ما سنگینی می­کنند. تقابل این‌دو با یکدیگر، کشاکش و جدال بین این‌دو در سطح زیرین جامعه، در اعماق گسل­های ایران، هر چند گاه یکبار موجب زمین­لرزه­های شدیدی در سطح جامعه می­شود. به نظر می­رسد بین این سطح رویین و آن سطح زیرین رابطه‌ی اندام‌واری که بتواند گسل­ها را به‌هم بپیوندد، وجود ندارد. تداوم "خودبازتولیدگری" وضعیت بحران دایمی در ایران، که هم در سطح ساختاری و هم در سطح عاملیت بطور متناوب تکرار می­شود، موجب ایجاد آشفتگی­های فراوان عملی و ذهنی بوده و همچنان هست. به‌نظر من، جدا از علل عینی و مادی، فقدان شناخت کافی از سطح زیرین جامعه یک علت جدی آشفتگی فکری و عملی روشنفکری ایران بوده و همچنان هست. روشنفکری ایران در تمامیت خود قادر نشده است تا یک یا چند پروژه‌ی معرفتی رقیب از این "مسئله" را به جامعه و علاقه‌مندان عرضه کند. یا آن‌چه معرفی کرده‌اند قادر به تبیین کلیت "مسئله‌ی ایران" نیست.

همه‌ی ما می­دانیم که تنش­های ساختاری، شکاف­های زیربنایی و روبنایی و نیز بحران دایمی در جامعه ایران به سرنوشت یک‌صد سال گذشته ما (و کمی هم بیشتر) تبدیل شده است. معمولاً از ایران به‌عنوان کشوری با انقلاب­ها، جنبش­ها و خیزش­های فراوان یاد می­شود (نیکی کدی). همین نیز مایه‌ی مباهات ما بوده است. اما آنچه در این میان فراموش می­شود این است که هر کشوری به یک "ثبات" نسبی نیز برای انجام کارهای مهم و اصلی نیاز دارد. فراهم آوردن ثبات نیز امری دلبخواهی نیست و مستلزم حل "مسئله‌ی ایران" است. حل مسئله نیز نیاز به "آزمایش"­های ذهنی و امتحان فرمول­های مختلف دارد. اما همان‌طور که گفتم روشنفکری ایران وظیفه‌ی یافتن حلقه­های میانجی بین سطح زیرین و سطح رویین جامعه را هرگز به‌طور جدی در دستور کار خود نداشته است و از آن غفلتی نابخشودنی انجام داده است.

به‌همین دلیل به‌نظر می­رسد که پدیده‌ی روشنفکری ایران، خود بخشی از صورت مسئله است؛ آن‌هم مسئله­ای بغرنج و پیچیده. به هر حال آنچه از نگاه من در روشنفکری ایران عمده است، خصلت غیرتئوریک آن است. ضعف و فقر شدید نظری روشنفکری ایران قابل چشم­پوشی و توجیه نیست. فقر تحلیل، فقر تئوری و فقر کاربست خلاقانه‌ی تئوری حول "مسئله‌ی ایران" به‌طرز تکان­دهنده و غیرقابل باوری در روشنفکری ایران از چپ و راست چشمگیر است.

یادم هست زمانی یکی از فعالان و نویسندگان چپ‌گرای کشور در مقام پاسخ‌گویی به پرسش مزاحم "چرایی و چگونگی فقدان پراتیکِ تئوریک" در روشنفکری چپ ایران نوشته بود که علت یک چنین کوتاهی از سوی روشنفکری چپ کشور و کم گرفتن "مسئولیت" پرداختن به پراتیکِ تئوریک را باید با ناپایداری اوضاع و احوال سیاسی ایران توضیح داد. نوشته بود که "هر زمان ما قصد کار تئوریک کردیم، وضعیت سیاسی کشور به‌هم ریخت و ما نیز ناچار با شتاب به «کار سیاسی» پرداختیم" (نقل به مضمون). به نظر من جملات بالا گواهی است بر فقدان ثبات ساختاری ایران که در فقدان ثبات پدیده و حرکت روشنفکری آن نیز خود را منعکس می­کند.

این تناظر بین واقعیت عینی و پراتیک ذهنی را می­توان توضیح اولیه نامید. فقدان ثبات در ساختارهای سیاسی ایران خود ریشه در "تاریخ" و شیوه­های تولید و روند سه­گانه مدرنیزاسیون، مدرنیسم و مدرنیته در ایران دارد. مدرنیزاسیون چیزی است که در حیطه‌ی "زیربنا" اتفاق می­افتد و مدرنیسم همتای آن در حیطه‌ی "روبنا" است و مدرنیته در واقع تلاش برای جفت و جور کردن و یا متصل کردن این دو حوزه به‌هم‌دیگر است (فردریک جیمسون)، تا جامعه بدون تناقضات جانکاهی از قبیل آنچه در کشور خودمان مشاهده می­کنیم، ادامه‌ی حیات بدهد. بدین­معنا ما یک کشور "متعارف" سرمایه­داری نبوده و نیستیم. چنین وضعیتی به دلایل بسیار در کشور ما اتفاق نیفتاده است و جنبش­های مختلف طبقاتی، سیاسی و ملی نیز ظاهرا چنین موضوعی را تابه‌حال به‌طور بنیادین در دستور کار خود نداشته­اند.

پس فقدان نظم و پایداری ساختارها و تضادهای درونی جامعه، خود ضعف و شکنندگی موضوع عاملیت را تا حدودی در کشور توضیح می­دهد. بی‌ثباتی ساختارها، رشد ناموزون بخش­های مختلف نسبت به یکدیگر، و اضمحلال سریع آنها موجب بی­ثباتی در وضعیت ذهنی و دغدغه­های فکری عامل­های سیاسی و اجتماعی می­شود. این نیز به نوبه خود موجب اغتشاش در تقسیم کار مربوط به حیطه­های پراتیک و تئوریک می­شود و در نهایت این که "همه کاپیتان می­شوند". یعنی آن که بدون شناخت مسیر بدون شناخت مشخصه­های اصلی مسئله و بدون همکاری و تقسیم کاری که دست­کم تا حدودی آگاهانه و "متواضعانه" باشد، همه با دست­پاچگی در پی نجات زورق درهم­شکسته برمی­آیند. شکست و قلع و قمع متعاقب، قربانیان بیشمار، سردرگمی، نومیدی و یاس کمرشکن، افسردگی­های سیاسی، و "هزیمت همگانی" از کشور پیامدهای این وضعیت بوده و همچنان نیز هست. به بیان شاملو "و ما همچنان دوره می­کنیم شب را و روز را، هنوز را". این دور باطل راه­حل مکرر شده‌ی ما برای "مسئله ایران" بوده است. پس این است مصداق جمله‌ی معروفی که می­گوید: "راه دوزخ نیز با حسن­نیت فرش شده است".

بدین­ترتیب اشاره به تناظر بین وضعیت ساختاری و وضعیت ذهنی و عملی، سطح اول توضیح است که من برای درک آن مشکلی ندارم. اما سطح دیگری از توضیح و بحث به موضوع "عاملیت" و ذهن نقاد و خلاق عامل­های اجتماعی و سیاسی برمی­گردد. این که این عامل­ها به‌عنوان ایجنت agent قادر به "تصمیم"گیری برای کسب شناخت از این وضعیت بی­ثبات و نابه‌سامان هستند. من هنوز در روشنفکری ایران (بویژه بخش چپ آن) یک گرایش جدی به سمت اتخاذ این تصمیم را مشاهده نمی­کنم.

موضوع عاملیت ذهنی و معرفتی یا همان که من با سهل­انگاری پدیده روشنفکری از نوع ایرانی­اش می­نامم، خود به بخش­های متعددی تقسیم شده است که موضوعی مستقل برای پژوهش است. اما من به‌طور بسیار مجرد آن را تقسیم می­کنم به روشنفکری راست معطوف به استقرار سرمایه­داری (متعارف؟) در کشور و روشنفکری چپ معطوف به ایجاد استحکامات دفاعی و تعرضی طبقات پایین جامعه برای دفاع از خود در برابر تغییرات ساختاری که معمولا آنان را "مرغ عزا و عروسی" می­کند. من بخش چپ معطوف به کسب قدرت سیاسی را در مرحله‌ی کنونی چندان جدی نمی­گیرم که دلایل آن بماند برای وقتی دیگر.

"سرمایه­داری" توسری­خورده و ضعیف ایرانی هرگز از یک "هژمونی" واقعی، خواه در سطح ساختاری و خواه در سطح عاملیت (بورژوازی فرهنگی)، برخوردار نبوده است. روشنفکری این طبقه نیز بهمین سبب هرگز خود را مصممانه وقف یک تسویه حساب با عوامل پیشا­سرمایه­داری در جامعه‌ی ایران نکرده است. این طبقه در کشور ما همواره به چوب زیر بغل (مذهب، نیروهای خارجی و سلطنت و نظایر آن) نیازمند بوده است تا بتواند اصولا "وجود" داشته باشد و به‌همین سبب بیشتر شایسته‌ی لقب "لمپن بورژوازی"[2] است. روشنفکران آن نیز تابه‌حال توانایی اعمال هژمونی فکری نداشته­اند. البته باید اعتراف کرد که در سالهای اخیر، پس از فروپاشی شوروی و یکه­تازی سرمایه­داری، و به‌علت "ریزش بدنه‌ی روشنفکری چپ" شاهد جان­گرفتن آنها و قدرت­مندی شاخه­های مختلف آن بوده­ایم.[3]

اما درباره‌ی روشنفکری چپ ایران چه می­توان گفت؟ متاسفانه روشنفکران چپ ایران قبلاً به‌علت "هژمونی" کمونیسم روسی هرگز در بند "بومی"سازی تئوری نبودند و پس از سقوط الگوی نوع روسی هم چپ ایران عمدتاً (تاحدودی نیز با توجه به ضربات پیاپی فرود آمده بر پیکرش) در یک نوع سردرگمی و گیجی بسر برده است. "حقیقت" در دست‌های "آوانگاردهای" چپ ظاهراً نیازی به ظرافت­کاری تئوریک، نوآوری، تعمیق و بسط و گسترش نداشته است. درباره‌ی ضعف پراتیک تئوریک در چپ فقط به این فکر کنید که روس‌ها یا ملل دیگر به وضعیت ساختاری و تاریخی ما می­پرداختند (پتروشفسکی، هالیدی، کدی و افراد دیگر) ولی روشنفکری ما پیش از شناخت جهان در بند "تغییر" آن بود. به‌نظر من حتی گذر سال‌ها زندگی طاقت­فرسا در حاشیه‌ی جوامع غربی (شاید هم دقیقاً به‌همین دلیل) و تجربه این‌سو نیز نتوانست بر "ضعف اراده" و خصلت "غیرمدرن" روشنفکری چپ ایران غلبه کند. "اعترافات" بالا از دهان یک روشنفکر چپ­گرای ایرانی گویای روند فرسایش ذهنی در کشور ما و به‌ویژه بین روشنفکران چپ است: با به‌هم­ریختن شرایط ساختاری و سیاسی جامعه هر کس هر کجا که هست، موضع و جایگاه خود را ترک کرده و به سنگربندی مشغول می­شود و "آتشبار" فکری از یاد می­رود. میل به دخالت­گری عملی باعث بازماندن افراد از وظایف دیگر می­شود.

ما می­خواهیم ساختارهایی را تغییر بدهیم که به‌خوبی آنها را نمی­شناسیم، ما می­خواهیم طرحی نو برانداخته و تاریخی نوین بسازیم، در حالی که هنوز یک طرح درست تهیه نکرده­ایم و تاریخ گذشته‌ی خود را به‌خوبی تحلیل و تئوری­پردازی نکرده­ایم. "می­خواهیم بر شانه­های خود بنشانیم این خلق بی‌شمار را و ... به آنها نشان بدهیم که خورشیدشان کجاست"، در حالی که هنوز خود به روشنایی معرفتی دست نیافته­ایم.

