/
آیا جنبش سبز در حال گسترش است؟ میکوشم پاسخ به این پرسش را از رهگذر بررسی منحنی قبض و بسط چندضلعیِ فرصت سیاسی در جنبش سبز ارائه کنم. منظور از فرصت سیاسی درواقع جنبههایی از فضای سیاسی است که شهروندان را برمیانگیزد تا برای تحقق خواستههای خویش به شکلهای گوناگون به عمل دستهجمعی مبادرت ورزند. مهمترین عاملی که امکانات بسیج شهروندان برای عمل دستهجمعی را فراهم میسازد همین فرصت سیاسی است. پنج ضلع از مهمترین اضلاع چندضلعی فرصت سیاسی پس از بیستودوم خرداد را اجمالاً بررسی خواهم کرد: اول، تفرقه در طبقهی سیاسی حاکم؛ دوم، همگرایی میان نیروهای جنبش اعتراضی؛ سوم، شیوههای مواجهه با سرکوب ؛ چهارم، گردش اطلاعات؛ و پنجم، شبکههای اجتماعی.
تفرقه در طبقهی سیاسی حاکم
تفرقه میان طبقهی سیاسی حاکم در هر جامعهای هم دال بر شکنندگی نظام سیاسی حاکمه است و هم فرصتساز برای ناراضیان از وضع موجود جهت مبادرت به اقدام دستهجمعی. تفرقه میان طبقهی سیاسی حاکم طی حدوداً ششماههی اخیر بر سر سه محور کلی پدید آمده است: محور نهادی، محور اخلاقی، و محور سیاستگذاری. اولین و بنیادیترین محور تفرقه که در لحظهی دهمین دوره از انتخابات ریاست جمهوری پدید آمد عبارت است از دو نحوهی برخورد متفاوت به نهاد سیاسی انتخابات: در شرایطی که جناح اقتدارگرا نه در کلام بلکه در عمل کماکان مصرانه در مسیرِ اسقاط نهاد انتخابات گام برمیدارد، سران جنبش سبز خواهانِ اعادهی اعتبار به نهاد انتخابات به منزلهی ظرفی برای حل منازعات هستند. دومین محور تفرقه که خصوصاً طی رویدادهای پس از انتخابات به اوج رسیده عبارت است از دو گرایش گوناگون به اخلاق حکمرانی: در شرایطی که جناح اقتدارگرا در عمل از هیچ اقدام ضداخلاقی برای حفظ و گسترش قدرت سیاسی خویش ابا نمیکند، سران جنبش سبز با تقبیح رویههای ضداخلاقی هیأت حاکمه در کلام به منادیان بازگشت به سیاست اخلاقی بدل شدهاند. سومین محور تفرقه نیز که در بحبوحهی مبارزات انتخاباتی در اوج بود و پس از چند ماه افول اخیراً بهویژه بر سر فقرههایی چون سیاست خارجی و هدفمندسازی یارانهها از نو شدت گرفته عبارت است از اختلافنظرها بر سر سیاستگذاریهای دولت مستقر، آنهم هنگامی که مهمترین چالشهای دولت دهم در سیاست خارجی و سیاست اقتصادی به ترتیب عبارت بودهاند از نحوهی تعامل با نیروهای بینالمللی در زمینهی انرژی هستهای و نیز طرح تحول اقتصادی که در قالب هدفمندسازی یارانهها خلاصه شده است: در شرایطی که دولت دهم میکوشد سیاستگذاریهای خود در حوزههای سیاست خارجی و اقتصاد داخلی را زمینهساز جهش بزرگ اقتصادی برای اقتصاد ایران معرفی کند، برخی از رهبران نمادین جنبش سبز درصددند اجرای این نوع سیاستگذاریها را شرط کافی برای انهدام موجودیت ایران در حوزهی خارجی و ازهمپاشیِ فابریک اجتماعی در حوزهی داخلی جلوه دهند.
برای برخی نیروهای اپوزیسیون داخلی و خارجی که گرچه با تردید در جنبش اعتراضی فعالیت دارند اما بی تردید از سبزها اجتناب میکنند انگار ظرفیتهای بنیانبراندازانهی اولین دو محور تفرقهی مذکور، یعنی محورهای نهادی و اخلاقی، هنوز آشکار نشده است. با اجماع همهی دگرگونیخواهان بر سر خواستههایی که حول این دو محور تفرقه به خط شدهاند نه ضرورتاً بالفعل بلکه بالقوه میتوان بعدترها همهجور مطالبهی دیگری را نیز تحقق بخشید. این که بعدها چه مطالبات دیگری میتوانند از قوه به فعل برسند نه ضرورتاً به تقریر این یا آن خواسته در شرایط فعلی بلکه عمدتاً به توازن قوای نیروهای سیاسی در آینده بستگی خواهد داشت.