به بیان گرامشی، روشنفکران سازمان­دهندگان آگاهی یک جامعه هستند، روشنفکران در ایجاد یک بلوک تاریخی مترقی یا ارتجاعی نقش بسزایی دارند و سرانجام این که آنها زیربنا و روبنا را به‌هم می­پیوندند. پیش‌تر، در نوشته­ای تحت عنوان "روشنفکران و پروژه­های (ضد)هژمونیک"با ذکر مثال­هایی از جهان غرب و با بنا کردن یک چارچوب مفهومی و تئوریک سعی کردم بر نسل جوان‌تر روشنفکری چپ در ایران نهیب بزنم که "هلا ای آشنا هشدار! قدم شاداب­تر بردار که خارستان ما با "عمل­گرایی" گلباران نخواهد شد".[4] اما حس بدی به‌من می­گوید که نسل جوان‌تر هم دچار همان سرنوشت نسل پیشین خود شده است. موج "هزیمت همگانی" جدید یک بار دیگر مکررشدن سرنوشت و تاریخ روشنفکری چپ ایران را بیادمان می­آورد.

به‌نظر من باید تاریخ و منطق را از هم تمیز داد باید بین مفاهیم ناب مجرد و واقعیات مرکب و نامنزه و پیچیده تفاوت قائل شد. باید مراحل مختلفی از روش­شناسی و تحلیل تئوریک داشت. باید تقسیم کار روشنی بین روشنفکران ارگانیک علمی، روشنفکران ارگانیک سیاسی، و روشنفکران ارگانیک تهییجی و تبلیغی داشت. باید با روشنفکران انتقادی و مترقی و مستقل به گفتگوی جدی پرداخت. باید بخش­های سیاسی و تبلیغی –تهییجی روشنفکری چپ با میانجی تئوری­های علمی به ایده­سازی و ترویج و گسترش نظرات و الگوهای عملی رادیکال بپردازند. با بر زبان راندن چند جمله‌ی کلیشه­ای و شعارهای خسته­کننده­ای که محتوای مشخص آنان معلوم نیست نمی­توان "زیربنا و روبنا" را به‌هم پیوست، نمی­توان سرکردگی فکری و فرهنگی جامعه را در دست گرفت، نمی­توان قطب جذاب و خیره­کننده­ای برای جان­های کنجکاو و بی‌قرار ایجاد کرد. وقتی که من روی همین سایت از روش­شناسی مورد نظر آلبریتون (در مطلب شماره 13 از سلسله نوشتارهایی پیرامون تاریخ) می­نویسم، تنها به این قصد نمی­نویسم که خواننده‌ی ایرانی چپگرا با بحث روش­شناسی مارکسیستی در غرب آشنا بشود. بلکه قصد من در عین حال این گفتن این نکته است که شناخت واقعیت یک پروسه‌ی جدی و دشوار و علمی است. برای تعیین خصوصیات یک جامعه شبیه ایران شاید بهتر باشد با این روش­شناسی کار معرفتی خود را بیاغازیم. ابتدا جامعه‌ی ناب سرمایه­داری را خوب بشناسیم، سپس مراحل تحول و تکامل تاریخی سرمایه­داری را بررسی کنیم و بعد ببینیم ایران در کدام یک از این مراحل به قافله‌ی سرمایه­داری جهانی پیوسته است. تلاقی "شیوه‌ی تولید آسیایی" (که خود جای بحث دارد) در ایران با شیوه‌ی تولید سرمایه­داری چگونه انجام گرفت و چه تبعاتی برای کشور دربرداشت. این رابطه ساختار طبقاتی در ایران را به چه نحوی درآورد؟ این تلاقی چه تاثیری روی شیوه تولید و شرایط زندگی ایرانیان داشت؟ تاریخ ایران را باید در همین فرایند به‌خوبی و در همه‌ی جزئیات آن مطالعه کرد و دستاوردهای فکری خود را در اختیار علاقمندان و فعالین و روشنفکران عرصه­های دیگر گذارد.

در این چارچوب، کسانی از داخل کشور که با مسائل و آمارهای کشور از نزدیک­تر آشنا هستند بهتر می‌توانند از دل این مفاهیم و چارچوب­های تحلیلی مجردتر به مراحل مشخص­تر و انضمامی­تر تحلیل دست یابند و دستاورد خود را در اختیار دیگران بگذارند تا راه برای بازبینی و انضمامی­تر کردن تئوری باز شود.

تحلیل‌هایی که درباره‌ی جنبش جاری ارائه شده است نمونه‌ای از این ضعف "پراتیک تئوریک" است که از آن سخن گفتم. از سویی شاهد تحلیل‌هایی هستیم که براساس آن گویا بورژوازی ملی و خرده­بورژوازی متوجه "رسالت تاریخی" خود گشته و مصمم و راسخ پای در جاده دموکراسی، آزادی و برابری گذارده­ است و بر همین اساس (الگوی انقلابات کلاسیک بورژوایی در اروپا) طبقه‌ی کارگر ترغیب می­شود تا به‌عنوان "سرباز" و برای دستیابی به آزادی و برابری به این جنبش بپیوندد. طرفداران چنین نظریه­ای تلاش زیادی نمی­کنند که چند و چون پدیده بورژوازی ملی را روشن کنند. معنای بورژوازی ملی در عصر کنونی و در جامعه‌ی ایران به‌طور مشخص چیست؟ نمایندگان سیاسی و فکری و سازمانی آن کجایند؟ تاریخچه‌ی آن در ایران چیست؟ چه‌گونه تکوین یافته است؟ روند رشد و تحول و تکامل آن تا به امروز از چه مسیری گذشته است؟ چه نقش معینی در مراحل مختلف تاریخ "مدرن" ایران بازی کرده است؟ چه قابلیت­هایی را واقعاً در خود نهفته دارد؟ در همین راستا باید از ایشان پرسید که چه‌گونه می‌توان لیبرالیسم اقتصادی یا بورژوازی صنعتی را برابر با لیبرالیسم سیاسی یا دموکراتیزه شدن فضای جامعه قرار داد؟ آیا شرط لازم و کافی برای دموکراتیزه شدن نسبی فضای جامعه حاکمیت "بورژوازی ملی" یا صنعتی است؟ کدام نمونه­های تاریخی مصداق چنین فرضیه­ای هستند؟ کدام نمونه­های دیگر چنین فرضیه­ای را انکار می­کنند؟ برای دموکراتیزه شدن نسبی فضای جامعه ایران چه راه‌حلی بهتر است؟

از سوی دیگر نیز کسانی را داریم که از طبقه کارگر می­خواهند یا "دخالت نکند" یا در صورتی دخالت کند که "نقش (ضد)هژمونیک" بدو واگذار شود و بدین­شکل از آن می­خواهند که خرده­بورژوازی را به گرد خویش جمع کند و جنبش را خود رهبری نماید. آنان نیز پیش از آن که تعریفی از طبقه‌ی کارگر ارائه دهند، بحث را در واقع از آخر شروع می­کنند. واقعاً کدام طبقه‌ی کارگر؟ چه اقشاری را کارگر می­نامیم و کدام اقشار را غیرکارگری می­دانیم؟ طبقه‌ی کارگر ایران در چه شرایطی شکل گرفت و نقش آن در تاریخ "مدرن" ایران و مراحل مختلف آن چه بوده است؟ متحدان این طبقه کیستند؟ دشمنان آن کیستند؟ چرا؟ با چه اقشاری می­تواند "بلوک تاریخی" بزند؟ چه‌گونه؟ طبقه کارگر بر چه مبنایی باید نقش (ضد)هژمونیک به‌عهده بگیرد؟ بر مبنای کدام قدرت عینی کدام نیروی سازمانی و کدام نیروی فکری؟ برنامه‌‌ی این طبقه چیست؟ آیا گرایش‌های مختلف فکری و عملی درون آن تابه‌حال توانسته­اند حتی حول یک پلاتفرم حداقل توافق کنند؟ آیا واقعاً این طبقه می­تواند در "گذرگاه‌های" پرشیب تاریخی به ناگهان تبدیل به "طبقه برای خود" بشود؟ آیا طبقه کارگر و چپ ایران با همه‌ی دشواری­های تئوریک و عملی که دارد می­تواند به یک‌باره موتور محرک اقتصادی، سیاسی، فکری و فرهنگی جامعه‌ی ایران بشود؟ چنانچه "گذار از شیوه‌ی تولید سرمایه­داری به شیوه‌ی تولید سوسیالیستی" باید بر مبنای تضادهای درون­ماندگار سرمایه­داری از یک‌سو و قابلیت­های درونی این نظام از سوی دیگر صورت بگیرد، در آن‌صورت باید پرسید در وضعیت کنونی ایران با کدام تضادهای درون­ماندگار و با کدام قابلیت­های درونی روبرو هستیم که باید "شیوه‌ی تولید سوسیالیستی" بر روی آنها بنا شود؟ به همین ترتیب، مسایل دیگری نیز همچون مسئله‌ی دموکراسی وجود دارد که هنوز چپ ایران به‌درستی و به‌صراحت به آنها نپرداخته و پاسخی درخور و شایسته نیز بدان نداده است.

بدین­ترتیب متوجه می­شویم که هنوز در مدارهای قبلی "کلاسیک" حرکت می­کنیم. البته هیچ موضوع کلاسیکی به خودی خود کهنه و منسوخ نیست اما دست­کم باید بتواند برای تداوم اعتبار خود استدلال­های شایسته ارائه کند.

در یادداشت‌های دیگر، به‌نحوی "بسیار" تدریجی، می‌کوشم به سهم خودم با طرح برخی مسایل به درگیری روشنفکری چپ ایران در پراتیک تئوریک دامن بزنم. یکی از موضوعاتی که در آینده بدان اشاره خواهم کرد تعریف طبقه‌ی کارگر است. می­دانم که در میان روشنفکری چپ ایران تلاش­هایی در این زمینه انجام شده است. من نیز به سهم خود با بهره­گیری از زحمات و دانش آنان و ترکیب داده­های آنان با نوشته­های چپ غربی تلاش خواهم کرد خشتی روی خشت بگذارم تا شاید "نسل­های بعدی هنگامی که بر شانه­های ما می­ایستند" واقعاً از بلندای دید بیشتری برخوردار باشند و در مقابل خود "برهوت" دلتنگی­آوری را به نظاره ننشینند. موضوع دیگر که باید در دستور کار تحلیل تئوریک چپ قرار بگیرد فرضیه‌ی این‌همانی لیبرالیسم اقتصادی و سیاسی است که محبوبیت آن نزد بسیاری از روشنفکران ایرانی گواه قدرت­گیری قطب تئوریک راست است.

(دسامبر 2009)



[1] برگرفته از کتاب:

Falguni A. Sheth (2009), Towards a Political Philosophy of Race, Sunny Press.

[2] برگرفته از آندره گوندر فرانک Frank, Andre Gunder

[3] طنز تاریخ است که مارکس از ریزش بدنه‌ی روشنفکری طبقات فرادست و پیوستن آنان به صفوف "پرولتاریا" می­گفت و ما باید از ریزش بدنه روشنفکری طبقات فرودست و پیوستن آنان به صفوف "بورژوازی" بگوییم.

[4] به‌جای کلمه‌ی اشک، عمل­گرایی را واژه مناسب­تری تشخیص دادم.