هر چقدر برخی نیروهای اپوزیسیون داخلی و خارجی از فهم ظرفیتهای دگرگونیآفرینِ دو محور تفرقه حول نهاد انتخابات و اخلاق حکمرانیْ ناتوان بودهاند، جناح اقتدارگرا در کلیتِ خود با زیرکی به چنین پتانسیلی پی برده است. ازاینرو همهی همّ و غم خود را ولو به شیوهای بس ناکارآمد نه بر حل مسئله بلکه بر پاککردن صورت مسئله گذاشته است. بخشهای گوناگون جناح اقتدارگرا از سه تاکتیک برای پاککردن صورت مسئلهی تفرقه میان طبقهی سیاسی حاکم استفاده کردهاند، دو مورد را تاکنون به تصریح و یک مورد را فعلاً به تلویح. جناح اقتدارگرا ابتدا میکوشید با واداشتن سران جنبش سبز به پذیرش نتایج انتخاباتْ صورت مسئلهی تفرقه را پاک کند، آنهم به شیوهای پدروارانه، گاه با نصیحت و گاه با انذار از پیامدهای رعبآور موضعگیریهای سران سبزها. ایستادگیهای نامنتظرهی رهبران نمادین جنبش سبز که در نگاهی گذشتهنگر بسیار پرمخاطره نیز جلوه میکند عملاً استفاده از این تاکتیک را بیاثر کرده است. بخشهای تندروترِ جناح اقتدارگرا به موازات استفاده از این تاکتیک به تاکتیک دیگری نیز برای پاککردن صورت مسئلهی تفرقه متوسل شدند: نه فقط دستگیری گستردهی فعالان سیاسی اصلاحطلب و محاکمه و اعترافگیری و صدور احکام محکومیت طولانیمدت برای برخی از بازداشتشدگان بلکه همچنین تهدید به دستگیری سران سیاسی جنبش سبز به صورت گاهبهگاه. نه تعذیب فعالان سیاسی چندان برای جناح اقتدارگرا مثمر ثمر واقع شد و نه تهدید رهبران نمادین جنبش سبز به جایی رسید. توازن قوای فعلی در صحنهی سیاست ایران عملاً مجال استمرار استفادهی گسترده از چنین تاکتیکی را از بخشهای تندروترِ جناح اقتدارگرا گرفته است. جناح اقتدارگرا برای استمرار چنین رویهای گرچه به وفور قدرت دارد اما قدرتِ اِعمالِ قدرت را ندارد. به نظر میرسد این هر دو تاکتیک که صراحتاً به دست بخشهای تندروترِ جناح اقتدارگرا تحقق یافت صراحتاً نیز با شکست مواجه شده باشد. بخشهای میانهروترِ جناح اقتدارگرا که اختلافات گستردهای نیز با هستهی سخت این جناح دارند به موازات سکوت در قبال استفادهی صریح از این دو تاکتیک به تلویح راه استفاده از تاکتیک سومی را نیز در کوتاهمدت و میانمدت همواره باز گذاشتهاند: انتقال قدرت در قوهی مجریه به نیروهایی از جناح اقتدارگرا که مآلاندیشتر جلوه میکنند. این تاکتیک که مقبول بخشهایی از جناح اقتدارگرست درواقع راهحلی پیشاپیش محکوم به شکست است، زیرا در شرایطی که بسیاری از شکافهای اجتماعی در حوزهی عمومی به اعلادرجه سر باز کردهاند حتی بخشهای میانهروتر جناح اقتدارگرا نیز حامل هیچ یک از مطالباتِ بنیادی نیروهای پاییندستیِ جنبش اعتراضی نیستند. استفاده از این تاکتیک شاید برنامهی آیندهی مستندِ بیسناریوی دورهی پس از بیستودوم خرداد باشد اما شیوهای که رهبران نمادین جنبش سبز برای بهرهگیری از بخشهای میانهروترِ جناح اقتدارگرا تاکنون به کار گرفتهاند چهبسا الگوی مناسبی برای نحوهی برخوردشان با این تاکتیک در آینده نیز باشد: استفادهی صِرف از ظرفیتهای بخشهای میانهروِ جناح اقتدارگرا برای نقد فنی سیاستگذاریهای دولت دهم، یعنی همان محور سوم از محورهای سهگانهی تفرقه میان طبقهی سیاسی حاکم که سران سبزها علیالقاعده نباید به جزئیاتش چندان ورود کنند، باری، احالهی نقد فنیِ سیاستگذاریهای دولت به بخشهای میانهروترِ جناح اقتدارگرا و متقابلاً تمرکز بر انتقاد سیاسی از دولت به محوریتِ اعادهی اعتبار به نهاد سیاسی انتخابات و بازگشت به سیاست اخلاقی.