تئوری و پراتیک، جنبش سبز
[HyperLink1]


1388/09/29
10:10
نظر شما (مصطفی)
از خانم اسدپور به خاطر این که فتح بابی برای نقد روشنفکری چپ شده اند سپاسگزارم. تا جایی که من فهمیده ام ایشان در این یادداشت راه حل را در نگاه تئوریک داشتن و پیوند زدن این تئوری با شرایط بومی و عمل کردن براساس آن دانسته اند. در این مورد طبیعتا کسی نمی تواند تردید کند. اما در این زمینه، دیدگاههایی هم که مورد نقد نویسنده قرار گرفته اند نیز مدعی داشتن تئوری و مدعی پیوند این تئوری با عمل و شرایط فعلی جامعه هستند. دیدگاهی که بر خصیصه دمکراتیک جنبش کنونی و ضرورت حمایت از آن تاکید می کند نگاهی به سابقه انقلابات بورژوا ـ دمکراتیک غرب و تجربه ناتمام انقلاب مشروطه و جنبشهای اجتماعی بعدی می کند. دیدگاهی هم که بر ضرورت هژمونی طبقه کارگر تاکید دارد نیز به مبانی نظری جامعه سرمایه داری، جایگاه تضادها در این جامعه و نقش محوری تضاد کار و سرمایه اشاره می کند. یعنی هر دو دیدگاه مورد انتقاد ایشان نیز حداقل خودشان مدعی داشتن تئوری در شرایط خاص کشورمان هستند. نقد نویسنده روی دیدگاه نظری حاملان این دو نظر نکات مهمی را مورد تاکید قرار می دهد اما به نظر من کافی نیست. یعنی فکر می کنم با حکم کلی درباره ویژگیهای خاص جامعه ایرانی و این که بورژوازی در ایران هیچ گاه حامل ایدئولوژی خودش نبوده نمی توان جنبش بورژوا دمکراتیک را نفی کرد بلکه می توان نقاط ضعف احتمالی روند آتی آن را گوشزد کرد. نکته بعدی این که فکر می کنم این طبقه متوسط است که در شرایط کنونی حامل ایدئولوژی بورژوازی است نه حتما خود بورژوازی. یعنی طبقه متوسط ایران بار ناتوانی بورژوازی ایران را بر دوش کشیده است. روشنفکران این طبقه اکنون از اصلاحات بورژوا دمکراتیک در ایران حمایت می کنند و فکر می کنم دیدگاه نظری آن را نمی توان متناقض خواند. به عبارت دیگر طبقه متوسط مدرن شهری ایران که طبقه پیشگام در جنبش کنونی است مبتکر دیدگاه نظری بورژوازی در شرایط کنونی است و البته فکر می کنم دیدگاهی رو به جلو است. با اشتیاق منتظر ادامه مباحث خانم اسدپور هستیم. بازهم با تشکر از این سایت جدی و واقعا تحلیلی و نویسنده جدی و تحلیلگرش.
پاسخ ما

1388/09/29
10:37
نظر شما (خواننده)
نویسنده عزیز می نویسد "من فکر می­کنم ما نیز مدت‌هاست با معضلی به نام "مسئله‌ی ایران" روبرو هستیم." سوال من این است که آیا تاکید بر مسئله ایران یعنی این که نظریه های عمومی در مورد شرایط ما صادق نیست؟ نویسنده در پاسخ از بومی سازی نظریه ها می گوید. من در مقابل فکر می کنم که حتی همان نظریه های عمومی نیز تکلیف ما را در شرایط کنونی برای حضور فعال در تحولات دموکراتیک تعیین می کند. یعنی مشکل این نیست که نظریه بومی نداریم بلکه نظریه های غیربومی موجود نیز به درستی درک نشده اند. البته این بحث مغایرتی با دیدگاه نویسنده محترم ندارد ولی تاکیدی است که ضعف نظری ما حتی بیش از آن که به سبب نداشتن نظریه های بومی باشد از ناآگاهی از نظریه ها به طور کلی سرچشمه می گیرد.
پاسخ ما

1388/09/29
10:41
نظر شما (کسرا)
خوب بود که نویسنده گرامی به عامل بیرونی نیز توجه می کردند. البته نمی خواهم همه چیز را به گردن آن بیندازم. اما بنا به آن چه که نویسنده اذعان می کند که کشور ایران کشور خیزش ها و جنبش ها و انقلاب ها و من می افزایم شورش هاست این همه شورش و خیزش اجبار بیرونی دارد وگرنه مردم که از سر شکم سیری به جای رفتن به مهمانی و دیسکو که انقلاب نمی کنند. من این یادآوری را را تنها به این دلیل گفتم که بحث روشنفکری در منجلاب بحث های رایج نغلتد آن گونه که از روشنفکری فحش و ناسزا استنباط می کنند.
پاسخ ما

1388/09/29
11:16
نظر شما (کاشانی)
نویسنده به مهم ترین مسئله جاری روشنفکران چپ اشاره کرده است. فقر تئوریک پراتیک. یعنی فقر نظری که نتواند منجر به عمل شود. سالها این تز فوئرباخ تکرار شد که فیلسوفان می خواهند جهان را تفسیر کنند اما مسئله تغییر آن است. بی ان که توجه شود که تغییر جهان نیاز به تفسیری صدچندان از آن دارد. نمونه های فقر تئوریک بسیار است: انطباق مراحل پنج گانه ماتریالیسم تاریخی مارکس در جامعه ایران و بدین ترتیب نشناختن ویژگیهای جامعه قرن نوزدهم ایران و به سبب آن آگاه نبودن از بسیاری از ویژگیهای تعیین کننده امروز. پذیرش دربست نظریه شیوه تولید آسیایی مارکس برای تحلیل جامعه ایران و گذاشتن نام جذاب استبداد ایرانی روی آن. انطباق نظریه لنین در مورد انقلاب و تلاش برای کپی کردن از مراحل انقلاب فوریه و اکتبر 1917 در جامعه ایران. بدون در نظر داشتن تفاوت دو جامعه و صدها مثال دیگر. به نظر من اینها نتیجه طبیعی شناخت فلسفه علمی از نگاه پولیتزر و اقتصاد سیاسی از نگاه نیکیتین و نویسنده روی نکته درستی تاکید کرده است.
پاسخ ما

1388/09/29
11:32
نظر شما (فرح)
از حق نباید گذشت که این ضعف نظری در روشنفکران راست بیشتر است. میتوان نمونه ای از آثار روشنفکران راست را فهرست کرد که صرفا تکرار طوطی وار آثار دست چندم است. در دانشگاهها و در همین رشته اقتصاد اغلب آثار اقتصاددانان راستگرا کتب درسی است که بازنویسی جزوه های دوران دانشجویی شان است. در حیطه شناخت تحولات جامعه معاصر ایران روشنفکرترینشان اولا وقتی وارد نقد دولتها می شوند با دیدگاهی اقتصادگرا می گویند علت توسعه نیافتگی ما این است دولتهای قبل و بعد از انقلاب نگذاشتند بخش خصوصی رشد کند. یعنی همه عوامل توسعه نیافتگی ما خلاصه می شود در رشد نیافتن بخش خصوصی. اگر دمکراسی نداریم برای این که بخش خصوصی رشد نیافته است. اگر معضل مدیریت داریم به خاطر این که بخش خصوصی رشد نیافته است. اگر فرار مغزها داریم به خاطر این که بخش خصوصی رشد نیافته است و هزاران اگر دیگر که پاسخ یکسان دارد. وقتی هم بگوییم چرا بخش خصوصی رشد نیافت می گویند چون حقوق مالکیت را دولتها در ایران به رسمیت نمی شناختند. یعنی تاحدودی تکرار طوطی وار تئوریهای هایک و فریدمان. اینها نه عامل فرهنگ ، نه عامل سیاست ، نه عامل اجتماع را به قدر کافی در نظر نمی گیرند. مسئله اصلی ما امروز این است. دیدگاه هژمونیک روشنفکران دیدگاهی است که می گوید باید بخش خصوصی را رشد داد تا مسایل حل شود. چون دولتهای قبل و بعد از انقلاب مانع رشد بخش خصوصی شده اند. یکی از نویسندگان نیز معتقد بود شاه سوسیالیست بود و به خاطر سیاستهای سوسیالیستی شاه ایران رشد نکرد.
پاسخ ما

1388/09/29
11:54
نظر شما (مجید)
به نظر من دو مصداق فقر تئوریک پراتیک اول رادیکالیسم بی ریشه است. یعنی این که بسیاری با اتخاذ رادیکالیسمی تندروانه که فاقد نگاه جامع و عمیق به محیط پیرامونشان است به این فقر تئوریک دامن می زنند. نمونه های این رادیکالیسمم بی ریشه را هم در مقطع نهضت ملی شدن صنعت نفت و هم در مقطع انقلاب اسلامی و هم در مقطع کنونی شاهد هستیم. این دیدگاه رادیکالیسم را محدود می کند به تندترین شعارها و افراطی ترین عملکردها. مصداق دیگر نیز نوعی از خودباختگی و وادادگی در مورد ایدئولوژی راست نئولیبرال است. و البته این هم نتیجه طبیعی همان رادیکالیزم بی ریشه است. راه حل را من در سوسیال دمکراسی رادیکال می بینم. یعنی از سویی برای جامعه ای مانند ایران امروز باید دنبال راه حل های سوم و سوسیال دمکراتیک بود و از سوی دیگر این سوسیال دمکراسی باید صرفاً مامور آرایش ظاهر نظام سرمایه داری نباشد بلکه با پرداختن به ریشه ها گامی در جهت پبشرفت حقیقی جامعه بردارد. از نویسنده و سایت سپاسگزارم.
پاسخ ما

1388/09/29
12:03
نظر شما (محمد)
نویسنده محترم دیدگاههای مختلف را نقد می کند و به طور کلی می گوید دیدگاهی درست است که تئوریک پراتیک باشد. نقد خانم اسدپور را به طور کامل می پذیریم ولی انتظار داریم که در کنار نقد به طور مشخص به تحلیل هم بپردازند. یعنی اگر هر دو دیدگاه درباره وضعیت جاری نادرست است و مبتنی بر مبانی نظری صحیح نیست، پس احتمالا نویسنده به دیدگاه سومی معتقد است اما آن را طرح نمی کند. ضمن تشکر از نویسنده منتظر طرح دیدگاه سوم از طرف خانم اسد پور هستیم.
پاسخ ما

1388/09/29
12:34
نظر شما (باران)
با توجه به دیدگاه نویسنده در مقاله بالا و نیز دیدگاههایی که در سلسله مقالات دیگرشان در این سایت ارائه کرده اند. به طور کلی به نظر من ایشان از دیدگاهی دفاع می نمایند که در ایران کمتر مطرح شده است. دیدگاهی نظیر مارکسیستهای ساختارگرا، التوسریها، پوستون و غیره متاسفانه در ادبیات سیاسی ایران خیلی معرفی نشده اند. در ایران به جز دیدگاههای متعارف کلاسیک چپ عمدتا دیدگاههای مکتب فرانکفورتی معرفی شده اند، یعنی از نسل اول فرانکفورتیها تا هابرماس و نسل متاخر آنها. همین مسئله مسئولیت نویسنده را دوچندان می کند یعنی باید برای توضیح نظر خودش و علاوه بر آن نظرات مورد ارجاع خودش را بیشتر توضیح بدهد. البته در این جا قصد ارزشگذاری ندارم. شاید این هم نمونه ای از همین فقدان تئوری باشد که ما برای اولین بار باید در این سایت با نام موشه پوستون یا آلبریتون آشنا باشیم ولی دایما با آثار مکتب فرانکفورت برخورد داریم. البته برخورد با مکتب فرانکفورت بسیار هم آموزنده است ولی نباید خود را از دیگر نحله های فکری محروم کنیم.
پاسخ ما

1388/09/29
18:53
نظر شما (یاشار)
با تشکر از خانم اسدپور بخاطر این نوشته و مجموعه نوشته های واقعا فوق العاده ای که نشان از زحمات طافت فرسای ایشان دارد. جای چنین تحلیلها و کنکاشهایی بسیار خالی بود. بسی جای خوشبختی است که کسانی مثل ایشان هنوز هستند و راه را گم نکرده اند و با همه شداید و ضد انگیزه هایی که بسیار را در گرداب مهیب روزمرگی و توجیه گریز و وادادگی خود غرق کرده کماکان مشعل آگاهی را در این تاریکی گویی بی انتها افروخته نگاه میدارند.
پاسخ ما

1388/09/29
22:01
نظر شما (محمدرضا معینی)
با تشکر از خانم اسدپور. من چند تا سئوال دارم و یکی دو تا نکته: اول، چرا فکر می کنید کار تئوریک این قدر مهم است؟ برای من کمی مشکل است که به صرف خواندن عبارت "چنانچه با تئوری بازی نکنید، تئوری با شما بازی خواهد کرد" قانع شوم که کار تئوریک مقدمه لاجرم لازم توفیق عمل سیاسی است. ابراهیم لینکن، مارتین لوتر کینگ و اخیرا باراک اباما با استفاده حداقلی اما کارآمد از یک بسته تئوریک به نتایج سیاسی چشمگیری دست یافتند. دوم، خوشبختانه شما چند بار درآثارتان به آلتوسر اشاره کرده اید. به نظر من رکن اصلی پروژه آلتوسر دعوت به بازخوانی اصیل و عمیق دیالکتیکی نظریه مارکس است برای نجات آن از دست قرائت جزم گرایانه، ذات گرایانه، علت و معلولی و کمابیش تحصلی رایج در آن زمان. درسی که می توان از آلتوسر گرفت این است که نظریه و عمل بر یکدیگر تاثیرگذارند و "شرائط لازم وجودی" یک دیگر را رقم می زنند. اگر چنین باشد، نه فقط تئوری ما را بازی خواهد داد بلکه خود نیز دستخوش بازی های واقعیت بیرونی قرار خواهد گرفت؛ بازی ای که نه می توان انکارش کرد و نه می توان آن را متوقف کرد، بلکه فقط باید تلاش کرد تا آن را خوب اداره کرد. برای همین است که لینکلن، کینگ و اباما را مثال زدم. به نظرم یکی دو تا از نقل قول هایی که از فعالان سیاسی قدیمی کرده اید موید این عرض بنده است. نکات فوق العاده مهمی را در مقاله تان ذکر کرده اید از جمله بحث نقش کنشگر و یا کارگزار در مقابل ساختار. این بحث ها فوق العاده جذابند و عمیق و صد البته همچنان حل نشده مثل همه بحث های مهم دیگر. شاید بد نباشد اگر نگاهی بیاندازید به کارهای هرب گینتیس و ساموئل بولز که هر دو سابقا مارکسسیت بوده اند و الان از پیشروان نظریه اقتصادرفتارگرا، اقتصاد نهادگرا و نظریه بازی های کاربردی. یکی از شاگردان بولز به نام جف کارپنتنر که در کالج میدلبری درس می دهد و یکی از همکارانش (الان اسمش را به خاطر نمی آورم) در همان کالج کارهای جالبی در این زمینه کرده اند از جمله این که نشان داده اند که چگونه می توان ساختارها را به کنش های فردی تحویل برد. من هنوز نمی توانم همه ابعاد بهمن وار پیامدهای این نظریه را برای مارکسیست ساختارگرا مجسم کنم. نکته دیگر این که مارکسیسم کلاسیک بیش از حد بر مفهوم "نزاع طبقاتی" استوار است و کمتر، و یا اصلا، به مفهوم وابستگی طبقات به هم توجه کرده است. اریک اولین رایت، جامعه شناس مارکسیست آمریکایی، در این زمینه کارهای تاثیر گذار زیادی کرده است که خوشبختانه تقریبا همگی بصورت آنلاین در دسترس اند. اخیرا بزرگترین کارخانه ذوب آهن قراضه در آمریکای شمالی خودش و کارگران اش را در برابر بحران حفظ کرد وقتی هم مدیران و هم کارگران عضو اتحادیه موافقت کردند که موقتا با پنجاه درصد دستمزد کار کنند به جای آن که کارخانه تعطیل شود و کارگران شب کنار خیابان بخوابند. شما جمع بندی بسیار خوبی از مشکلاتی که جامعه ما با آن دست به گریبان است را بیان کرده اید. من فقط یک نکته کوچک به آن اضافه می کنم: به نظرم می آید ما در ایران مقدار زیادی با مفهوم "پیشرفت مادی" مشکل داریم. پیشرفت مادی فرآیندی خشن است و باید هزینه های زیادی برای آن پرداخت از جمله خداحافظی با بخشی از فرهنگ غنی ایرانی که از بنیان ضد مادی است و پذیرفتن مسئولیت فردی به هر قیمتی. این دو انتخاب هر دو بسیار دردآور خواهند بود. امیدوارم جسارت من را ببخشید. م
پاسخ ما

1388/09/30
01:55
نظر شما (علی محب)
تقریبا و حتی تحقیقا تمامی انچه به عنوان دغدغه های روشنفکری در به قول نویسنده محترم"مسئله ایران" موجود است ؛ را بیان فرمودند. نمی شود گفت که نویسنده مقاله فوق , کاشف دردها و بیماریهای مزمن جامعه ایرانی و یا اختصاصا روشنفکری ایران است. چرا که بیان ریز و درشت معضلات از جمله صورت کلی ان "فقر تئوری" در بیشتر مقالات دیگران از چپ و راست دیده شده است! پس چیست انچه راهش می نامیم؟ منابع تئوری بسیاری-هر چند هنوز ناچیز است- ترجمه و چاپ می شود .جامعه روشنفکری کم و بیش با این اثار محشورند ! در پاره ای از مقالات موج غریبی از دانش تئوریک نویسندگان اشکار می شود. با اینهمه و در نهایت مواجه با طرح همان جند پرسش کلیدی که در مقاله فوق بدان اشاره شده ؛ کار را به پایان می رسانیم! کدام ویژ گی در " مسئله ایران" برجسته تر ولی نااشکارتر از ان چیزی است که نویسنده محترم بدان اشاره فرموده؟ چه بسا هنوز جامعه روشنفکری کلیدهایی را که برای گشودن قفل های این درب صد و چند ساله باید طراحی شود را نمی شناسد؟ اینجا موضوع کلید خام , جنس کلید , و دست اخر یافتن کلیدسازی که با ان ماده خام ,کلیدی با دنده های متناسب ان قفل ها بسازد, به دست فراموشی سپرده شده است. و این همه در حالیست که با فشردگی زمان , و تنوع ابزارها و تجهیزات , از سنتی تا مدرن , روبرو هستیم که کار را پیچیده تر و پیچیده تر می سازد. بطور مثال کلیدی ترین نکته مقاله دنباله روی تئوری از عمل سیاسی است. داستان مشروطه با این معضل روبرو بوده. دوره سالهای 20 تا 32 با همین مسئله مواجه شده. جانفشانی قهرمانانه چریکهای جدای از مردم اوج این افتراق و سر درگمی است. که بی درنگ به حوادث منتهی به بهمن 57 , متصل می شود. و بار دیگر در جنبش سبز ایران جلوه های همان معضله تمام رخ در معرض قرار می گیرد. ایا می شود به بهانه نداشتن تئوری دست از حمایت جنبش سبز کشید؟ ایا می شود بدون ابزار تئوری راهنما , بی پروا علم جنبش سبز را برافراشت؟ ولی این ها الزاما همان پرسش هایی نیستند که کلید ان قفل های صدساله بشمار می ایند!!! پس ابتدا صاحبان نظریه طراحی کلیذی ترین پرسش ها را بعهده بگیرند تا قدم بعدی
پاسخ ما

1388/09/30
02:19
نظر شما (فروغ اسدپور)
با سلام به همه دوستانی که محبت کردند و با من وارد گفتگو شدند. قبل از هر چیز باید بگویم که من "پارو زن" قایق هستم و نه کاپیتان. حتما تابحال باید متوجه این موضوع شده باشید. پس این است که سوالات من بیشتر از پاسخهایی است که در چنته دارم. سوالاتم را در اینجا سعی کردم با جمع بیشتری در میان بگذارم شاید پاسخی از جانب شما پارو زن ها یا کاپیتان ها بگیرم. پس پیشاپیش میبخشید که پاسخ های سرراست و ساده ندارم اما آنچه ذهنم را مشغول میدارد به زبان خواهم آورد. ابتدا به دوست عزیز مصطفی بگویم که شما درست متوجه شده اید که من "راه حل را در نگاه تئوریک داشتن و پیوند زدن این تئوری با شرایط بومی و عمل کردن براساس آن دانسته"ام، و باز با شما توافق دارم که دیدگاههای مورد نقد من هم مدعی داشتن تئوری و مدعی پیوند این تئوری با عمل و شرایط فعلی جامعه هستند. من خصلت تئوریک این مواضع را انکار نکردم بلکه گفتم که ضعیف هستند. بهمین دلیل هم بر خصلت "کلاسیک" این نظرات انگشت گذاردم و نوشتم که همچنان داریم بر مدار وضعیت کلاسیک میچرخیم. زیرا الگوی فرانسه و روسیه به نظر من الگوهای کلاسیک هستند و معلوم نیست به کار ما بیاید. ببینید همین الگوی انقلابات "بورژوا- دمکراتیک" که تابحال نظریه و الگوی بسیار رایج و پذیرفته شده ای بوده است هم الان زیر سوال است. من مقالاتی در این رابطه دیده ام که بزودی باید مطالعه شان بکنم. فکر میکنم برخی تحقیقات و تزهای جدید نسبت دادن خصلت "دموکراتیک" به بورژوازی را حتی در همان دوران به چالش گرفته اند. در اینجا من باید موضوع هژمونی حداقل و حداکثر و نیز نظرات آلتوسر در کتاب منتسکیو و سیاست را طرح کنم که باشد برای بار بعدی. اما در مرحله فعلی فقط بگویم که من مخالف طرح تز انقلابات بورژوا/ دموکراتیک و دفاع از آن نیستم اما معتقدم برای توجیه کاربردپذیری آن روی جامعه ایران نیازمند استدلالات جدی تئوریک و مطالعات تاریخی و تحلیل های به روز هستیم. اینطوری انگار جامه دموکراتیک را از قبل به قامت بورژوازی دوخته اند و به این ترتیب با یک نوع "ذات گرایی" طرف هستیم که گویا ذات بورژوازی دموکراتیک است. من این تز را قبول ندارم و برای متقاعد شدن باید استدلالات جدی تری ببینم. همان سوالاتی که در متن طرح کردم باید پاسخ بگیرند یا منابعی را برای توجیه این نظر باید به خواننده منتقد معرفی کرد. در ضمن در این میان آمار و مطالعات تجربی و تاریخ ایران از اهمیت بسیاری برخوردارند. برای همین است که در غرب کمیته های "فکرسازی" اینهمه قوی و باب روز شده اند زیرا دیگر کافی نیست فقط "ادعا" کنیم بلکه باید با تحقیق و آمار و ارقام و همان شیوه های پوزیتیویستی رایج نشان دهیم که حق با ما است. اگر هم بفرض بطور غیرانتقادی صحت الگوی انقلابات بورژوا ـ دمکراتیک غرب را بپذیریم سوال این است که چرا فکر میکنیم ایران شباهتی با آن کشورها دارد؟ آیا بورژوازی ایران از یک چنین توانایی برای هل دادن جامعه و روند حوادث بدان سمت و سو برخوردار است؟ آیا شرایط عینی و ذهنی مناسبی برای آن فراهم شده است؟ الگوی دوم که روی "نقش محوری تضاد کار و سرمایه" تاکید دارد نیز از همین آسیب شناسی در رنج است. گفتم تعاریف روشن نیستند من نمیدانم از کدام طبقه کارگر حرف زده میشود و از کدام قابلیت های عینی و ذهنی در این طبقه و چپ ایران و کل جامعه سخن بمیان می آید؟ وقتی من میگویم بین مباحث ناب و مرکب و نامنزه باید تفاوت قائل شد بهمین دلیل است. یعنی تضاد کار و سرمایه آن تضاد ناب و مطلقی است که شاید هرگز خود را در شکل منزه و عاری از همه پیرایه ها و تناقضات دیگر نشان ندهد یعنی نتواند در جامعه ما یا هیچ جامعه دیگری بعنوان "اصلی ترین" تضاد در سطح جامعه بشکل فراگیر و امپریک خود را نشان بدهد در آنصورت آیا باید منتظر این "تضاد انقلابی" و نهایی و تعیین کننده ماند؟ نظر من این است که باید متوجه باشیم که همین تضاد در شرایط فعلی هم دارد به شکلی میانجیگری شده خود را نشان میدهد. در این باره امیدوارم بعدها بیشتر بنویسم. ...... با نظرات (خواننده) موافق هستم که ملت زیاد تئوریکی نیستیم ولی باید بشویم. با نظر کسرا هم موافقم که واقعیتی زورآور وجود دارد که مردم را به خیزش و جنبش وامیدارد شکی نیست. خوشحالم که کاشانی با من توافق دارد که ما بطرز ساده دلانه ای از الگوهای موجود نظری و عملی استفاده کرده ایم. فرح عزیز. مطمئنم که میدانی من با تو توافق دارم که روشنفکران بورژوازی ایران نیز از ضعف شدید نظری در رنجند و الگوهای آماده وارد میکنند و برایش استدلال جدی ندارند این که نوشته ای "دیدگاه هژمونیک روشنفکران دیدگاهی است که می گوید باید بخش خصوصی را رشد داد تا مسایل حل شود. چون دولتهای قبل و بعد از انقلاب مانع رشد بخش خصوصی شده اند". بنظرم نشان دهنده این است که پس راست لیبرال فعلا از موقعیت خوب و بالا دستی در دانشگاهها برخوردار است و در نتیجه ما نیازمند یک ضدهژمونی رادیکال و چپ در همه عرصه های فکری هستیم. مجید عزیز از تو هم ممنونم بابت نظراتت. منهم ترجیح میدهم ایران وجه اجتماعی (طبقاتی) و وجه دموکراتیک را با هم تجربه کند زیرا که بدون ترکیب ایندو جنبه با هم ممکن نیست از پیشروی جامعه حرف زد. محمد عزیز. من کاپیتان نیستم و هرگز نبوده ام. من از الگویی دفاع میکنم که هم وجه طبقاتی و منافع طبقات فرودست جامعه را بطور واقعی در نظر بگیرد و هم وجه دمکراتیزه شدن واقعی فضای کشور را. و هیچ یک را فکر نمیکنم باید فدای آن دیگری کرد اما چگونه؟ پاسخ یکسویه ای برایش ندارم اما فکر میکنم هر قدر وفاق نظری روی این موضوع بیشتر باشد و توهمات ما نسبت به برخی نقش های عجیب و غریبی که مثلا به بورژوازی یا دیگر کنش گران نمادین نسبت میدهیم کمتر شود همانقدر بهتر است. یکنوع اتحاد پایین -میانه بنظر من بهتر است و ایندو خصلت را بیشتر میتواند تضمین کند اما همینجا مشکل جدی چگونگی کار هست که من راه حلی بطور بیواسطه برایش ندارم. از باران و یاشار هم سپاس دارم. نظرات شما دوست عزیز محمد رضا معینی میماند برای فردا تا پاسخ بدهم. در باره "طبقه متوسط" و این که بار وظایف بورژوازی ایران را بدوش میکشد باز همان وضعیت است. واقعا چرا باید یک طبقه جانشین طبقه دیگری بشود و در نقش نمایندگی آن و حامل تاریخی و ظرف آن ظاهر بشود؟ آیا چنین نقشی بطور آگاهانه دارد انجام میشود یا بی این که این به اصطلاح طبقه متوسط خود به حرکت خویش آگاه باشد دارد چنین میکند؟ چرا فکر میکنید این به اصطلاح طبقه متوسط در شرایط کنونی حامل "ایدئولوژی بورژوازی" است. کدام ایدئولوژی بورژوایی؟ آیا مطالبه دموکراسی حداقل یا حداکثر لزوما یک خواست و مطالبه بورژوایی است؟ این به اصطلاح طبقه چه الزام یا تعهدی دارد که همه امید خود را به بورژوازی (؟) ایران ببندد؟ چرا "طبقه متوسط" باید وظایف مثلا به تعویق افتاده سرمایه داری را در کشور به نیابت از طبقه سرمایه دار انجام دهد؟ چرا اتحاد با اقشار و طبقات پایین دست جامعه (به لحاظ اقتصادی) را در دستور کار خود نمی گذارد (مدل کشورهای آمریکای لاتین؟)
پاسخ ما