همگرایی میان نیروهای جنبش اعتراضی
متحدان و مؤتلفان پرقدرت تا حد زیادی امرِ بسیج اجتماعی به دست رهبران هر جنبش اعتراضی را تسهیل میکنند، هم از رهگذر تمهید مهارتهای سازمانی و مساعدتهای اقتصادی و هم از رهگذر کاهش عدم توازن قدرت میان جنبش اعتراضی و حکومت مستقر. رهبران هر جنبش اعتراضی غالباً چنان آسیبپذیرند که مشکل بتوانند مخاطرات فعالیتهای اعتراضی را بدون برخورداری از حمایت متحدان و مؤتلفان پرقدرت متحمل شوند.
در دورهی پس از بیستودوم خرداد میتوان احزاب سیاسی و جنبشهای اجتماعی در درون کشور را بر حسب نوع رابطهای که با رهبران نمادین جنبش سبز دارند به سه دستهی متمایز تقسیم کرد: متحدان، مؤتلفان، و برکنارماندگان. مهمترین متحدان را باید هم در بخشهایی از روحانیت جستوجو کرد و هم در احزاب سیاسیای از قبیل حزب مشارکت و سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی و حزب اعتماد ملی و حزب کارگزاران. علیرغم اختلافنظرهای گاه حتی شدیدی که این احزاب در مقاطع زمانی گوناگون با هم داشتهاند، اصلیترین مطالبهشان که بازتاب اصلیترین خواستهی رهبران نمادین جنبش سبز نیز هست حول همان اولین محور تفرقه میان طبقهی سیاسی حاکم میچرخد: اعادهی اعتبار به نهاد سیاسی انتخابات به منزلهی ظرف حلوفصل منازعات سیاسی و تحقق الزامات چنین اعادهی اعتباری. متحدان جنبش سبز به تمامی در طبقهی سیاسی حاکم جای دارند.
رهبران نمادین جنبش سبز، صرفنظر از متحدان سیاسی خویش، از مؤتلفانی نیز برخوردارند، هم در نیروهای سیاسی درون کشور و هم در میان برخی جنبشهای اجتماعی. از میان نیروهای سیاسی میتوان به بخش عمدهای از نیروهای ملیمذهبی اشاره کرد و از میان جنبشهای اجتماعی نیز به بخشهای عمدهای از جنبش زنان و جنبش دانشجویی و جنبش جوانان، گواینکه دو جنبش اول از نوعی ظرفیتهای سازمانی برخوردارند که جنبش سومی بهخودیخود تا حد بسیار زیادی فاقدشان است. هم آن دسته از نیروهای سیاسی و هم آن بخش از جنبشهای اجتماعی که پس از بیستودوم خرداد کمابیش در نقش مؤتلف رهبران نمادین جنبش سبز عمل کردهاند در یک ویژگی با هم وجهاشتراک دارند: اگر تا پیش از بیستودوم خرداد تا حدی میکوشیدند در چارچوب سیاستورزی انتخاباتی با این امید فعالیت کنند که از رهگذر فرستادن نیروهای سیاسی مؤتلفِ خویش به نهادهای انتخابی نظام سیاسی به حداقلهایی از فضای سیاسی و اجتماعیِ باز و حداقلهایی از مطالباتشان به حیث دگرگونیهای حقوقی دست یابند، حالا به درستی دریافتهاند در غیبتِ نیروهای اصلاحطلب در تالارهای قدرت هم سیاستورزی انتخاباتی و هم هدایت فشار اجتماعی از پایین به بدنهی حکومتی تا حد بسیار زیادی به کورهراهی بنبست بدل شده است. برخی از سردرگمیها خصوصاً میان گروههای گوناگون جنبش زنان در عدم انطباق با فضای جدید را از این زاویه نیز میتوان تبیین کرد.