1388/09/30
11:24
نظر شما (farhad-faryad)
اسد پور عزیز من از نظرات شما لذت می برم اما هرگاه مقالات شما را می خوانم متاسفانه با نوعی دوگانگی و عدم قاطعیت برخورد می کنم و تا کنون علت را متوجه نشده ام اما موضوع تئوریک هم برای برخی عجیب می آید من مثال شما را توعی دیگز مطرح می کنم هر ایرانی که از کنار یک دیوار آجری در حال ساخت می گذرد به سازنده یک ایرادی می گیرد راست است کج است رنگ آجر این است و .... بدون آنکه متوجه باشد ملات آجر و سایر مصالح بکار رفته و مورد نظر داری چه مشخصاتی ست . و باز هم اگر دقت کرده باشید مقالات قبلی شما کامنت های کمتری داشت زیرا مسائل تئوریک و تکنیکی و علمی دقیقی را مطرح کرده بودید اما این مقاله ی شما مغماران زیادی پیدا کرده است . اما دموکراسی بورژوایی ؛ جامعه ی مدنی و امثالهم در واقع محدود کردن سرمایه داری در قالبهای خاص روبنایی به نطر من مهمل است یا مثلا گفتن اینکه بورژوازی طرفدار دموکراسی هست و یا نیست زیرا سرمایه تا جهنم هم می روذ برای کسب سود هم گیوتینها را در میدانهای قرانسه استوار می کند و هم ُفئودالها را خلع مالکیت می کند و ... و هم حاضر است برای منافعش با طالبان مداکره کند و یا با آن بجنگد و یا از ناچاری پیمانهای سالت را امضا کند و یا جنگ ستارگان را هم اعلام کند هیچ چیز برای سرمایه مقدس و دائمی نیست جز همان سود و خصوصیاتی که در تولید مبادله و توزیع و مالکیت مطرح است از اینرو با هیچ فرمولی زوبنایی و در واقع با مهملات نمی توان سرمایه را نه توضیح داد و نه تطهیر کرد . بحرانهای اقتصادی نیمه ی اول قرن بیستم او را وارد جنگ جهانی کی کند اما بحران سهمگین سالهای اخیر رئیس جمهوری را هدیه می کند که هم مسلمان است هم مسیحی . و مبلغ ایجاد کار جدید است و سوخت سبز را تبلیغ و بازار یابی می کند . یعنی تجربه های قرن بیستم است که آگاهانه تر حرکت می کند و شاید هم برای مزارغ سوخت سبز اقدام به لشکر کشی هم بکند .
پاسخ ما

1388/09/30
14:00
نظر شما (ب.پایدار)
به نظر من طبقه کارگر علاوه بر ماهیتی اقتصادی از مفهوم و ماهیتی سیاسی نیز برخوردار است. در تعریف طبقه کارگر باید به این مفهوم سیاسی توجه کرد مثلا زمانی که تمام کسانی که بابت کارشان مزد می گیرند و از این طریق یعنی فروش نیروی کارشان ادامه حیات می دهند را یک ضرب در طبقه کارگر قرار می دهیم ، با چنان طیف وسیعی مواجه می شویم که جز پوپولیسم هیچ ما به ازای دیگری برای سازمان دهی این طیف وجود نخواهد داشت. این تعریف صرفا اقتصادی ، با توجه به ابزارهای اندک نیروی چپ در جامعه برای تاثیر گذاری و کسب هژمونی ، دربست عرصه سازمان دهی را به نیروی راست واگذار می کند . شاید بسیاری چنین رویکرد عمل گرایانه ای را برای تعریف مفاهیم ( که از سطحی از انتزاع برخوردارند ) جایز نشمرند اما آنان باید پاسخ دهنداگر بعد سیاسی در تعریف مفهوم طبقه کارگر محور قرار نگرفته و آن را به صورت عمده در تقابل با نظام سرمایه داری قرار ندهیم (که در این زمینه تعاریف فلسفی از طبقه کارگر به اندازه کافی توضیح دهنده بوده است) این بومی سازی تئوری قرار است چه کند؟عمیقا اعتقاد دارم آن تعریفی از طبقه کارگر ما را از بن بست خارج خواهد کرد که کنش گری سیاسی را محور تعریف خود قرار داده باشد و بدعت هایش بیش از آن که تحت تاثیر و ملهم از ابعاد تاریخی ، فلسفی و اقتصادی باشد خود را مقید به الزامات عمل گرایانه و پراگماتیستی بداند.می دانم که دیدگاه نامتعارفی را بیان کرده ام .امیدوارم که مورد بحث و نقد قرار گیرد.
پاسخ ما

1388/09/30
17:14
نظر شما (حمید قربانی)
با سلام خسته نباشی به نویسنده نخست، باید بگویم نمی دانم این به نظرم کمی عجیب می اید، به جای اینکه از خود موجودیت مادیت جامعه کنونی ایران یعنی تولید ونقش طبقات در ان شروع کنیم و مبارزه ای که جاری هست را ببینیم و انرا جمع بندی کرده و بعد به جانب داران این طبقات و منافعو مبارزه شان به پردازیم، از شعور اغاز می کنیم و با شعور می خواهیم هستی را بیان کنیم. این کمی برایم عجیب می اید. شاید این تعجب و این برداشت از غیر تئوریک بودن من باشد، نمی دانم، ولی کمی فکر میکنم با مارکس تناقضاتی داشته باشد. یا حداقل بامارکسی که من شناخته ام. البته کسی مثل من با بضاعت کم تئوریکی که دارد، شاید شناختش از مارکس اشکال داشته باشد؟ در رابطه با طبقه کارگر و قدرت ان هم اگر در مثل مناقشه نباشد، توجه شما را به خود انقلاب 57 جلب می کنم که قدرت این طبقه را در واقعیت خود انقلاب نشان داد، باز هم طبقه کارگر و کمونیست ها و یا سوسیالیست های طبقه کارگر در پراتیک می توانندبه دیگران بگویند که چند مرده حلاجند ولی این بار امیدوارم و باید تلاش نمود که طبقه کارگر با تجربه ای که دارد شایسته است باتشکلاتش در میدان مبارزه حاضر باشد و نه بدون تشکل که بار سنگین را بکشدولی محصول را دیگران دور نمایند. نکته اخر اینکه در مورد بورژوازی من بیشتر از همه در اینجا با فرهاد فریاد هم نظر هستم که هیچ چیز برای بورژوازی مقدس نیست مگر سودش.همه چیز در پای این سرور سروانش فدا می کند. به قول برژنجسکی در جواب سئوالی که اشرف خواهر شاه، دررابطه با چگونگی برخورد امریکابا شاه گفته بود که : منافع ما همیشگی است و نه دوستانما" نقل به معنی، همه چیز را فدای یک موی سر سود سرمایه می کند.
پاسخ ما

1388/09/30
21:54
نظر شما (فروغ اسدپور)
با تشکر از شما محمد رضا معینی و نظرات خوبی که طرح کردید. پرسیده اید چرا کار تئوریک برای من اینقدر مهم است و این که آیا لزوما "کار تئوریک مقدمه لاجرم لازم توفیق عمل سیاسی است. ابراهیم لینکن، مارتین لوتر کینگ و اخیرا باراک اباما با استفاده حداقلی اما کارآمد از یک بسته تئوریک به نتایج سیاسی چشمگیری دست یافتند". من فکر میکنم قسمت اول پرسش شما قدری پیچیده تر است و آن را در مطلب احتمالی آینده بحث میکنم و قسمت دوم هم فکر میکنم باید در همان مطلب بحث شود. در باره آلتوسر با شما موافق هستم که او تلاشهایی برای نجات مارکسیسم از دست اقتصادزدگی و نظایر آن انجام داد اما گسست او با دیالکتیک هگلی تحت عنوان ذات گرایی بنظر میرسد که مشکلات جدی برای "رشد و تکامل" مارکسیسم و اندیشه های مارکسی در دست او و شاگردانش ایجاد کرد. سرنوشت اکثر شاگردان او گواه این مطلب است که در این باره بعدا شاید در مطلبی جداگانه مطالبی نوشتم بویژه نوشته های منتشرناشده در طول حیاتش را که میخوانم ...نوشته هایی که در دوران پس از فاجعه زندگی اش و در کناره گیری نسبتا مطلق از زندگی عمومی و بیرونی نوشته است و بعد از مرگ او بدست دوستانش منتشر شدند...آری در این نوشته ها هم میتوان بنظر من آشفتگی او را دید. شکی نیست که آلتوسر در مرحله ای یکی از بزرگترین اعجوبه های فکری و تئوریک در فرانسه و همه جهان اندیشه غربی بود. اما نویسندگانی را که نام برده اید تحت عنوان نظریه پردازان شاخه اقتصاد رادیکال میشناسم و کتابی از زمان مارکسیست بودنشان را هم در باره آموزش و پرورش در جامعه طبقاتی و بازتولید طبقات از راه سیستم آموزشی خوانده ام که سخت ساختارگرایانه است و همین است که اغلب ساختارگراها بعدا براه پساساختارگرایی و نوعی گرایش "همه چیز وزن یکسانی در امر توضیح دارد و همه چیز دارای یک ارزش است" را رفتند. نوشته اید که شاگردان آنان "از جمله این که نشان داده اند که چگونه می توان ساختارها را به کنش های فردی تحویل برد". البته حتما شما هم میدانید که چنین "تقلیل گرایی هایی" (بنظر من) بحث جدیدی نیست، هست؟ دعوای طولانی در اقتصاد و جامعه شناسی و دیگر رشته ها بین متدولوژی های هلیستی (بخشا دورکهایمی ها) و اندیدوالیستی (بخشا وبرینی ها و دیگران) و تحت عناوین مختلف گواه سابقه این دعوا است. من با این تقلیل گرایی موافق نیستم. با شما موافقم که برخی نحله های مارکسیستی که آنها را "کارگریستی" مینامند تاکید یکسویه ای روی مبارزه طبقاتی میکنند و همه چیز و همه قوانین و همه ساختارها را از دل مبارزه طبقاتی استنتاج میکنند که هنوز هم این مشاجرات بین مارکسیستهای "کارگریستی" و دیگر نحله ها ادامه دارد و البته این نحله استدلالهای بسیار غنی و پراهمیتی هم رشد داده اند که مثلا یکی نمایندگانشان مایکل لبوویتز است که من کتاب فراسوی سرمایه او را به فارسی ترجمه کردم. بله اریک اولین رایت هم نویسنده و نظریه پرداز معتبر و خوبی است ولی من برخی جاها با رویکردهای او مشکل دارم که بماند. .............دوست عزیز علی محب سپاس گزارم از نظرات خوبتان. میدانید که اتفاقا آلتوسر اصطلاح "پراتیک تئوریک" را برای همین ابداع کرد که تئوری را از زیر ضرب "پراتیستن"ها خارج کند که میخواستند تئوری برده عمل سیاسی و روزمرگی های آنان باشد من قبلا به این معضل در جای دیگر پرداخته ام باز هم بدان بازخواهم گشت. ساختن کلید و باز کردن قفل ..اگر بخواهم زبان استعاری خودتان را استفاده کنم، کاری نیست که بسادگی ممکن باشد روندی طولانی است که با روند پیشروی خود جامعه جلو خواهد رفت. دوست عزیز فرهاد فریاد! منهم همیشه خوشحال میشوم که نظرات شما را بدانم. نظرات شما جالبند اما من تعجب میکنم که فقط در سطح "تولید" و "منطق سرمایه" میمانید و حاضر نیستید به بحث در مرحله های دیگر و یا بحث های مشخص تر تن بدهید. من در شماره 14 مطلبم که امروز آن را برای سایت ارسال کردم به بحث قانون و ایدئولوژی و "سوژه" و نیز آزادی و برابری در جامعه "ناب سرمایه داری" پرداختم (از قول آلبریتون) و سعی کردم با مثالهایی موضوع را روشنتر کنم. فکر میکنم برای شما جالب باشد. یک مارکسیست خوب باید بتواند بین سطوح مختلف بحث تمایز قائل شود. آنچه شما بعنوان سرمایه از آن حرف میزنید همان چیزی است که من تابحال در نوشته هایم بحث کرده ام یعنی سرمایه در عالی ترین سطح تجرید. اما سرمایه "واقعی" یا به بیانی سرمایه تاریخی و معین و مشخص را باید در مقاطع مختلف تاریخی و در هر مرحله بررسی کرد. سرمایه در مرحله تجرید عالی نیازی به مکانیسم های فرااقتصادی ندارد زیرا همانطور که در بحث متد دیدیم در جامعه ناب سرمایه داری در بالاترین سطح تجرید، جامعه خودبخودی و بر اساس منطق سرمایه بازتولید میشود و نیروی کار با موفقیت کالایی شده است پس براحتی میتوان گفت که از نظر سرمایه در این موقعیت در این جایگاه "تجریدی" نیروی فرااقتصادی کاربردی ندارد و آزادی و برابری در مقابل قانون نیاز به "استبداد" یا قهر را خنثی میکند اما در سطح واقعیت تاریخی اینطور نیست. امیدوارم مطلب 14 را بخوانید. در ضمن شما یک برخورد شدیدا "فونکسیونالیستی" با سرمایه دارید همان "ذات" گرایی که آلبریتون از آن تبری میجوید. یعنی همه چیز را به "اراده" سرمایه تحویل میکنید. سرمایه میتواند امروز اوباما را بیاورد و فردا او را ببرد سرمایه میتواند امروز همه را سلاخی کند و فردا به همه آزادی و برابری قانونی اعطا کند...در اینجا شما هم به دام فونکسیونالیسم و نوعی ذات گرایی افتاده اید تاریخ در این حالت چیزی نیست مگر تجلی ذات "خبیث" سرمایه. این برخورد ساده انگارانه و خطرناک است و پیچیدگی امور واقعی را در نظر نمی گیرد. دوست عزیز ب. پایدار من نظرات شمار ا ملاحظه کردم و اگر پاسخی بدان داشته باشم در کارهای آتی خودم که احتمال به تعریف طبقه کارگر میپردازم ...حتما مطرح خواهم کرد. متشکرم از نکات ارزنده ای که بیان کردید. دوست عزیز حمید قربانی. من نیز امیدوارم طبقه کارگر کشورمان بتواند دستور کارهای خود را هر چه زودتر فرموله و مطرح کند و برای جا افتادن آنها در میان "ملت" تلاش کند که اگر نکند معلوم نیست جامعه ما چه مسیری را برود. پاسخی که به فرهاد فریاد دادم فکر میکنم شامل حال شما هم بشود. ممنونم از طرح نظراتتان
پاسخ ما

1388/10/02
19:13
نظر شما (محمدرضا معینی)
ارتباط تئوری با عمل از جهات مختلف مهم است از جمله این که هیچگاه یک تئوری واحد که همه بر سر آن متفق القول باشند وجود نداشته است و نخواهد داشت. از یک طرف حکومت شوروی فروپاشیده است و بنابراین خوشبختانه برادر بزرگتری وجود ندارد که برداشت صحیح را دیکته کند و از طرف دیگر نمی توان منکر شد که عمل سیاسی باید به نظریه سیاسی، هر چند به نظر من حداقلی، معطوف باشد. بنابراین پرسشی که مطرح می شود این است که در عصر تنوع برداشت های تئوریک چگونه می توان بر سر عمل سیاسی توافق کرد. در این شکی نیست که موضوع اقتصاد سیاسی مارکسی نقد نظام سرمایه داری است و رویکرد و شیوه تحلیل اش طبقاتی. اما نکته این است که از مفهوم طبقه برداشت های مختلفی شده است و هیچ گونه اجماع عامی در بین اقتصاددانان و جامعه شناسان رادیکال و دگراندیش در این باره وجود ندارد. منشا این تنوع برداشت ها چند چیز است (1) خود جناب مارکس که اولا فرصت نکرد نظریه طبقه اش را آنطور که می خواست ساخته و پرداخته کند، ثانیا مفهوم طبقه را در مقاطع مختلف به معنایی مختلف بکار برد. (2) دیالکتیک نظریه و حوادث دنیای واقع، بعبارتی این نکته که نظریه های مختلف محصول زمان و مکان خاص خود هستند و بالعکس. برای مثال می توان نشان داد که حوادث دهه شصت در آمریکا چگونه منشا شکل گیری برداشت های جدید از مفهوم طبقه شده اند و حوادث بعدی چگونه، به نوبه خود، به طرزی پیچیده محصول برداشت های جدید از نظریه های قبلی بوده اند. و بالاخره (3) ارتباط نظریه ها با یکدیگر و تعامل حوزه های مختلف دانش بشری. من به کارهای متاخر گینتیس و بولز و شاگردانشان اشاره کردم تا این نکته را یادآور شده باشم که دگر اندیشانی هستند که با اتکای به آشنایی قبلی با مارکسسیم و تسلط بر نظریه های جدید (از جمله نظریه بازی ها) برخی از بنیان های نظری مارکسسیم، از جمله سنگ زیر بنای نظری اقتصاد سیاسی مارکسی یعنی نظریه ارزش کار، را با پرسش های بسیار جدی ای مواجه کرده اند. بولز، گینتیس و شاگردانشان فقط یک نمونه اند. اما شاید همین نمونه ها دلیل کافی برای دعوت چپ ایرانی، که اکنون در این فرصت تاریخی در صدد بازسازی خویش است، به این باشد که این بار با تامل و حوصله بیشتری به جلو گام بردارد.
پاسخ ما

1388/10/03
21:17
نظر شما (فروغ اسدپور)
محمد رضا معینی عزیز سلام. من فقط به نکته آخر کامنت شما اشاره کنم که بحث خیلی طولانی نشود. ببینید شما اگر کمی حوصله میکردید و بحث های "تاریخ و منطق" مرا دنبال میکردید میتوجه میشدید که بخشی از چپ بین المللی و ایرانی تامل و حوصله مورد نظر شما را پیشه خود ساخته است. اصولا روند معرفتی مگر روندی قابل توقف است و یک بار برای همیشه پایان یافته است؟ منظورم از تامل و حوصله و پیشروی روند معرفتی این است که نقطه عزیمت بحث من در این سلسله نوشتارها نشان دادن تفاسیر مختلف از "قوانین و گرایشات" ذاتی منطق سرمایه و نیز بررسی روند تکاملی و جهت مندی آنها در تاریخ بوده است. در همین راستا بحث موشه پوستون اتفاقا تفسیر بسیار مهمی از تئوری ارزش کار مارکس - بر اساس مطالعاتش از "بحش ماشین" در گروندریسه - بدست داده است و اتفاقا با تکیه روی نظرات خود مارکس نشان میدهد که ارزش کار یا ساعات کار مجرد نهفته در یک کالا موید منطق تولیدی سرمایه داری است و مارکس با اتخاذ نقطه عزیمت در درک سرمایه داری از خودش سرانجام به این نتیجه میرسد که سرمایه در روند تاریخی اش خودش را نفی میکند و در همین راستا روند تاریخی و تکاملی منسوخ شدگی تئوری ارزش کار را نشان میدهد. این کاملا برخلاف نظری است که نویسندگان فوق ارائه میکنند و شما نیز احتمالا از آن دفاع میکنید.
پاسخ ما