دستهی سومی از نیروهای اجتماعی نیز هستند که بیاعتنا به کولوراتورِ ناهماهنگ رهبران نمادین جنبش سبز و متحدان و مؤتلفانشان در تقابل با جریان اقتدارگرا خواهان کوککردن سازهای دیگری هستند: نیروهای اجتماعی برکنارمانده. از میان مهمترین برکنارماندگان میتوان به جنبش کارگری و جنبش تهیدستان شهری و بسیاری از فعالان قومیتی اشاره کرد. دلایل بیاعتنایی این دسته از نیروهای اجتماعی به رهبران نمادین جنبش سبز را شاید بتوان در ناهمخوانی میان مطالباتی جستوجو کرد که هر کدام در مبارزه با جریان اقتدارگرا دنبال میکنند.
هر یک از این نیروها اعم از متحدان یا مؤتلفان یا برکنارماندگان که در تقابل با جریان اقتدارگرا میتوانند بالقوه یا بالفعل از همپیمانانِ رهبران نمادین جنبش سبز باشند عمدتاً یک یا چند مورد از تضادهای اجتماعی را نمایندگی میکنند و ازاینرو در کشاندنِ افراد منفرد به قلمروِ کنشهای دستهجمعی درصدد تحقق مطالبات متمایزی هستند. احزاب سیاسی متحدِ رهبران نمادین جنبش سبز عمدتاً هم نمایندهی تضاد میان اقتدارگرایان و دموکراسیخواهان هستند و هم نمایندهی تضاد میان قائلان به اسلام تمامتخواه و معتقدان به اسلامی که میگویند چهرهی انسانی دارد. در نقش مؤتلفان رهبران نمادین جنبش سبز اما بخشهای گستردهای از جنبش زنان عمدتاً تضاد جنسیتی را نمایندگی میکنند و بخشهای عمدهای از جنبش دانشجویی و جنبش جوانان نیز از جمله تضاد میان سبک زندگی حکومتساخته و سبکهای زندگی کثرتگرایانه را. از میان برکنارماندگان نیز جنبش کارگری عمدتاً نمایندهی تضاد میان نیروی کار و سرمایه است و فعالان قومیتی هم نمایندهی تضاد قومیتی هستند.
رهبران نمادین جنبش سبز و احزاب سیاسی متحدشان برای تبدیلکردن نیروهای اجتماعی مؤتلف و برکنارمانده به نیروهای متحد خویش و بدین وسیله بهرهگیری از ظرفیتهای سازمانی و پتانسیلهای رهبری این دسته از نیروهای اجتماعی برای کشاندن افراد منفرد به صحنهی رویارویی با جریان اقتدارگرا البته راهی صعب و طولانی در پیش دارند. چند مورد از پیچهای خطرناکِ چنین راه دشواری فقط محض نمونه. رهبران نمادین و متحدان سیاسی جنبش سبز برای جذبِ فزایندهی جنبش زنان در جنبش سبز باید تضاد جنسیتی و مؤلفههای برابریطلبانه میان زنان و مردان را بیش از پیش به برنامهی مبارزه با اقتدارگرایی تزریق کنند. برای تحقق چنین هدفی البته بازاندیشی در سنت نواندیشی دینی که منبع ارتزاق فکریشان است گزیزناپذیر جلوه میکند، سنتی که علیرغم برتری نسبت به زنستیزی برخی قرائتهای متعارفتر از اسلام کماکان در پاسخگویی به مطالبات برابریخواهانهی فمینیستیْ سخت درمانده به نظر میرسد. به همین قیاس، گنجاندنِ تضاد نیروی کار و سرمایه در برنامهی مبارزاتی جنبش سبز نیز از الزامات دعوت از جنبش کارگری و جنبش تهیدستان شهری برای پیوستن به صفوف سبزهاست. نیروهای سیاسی متحد جنبش سبز باید دستاوردهای پیروزی جنبش سبز را برای طبقات گستردهی کارگری و تهیدستان شهری از زاویهی منافع طبقاتی مشخص و متمایزشان به مدد شعارها و جهتگیریهای اقتصادی صراحتاً صورتبندی کنند. برائت از عملکرد اقتصادی فاجعهآمیز دورهی شانزدهسالهی پس از جنگ و تمسک به گفتار اقتصادی عدالتخواهانه مهمترین ابزار تحقق چنین منظوری است. سران جنبش سبز برای جلب اعتماد تودههای پرشمار کارگری و تهیدستان شهری ناگزیرند از مهلکهی دگرفریبانهی گفتار اقتصادی بازارگرایانهای که میان بسیاری از نخبگان سیاسی جنبش سبز غلبه دارد اجتناب ورزند. همچنین رهبران نمادین و متحدان سیاسی جنبش سبز برای جذب بیش از پیشِ پتانسیل جمعهای بسیار ناهمگون روشنفکران سکولار، که به مراجع هر چه مقتدرتر اجتماعی برای بخشهای گستردهای از جنبش دانشجویی و سایر اقشار اجتماعی بدل شدهاند، از جمله باید بازخوانی رویدادهای دههی یأسآورِ شصت را در دستور کار خود قرار دهند. جنبش سبز بدون تلاش برای بهرسمیتشناختن روایتهای متکثر از تاریخ سیسالهی اخیر نمیتواند برای بخشهایی از جمعیت ایرانی در حکمِ گامی بلند به سوی دموکراسی جلوه کند.