1388/10/05
19:18
نظر شما (محمدرضا معینی)
خانم اسدپور، من در یک دانشگاه درجه سه دولتی در وسط ناکجاآباد اقتصاد مقدماتی خرد و کلان درس می دهم. روز اول کلاس پرسیدم در نظام سرمایه داری کارگران چه چیزی را می فروشند و بلافاصله از یک دانشجوی سال اولی جواب شنیدیم که "زمان شان را". واقعا پوستون در پشت این زبان پیچیده چه چیزی را به درک ما از سرمایه داری اضافه کرده است؟ تفکیک بین ارزش و ارزش غیر مجرد؟ این که نباید سرمایه داری را با نظام بازار خلط کرد؟ یادآوری اشتباه شوروی ها در تفسیر مارکس؟ لزوم استفاده از دیالتیک به هنگام تحلیل؟ این پرسش ها به این معنا نیستند که من منکر ارزش کار ایشان هستم. نکته من این است که وقتی متفکر طراز اولی همچون پوستون سعی می کند با عرق جبین تفسیر نویی از مارکس ارایه دهد حداقل از ایشان انتظار می رود که به این نکته اشاره داشته باشد که قبل از ایشان هم بسیاری از مارکسیست ها همین راه را رفته اند و به همین نتایج رسیده اند. نکته اصلی من اما این نیست. بحث اصلی من این است که در هنگامه تکثر آرا نظری و برداشت های متفاوت از یک متن، که صد البته به نظر من باید این تکثر را گرامی داشت، چگونه می توان نسخه واحدی برای کنش سیاسی نوشت به نحوی که حداقل کسانی که به کلیات یک پارادیم اعتقاد دارند بدانند که باید چه بکنند. من تلاش شما را برای معرفی آرا پوستون به جامعه فارسی زبان ستایش می کنم، اما آیا هدف شما از ترجمه و معرفی پوستون این است که خلا تئوری و پراتیک را در چپ ایرانی پر کنید؟ لطفا توجه کنید که ما در قرن بیست و یکم زندگی می کنیم. اشاره من به آرا بولز و گینتیس محض نمونه بود. هدف من یادآوری این نکته بود که نزدیک به صد و پنجاه پس از انتشار گروندریسه، تلاش های بسیار جدی ای در جهت فهم بیشتر، تکمیل، بازخوانی انتقادی و ردِّ مارکس صورت گرفته است. انبوه ادبیاتی که در حال حاضر در دسترس است و صد سال پیش وجود خارجی نداشت ما را در برابر دو پرسش اساسی قرار می دهد: (1) آیا می توان بی توجه به نقد منتقدان در جهت بازسازی چپ کوشید؟ (2) کدام تفسیر از مارکس؟ برای من کمی دشوار است که دو پروژه ای را که شما همزمان دنبال می کنید در یک پروژه واحد ادغام کنم، یعنی تلاش برای پاسخ به فهرستی طولانی از پرسش های کاملا درست، بجا و عمیقی را که در مقاله اخیرتان مطرح کردید و تلاش برای معرفی و شرح آرا برخی از متفکران چپ با هدف پر کردن شکاف بین تئوری و عمل سیاسی. م
پاسخ ما

1388/10/06
00:59
نظر شما (فروغ اسدپور)
با سلام آقای محمد رضا معینی عزیز. من از شما تقاضایی دارم و آنهم این که اگر برایتان ممکن است - به هر شکلی که خود صلاح میدانید - خلاصه ای از نظرات بولز و گینتیس را در اینجا طرح کنید یا منابع معینی را به من و علاقمندان احتمالی برای مطالعات بعدی در آینده معرفی کنید تا بحث شما هم روشنتر بشود. من البته بسیار بعید و سهل انگارانه میدانم که بتوانیم "هسته" بحث پوستون را به "فروش زمان" از سوی نیروی کار فروبکاهیم اما در هر صورت بهتر است شما نظرات نویسندگان فوق را معرفی کنید. من شخصا از ادامه بحث شما استقبال میکنم. من در باره پوستون خواهم نوشت و امیدوارم شما نیز نظراتتان را در نقد او ارائه کنید. بجز آن اما من با شما موافقم که مارکس و نوشته های او نیاز به تحقیق و انتقاد و نوآوری دارد. اما مقاله اخیر من قصد "پروژه" شدن ندارد و نه حتی ادغام با نوشته های قبلی من، این مقاله و احتمالا مقاله یا مقالات بعدی تحت تاثیر روند حوادث اخیر بوده و هست و ارتباط مستقیمی به نوشته های قبلی من ندارد. من بدون هیچ تواضع و فروتنی همینجا بگویم که قصد من "پر کردن خلاء" تئوریک و عملی در چپ ایران نیست. چنین بار سنگینی بر شانه های من مطمئنا تاثیر خردکننده ای خواهد داشت. آلتوسر متاخر در توصیف فیلمهای وسترن از "قهرمان" آن میگوید که "به یکباره" روی قطاری در حال حرکت میپرد و جایی بین راه اتفاقی پیاده میشود و وقتی در کافه برهوت و دورافتاده ای از او میپرسند از کجا میایی؟ و به کجا راهی هستی؟ از لای دندان میغرد: "نمیدونم" و بعد از مدتی رتق و فتق دادن به امور آن قصبه باز براه خود در کویر ادامه میدهد بی این که بداند به کجا میرود...من بی این که آن "قهرمان" وسترن باشم اما میتوانم با جرات بگویم که "نمیدونم". از کجا می آیم و به کجا میروم...فقط میدانم که خوش دارم پای در راه داشته باشم تا وقتی که بتوانم ... من روی این قطار در حال حرکت "پریدم" و مقاله ای نوشتم تا موضوعاتی را با کسانی همچون خودم و دیگرانی نه همچون خودم مطرح کنم و دریافت کامنتهای کوچک و بزرگ بر "حیرتم" باز هم بیفزود چون با وحشت و شگفتی متوجه عمق ترسناک "مسئله ایران" شدم و بیخیالی کسانی که خود را "پرنس و یا شهریار نوین" این کشور میدانستند و یا میدانند. من مقاله دیگری خواهم نوشت که مطمئن نیستم حتما پاسخی به انبوه پرسشهای طرح شده از سوی خودم و دیگر دوستان باشد، شاید بتوان آن را نوعی تعمیق سوالات دانست...در باره پرسشهای دوگانه شما مختصر بگویم که بنظر من این بخش از چپ که من فکر میکنم بدان تعلق دارم (چپ مارکسی و نیازمند تئوری برای شناخت و تحول جهان) نمیتواند بی توجه به نقدهای انجام شده به الگوهای سنتی و کلاسیک چپ حرکت کند و یا به بیان شما خود را بازسازی کند. باید انتقادها را جدی گرفت و با منتقدین گفتگو کرد. در سطح جهانی هم همانطور که خودتان مستحضر هستید همین روند در جریان است. اما در باره "کدام تفسیر از مارکس"؟ باید بگویم خب گرایشات مختلف ارجحات تئوریک و "مارکس" های خود را دارند و باید بر سر این تفاسیر بحث و جدل کرد و به نتایج پراتیک شان هم توجه کرد. اما سطح تئوری و بحثهای پیرامون آن بنظر نمیرسد لزوما مسیر وحدت عمل های مقطعی و موضعی و حتی پایدار را سد کند در اروپا دست کم نمونه هایش را میتوان دید. قرار نیست کثرت تفاسیر و نظرات به نفع یک جریان مشخص "سرکوب" شود بحث و تحقیق علمی و انتقادی باید بهمین دلیل از حیطه "روزمرگی" سیاسی و حتی طرح استراتژی و نظایر آن تا حدودی جدا بماند. من در مقاله ام اگر فرصت شود به این موضوعات میپردازم و منتظر پاسخ شما به تقاضایم هستم و نظراتتان. ممنونم از توجه و پیگیری تان
پاسخ ما

1388/10/09
19:26
نظر شما (محمدرضا معینی)
با تشکر از پاسخ شما. من کارهای بولز و گینتس را فقط محض نمونه ذکر کردم تا توجه شما و بقیه دوستان وهمفکران تان را به این نکته جلب و به خودم هم یادآوری کرده باشم که در ابتدای قرن بیست و یکم تلاش برای باز خوانی اقتصاد سیاسی مارکسی، نقد آن، مخالفت با آن، و حتی تلاش برای کاربردی کردن آن ابعاد بی نهایت وسیعی به خود گرفته است. این البته کاملا طبیعی است چرا که از یک طرف مارکس شناسی در پرتو کشف پی در پی دشتنوشته های جدید و انتشار آن ها به زبان های متعدد، از جمله زبان پر خواننده انگلیسی، وارد عرصه جدیدی شده است، با فروپاشی شوروی سابق تفسیر دولتی دیگر چندان محلی از اعراب ندارد، متخصصان علوم دیگر مارکس و اقتصاد سیاسی مارکسی را زیر ذره بین قرار داده اند و صدها و بل هزاران تحول ذهنی و عینی دیگر که فهم ما از مارکس را متحول کرده اند و خواهند کرد. این تحول به نظر من صد البته مبارک است و مارکس را که به غلط توسط گروهی قله تفکر بشری و یا حتی پیغمبر پیشگو لقب گرفته بود و هست در جایگاه در خور و مناسب خود قرار خواهد داد. همین تحول، از طرف دیگر، کار بازسازی چپ بر مبنای اقتصاد سیاسی مارکسی را بس دشوار خواهد کرد. برداشت من از همزمانی انتشار سلسله مقالات شما تحت عنوان کلی "جنبشی هدفمند در متن تاریخ" با "فقر پراتیک تئوریک در روشنفکری ایران" به اضافه مجموعه پاسخ های شما به کامنت ها این بود که شما می خواهید دو پروژه را همزمان پیش ببریید، (1) پروژه یافتن قرائتی از مارکس که از یک طرف به ما کمک کند ما حوادث اخیر را بهتر درک و تجزیه تحلیل کنیم و از طرف دیگر ما را به بازسازی چپ در ایران رهنمود کند (2) و پروژه ترسیم خطوط این بازسازی بر مبنای قرائت مذکور. آخرین پاسخ شما به من نشان می دهد که این برداشت من غلط بوده است. من در فرصتی جداگانه چند نمونه از کارهای بولز و گینتیس را برای شما ارسال خواهم کرد با این توضیح مجدد که مقالات ارسالی فقط نمونه اند. م
پاسخ ما

1388/10/13
10:36
نظر شما (N. naji)
بحران و چشم انداز مبحثی در مورد علوم ، علم اجتماعی و نقـد معرفت انسانی مارکس برای فرا گیر شدن میبایست در روندی عمومی و علنی گردد. در این روند حاملین اش باید توان طرح نکاتی را بیابند که مسئله همگان و عموم است و نه فقط مبحث بخش و یا گروهی از جامعه را. برای احراز چنین توانی ، یعنی گره گشایی از بحران کنونی، یعنی برای فرا رفتن از محدودیتهای کنونی و تاریخی ، یعنی برای انتقال چنین استمراری به آینده گان فقط از خود گذ شتگی ، ایثار، فدا کاری و شجاعت کافی نیست. بلکه چنین حرکتی میبایست آگاهانه و نقشه مند صورت گیرد. عدم تشخیص این نیاز و نتیجتا" غافل ماندن از این عمومی کردن نتیجه ایی پر بار و قابل اتکاء برای قدمهای بعدی در قیاس با هزینۀ انسانی پرداخت شده را نخواهد داد. و بحران فعلی همچنان مستمر و چه بسا حتی نه در شکل جمهوری اسلامی بلکه در شکل و ردایی جدید(جمهوری ایرانی) تماشاچیان و حاضرین دهن بینِِ نا مسلح به تفکری مستقل و فردی را- در صحنه محصور پوشش و صورتبندی جدید خویش سازد. برای ایستادگی در مقابل چنین امکانی ، طرح افق و چشم انداز، اینکه چه میخواهیم ، اینکه چه باید بخواهیم ، اینکه نتیجتأ چه باید باشد ، بعنوان قطب نمای حرکت فعلی و آتی امان بسیار عاجل می نماید. چنین طرحی نیاز به یک مبارزۀ مستمر نظری در مقیاسی اجتماعی و عمومی دارد. روشن است که اکثریتی از تماشاچیان و حاضرین در صحنه "چنین" افق و چشم اندازی را بر اساس داده های رایج و "دانش" موجود در ذهن خویش یا بعنوان آنچه که "خرد جمعی" معرفی یا شناخته شده است، گفته یا نا گفته ، گنگ یا صریح، ترسیم کرده اند. برای مثال و شاید در بهترین حالت بتوان از طرح جامعه ایی بشکل جوامع اروپایی و یا جامعه ایی بر اساس "حقوق بشر" نامبرد. و همین چشم انداز از "جمهوریت" در اشکال مختلف سکولار، دموکراتیک ....و یا حتی رسمأ مذهبی آن برای حاملین این باورها ظرفیت کنونی و امروزین آنها را ممکن کرده است(مثل اوباما در آمریکا یا خاتمی در ایران). اما برای آنهایکه عادت تکیه بر قضاوت دیگران را ندارند و چشم اندازاشان را ظرفیت مستقل هر فردانسانی رقم میزند، نه فقط مو بلکه پیچش مو را هم به حساب می آورند. وارزیابی اشان را نه فقط در خشت خام بلکه در آینۀ انسان هم به بوتۀ آزمایش می گذارند. و از این روی بحران چشم انداز رایج را حداقل حس کرده و دنبا لچه و بازیچۀ دستش نمی شوند – علیرغم جوّ حاکم! و عملأ افق و چشم انداز رایج و رسمی شده را بحران زده ارزیابی می کنند. حس می کنند بحران جاری نه فقط گریبان "چپ" بلکه گریبانگیر دانش رایج بشری است. و به همان میزان توان مقابله با تبلیغات و هیاهوی صدا و سیمای جهانی را ظرفیت می دهند. علیرغم آنکه تبلیغات آگاهانه و ناآگاهانۀ دانش رسمی شده برای حفظ موجودیت و تداوم حیات خویش، سعی در نفی یا پنهان کردن بحران و توجیح شرایط موجود کرده و چنین بحرانی را فقط درمحدودۀ نطفۀ آلترناتیو ممکن، یعنی درمحدودۀ "چپ" به رسمیت شناخته و تبلیغ و ترویج می نماید. تداوم وضعیت و ظرفیتهای انتخاباتی موجود با درجۀ موفق بودن این تبلیغ و ترویج رابطۀ مستقیم دارد. همین تناسب میتواند توضیح گر توازن قوا و توان باورهای رایج باشد. اتفاقأ نقش و اهمیت "آلترناتیو چپ" در دوران کنونی درتشخیص همین عملکرد کاذب انسانی برجسته می گردد. این "چپ" نه تنها می بایست همچون قوقنوس از بستر خاکستر این بحران، شکست تازیخی خونین، بی اعتباری، افترا، کج فهمی، بی سوادی...و در یک کلام بحران تئوریک و چشم انداز خویش سر برآورد بلکه می بایست در این روند گسترۀ بحران دانش بشری را نیز همهنگام بر ملا سازد و همزمان در دیالکتیک پاسخگویی به بحرا ن خویش بحران دانش رسمی شده را از نظر تاریخی پشت سر گذاشته و عملأ زمینۀ تاریخی جدیدی را سامان دهد تا بالاخره برای اولین بار راه حل انسانی تاریخ بشر بر کرسی نشیند! عینی کردن این مهم آسان نیست. امٌا مسلمأ حلقۀ اصلی پاسخ به چنین نیازی تاریخی عملکرد مستمر نظری (تئوریک / فلسفی) است. مبارزۀ تئوریکی که در روند شا لوده شکنی نشا نها، رده بندیها، ستونها و تکیه گاههای دانش رایج و موجود شالوده هایی جدید و تکیه گاههای مانده گار تاریخی نوینی برای پرش و فرارفتن از محدوده های تاریخی امروز فراهم آورد. از این جایگاه فعا لیت و مبارزۀ نظری (عملکرد تئوریک) بعنوان یک راه حل ممکن پا به عرصۀ وجود می گذارد. و این فقط یک امٌید نیست. راه حلّی است ممکن و انکار ناپذیر. مسلمأ سخت و دشوار راهی است پیموده نشده. راهی است که از عهدۀ هر کسی بر نمی آید. راهی است که نه هزار چریک مسلح انقلابی جان برکف، فداکار و سیانور بر لب توان طّی کردن آنرا دارد و نه میلیون رأی دهندۀ مؤمن!! کار ی است که لازمه اش دست به ریشه بردن است. "و نخستین گام گـُسست نقادانه از بازتاب فلسفی این شرایط ا ست". این چنین راه حلی را در امتداد نقد مارکس به هگل (معمار تمّدن کنونی) در نظر بگیرید. مارکس چنین راه حلی را در نقد هگل بعنوان راه حلی ممکن مطرح کرده است. با عمومی کردن فلسفه یعنی با برملا کردن موقعیت فلسفه برای آدمیان، یعنی از فلسفه گذ شتن و آنرا پشت سر گذاشتن - آنوقت این راه حل دیگر"زیاد" هم نا معقول و انتزاعی نمی نماید. (نیچه: با چکش فلسفه ساختن.) یعنی اگر ما موفق شویم جایگاه تا به امروز نا هنجار فلسفه (مذهب، ایدئولوژی، دموکراسی، حقوق بشر... دانش رایج...) را در مغزها و حصار جمجمه ها متحقق کنیم، تازه واقعیت را نقطۀ عزیمت خویش قرار داده ایم. تازه سرآغاز حرکتی است آگاهانه و نقشه مند در مقیاسی اجتماعی – و نه فقط رأی دادنی "قائم به ذات". به این دلیل و ازاین جایگاه پیشنهاد دارم که با در نظر گرفتن امکانات و شرایط موجود محمل و ظرف مناسبی برای ارائۀ بحث آزاد یا مباحث نظری (تئوریک) عمومی – همهگانی شکل گیرند و یا سامان داده شوند؛تا تمامی نظراتی که جرئت یا امکان طرح خویش را در چنین محملی دارند ابراز وجود کنند. پذیرش این پیشنهاد تازه برداشتن گامهای لرزان نخستین است، تازه اگر چنین بوده باشد. این چنین دعوتی همگانی به مبارزۀ تئوریک (فعالیت تئوریک / نظری) وقتی بصورت همکاری، گروهی، جمعی و متکثر پیشرود نمی تواند ونباید هویتی گروهی یا ایدئولوژیک کسب کند. امّا امکان عینی شیوۀ کار و پیوند گروهی – عمومی ایی را در کار تئوریک شکل می دهد که فراتر از محدوده هر گروه یا بخش معینی از جامعه است. و این خود شکل تازه ایی از سازماندهی عمومی - همگانی بدست میدهد که خصلتی اجتماعی کسب کرده و بشکلی پارادکس گونه بر نقد خصلت ایدئولوژیک که خود ناشی از خصلت گروهی و روابط سلطه است استوار گردد؛ و به همین میزان فراگیر، عمومی – اجتماعی ، قدرتمند، ماندگار، مداوّم، جان سخت و پر حیات. مسلمأ جسارت آرمانگرایانه ملاکی برای سهولت کار نیست. و مداخلۀ جدّی در باورهای جا افتاده کاریست بس دشوار و محتاج دانش امپریک با نقطۀ عزیمتی تئوریک. آن هم درشرایطی که مباحث تئوریک علی العوم و تئوری چپ علی الخصوص مخاطبان بسیاری ندارد. امّا به هر صورت پر کردن این خلاء می بایست در دستور کار باشد. از همین روی پیشنهاد من به تمام " شکست خورده گان"، به حاشیه رانده شده گان؛ به همۀ همدردان "تازه نفس" در دانشگاهها،در میان کارگران، زنان و جوانان تشکیل محافل مطالعاتی بطور عموم و مطالعۀ "کاپیتا ل/ سرمایه" بطور خصوص در اوّلین فرصت مناسب می باشد. تا سر آغاز حرکتی آگاهانه برای آنچه که می خواهیم، برای آنچه که باید باشد، یعنی اثبات پراتیکی و اثبات عینی بر قراری جامعه ایی رها از سلطه و استثمار فراهم آید. تا پارادکس گونه گـُسست را از آنچه که هست سامان دهیم. گـُسستی آگاهانه از تداوَم و "تکامل" هر آنچه که هست. تا این وارانه جهان هستی را قائم به موضوع خویش یعنی انسان سامان دهیم. و این ممکن نیست مگر با طرح و تدوین منطقی نوین، منطقی همهنگام ستیزه جو و روشنگر- منطق نقـد. ن – ناجی ۲۵ اکتبر ۲۰۰۹
پاسخ ما

1388/10/14
20:41
نظر شما (فروغ اسدپور)
ممنونم آقای معینی از طرح نظراتتان که منهم بخشا با آنها موافقم. من -همانطور که قبلا هم گفتم - فکر نمیکنم که کار بازسازی چپ، به معنای وسیع آن، حتما باید حول یک قرائت "رسمی" از مارکس و اقتصاد سیاسی او انجام شود. حتی بازسازی چپ مارکسیست (که مارکس را هنوز برای تحلیل وضعیت معاصر نقطه بسیار مهم و اصلی میداند) هم بنظر من الزاما نباید حول یک خوانش معین انجام شود. اما بازسازی چپ در سطح وسیع آن حول "حفظ" دستاوردهای تاکنونی بشریت و مبارزات طبقاتی کارگران و زحمکتکشان (و دیگر جنبشهای اجتماعی) و نیز تعمیق و گسترش آنها با هدف زیر سوال بردن منطق سرمایه (و نه یافتن جایگاه معتبر و تثبیت شده در داخل سیستم سرمایه داری و به اصطلاح روند درونی شدن بیرونی ها ) بنظرم انجام شدنی است. من خودم به ترکیبی از نظرات مختلف مارکسیستی معتقدم و فکر میکنم این گرایشات (که از نظر من قابلیت سنتزپذیری دارند) از توانایی تئوریک بسیار چشمگیری برخوردارند برای این که بتوانند نظرات دیگر نحله ها را بخشا در خود هضم و جذب کرده و بخشا تناقضات درونی آنها را نشان داده و بدین ترتیب از طریق گفتگو و جدل با آنها در درازمدت راه را برای تعمیق و تثبیت و ایجاد خصلت رهایی بخشی در علوم اجتماعی هموار کنند یعنی دانشمندان و دانش پژوهان را متقاعد سازند که دانش خود را تابع نجات همگانی گردانند. خود این امر مستلزم بازسازی چپ و مبارزات طبقاتی و اجتماعی در سطح وسیع جهانی و ملی و منطقه ای است. این نظرات تنها تجلی باور و امید من به قدرت استدلال مارکسیست ها است و هیچ تضمینی برای عملی شدن آنها وجود ندارد. اما دلیلی هم برای نومیدی وجود ندارد. درضمن حقیقت امر این است که برای بازسازی چپ ایران، کار قدری دشوارتر از حد معمول است و من نمیتوانم با نوشتارهای خودم و دخالت "تئوریک" ام امیدوار باشم که این امر بزودی انجام پذیر گردد. اما مسلما آرزوی آن را دارم. دوست عزیز ناجی. ممنونم از نظراتی که نسبتا مفصل شرح داده اید. من نیز فکر میکنم که کاپیتال خوانی میتواند شیوه موثر و خوبی برای ارتقای وضعیت ذهنی خودمان باشد. از فراخوانی که به همه "شکست خوردگان" سرکوب شدگان به حاشیه رانده شدگان در میان همه اقشار مطرح اجتماعی دادید استقبال میکنم.
پاسخ ما

نام و نام خانوادگي  
پست الكترونيكي    
نظر شما