بااینهمه، نباید روی ضریب نفوذ جنبشهای اجتماعی میان شهروندان چندان هم حساب کرد. مثلاً این گونه نیست که جنبش زنان در حکم مرجع رفتاری برای همهی زنان باشد یا جنبش کارگری در حکم مرجعی برای همهی کارگران. درجهی مرجعیت جنبش زنان در میان زنان به درجهی آگاهی جنسیتیشان بستگی دارد و درجهی مرجعیت جنبش کارگری میان کارگران به درجهی آگاهی طبقاتیشان. ضریب نفوذ متحدان جنبش سبز در میان این اقشار از کانال جنبشهای مربوطه ضرورتاً با درجهی این آگاهیها نسبت مستقیم دارد. در چنین چارچوبی میتوان دستور کار مبارزاتی جنبشهای مربوطه را کماکان از جمله تلاش برای افزایش آگاهیهای شهروندان دربارهی نحوهی پیشبرد منافع خاصشان نیز دانست. از قضا همین دستور کار است که میتواند جنبش اعتراضی را از خطر تبدیلشدن به یک جنبش تودهوار محافظت کند چندان که شهروندان معترض نه ضرورتاً دنبالهروِ این یا آن شخصیت بلکه در پی منافع مشخصِ خویش حرکت کنند.
برخی از جنبشهای اجتماعی که پیش از بیستودوم خرداد در حال احتضار بودند حالا پس از بیستودوم خرداد به زندهترین و فعالترین نیروهای اجتماعی بدل شدهاند، مثلاً جنبش دانشجویی. مساعی رهبران نمادین جنبش سبز برای جذب نیروها و جنبشهای پیشروِ اجتماعی البته چهبسا دفعِ ناخواستهی برخی دیگر از متحدان و مؤتلفان سران سبزها را نیز در پی داشته باشد، مثلاً برخی از بخشهای روحانیت که فاقد حداقلهایی از همسویی با مطالبات بخشهای پیشروِ جامعه هستند. تأسیس دُکانِ دونبش شاید از مهلکترین خطرهای بالقوهای باشد که سران سبزها را تهدید میکند. گریزی از انتخاب نیست.
شیوههای مواجهه با سرکوب
سرکوب عبارت از اقداماتی است به دست حکومت که هزینههای عمل دستهجمعی شهروندان را افزایش میدهد. سرکوب حکومتی به این معنا طی دورهی پس از بیستودوم خرداد در چهار سطحِ متمایز تحقق یافته است: اول، اِعمالِ قهر؛ دوم، تنبیهِ بازدارنده؛ سوم، خشونت فیزیکی؛ و چهارم، خشونت در جامهی مبدل.
اولین سطح از سرکوب حکومتی عبارت بوده است از اِعمالِ قهر عمدتاً از رهگذر تهدید به خشونت در شکلهای گوناگون. دومین سطح از سرکوب حکومتی عبارت بوده است از تنبیهِ بازدارنده به مدد اقداماتی از قبیل محرومسازی شهروندان از آزادیهای سابقاً مجاز سیاسی و مدنی، برقراری فضای امنیتی، سانسور فزایندهی رسانهها، ممانعت از گردش اطلاعات، جلوگیری از حرکت معترضان به سوی میعادگاههای اعتراضآلود، قدغنسازی برخی نشستهای سیاسی، مبادرت به رویههای حقوقی تبعیضآمیز، جاسوسگُماری، جنگ روانی، رفتارهای ایذایی، و تحمیل جریمههای مالی. سومین سطح از سرکوب حکومتی عبارت بوده است از اِعمال خشونت فیزیکی به مدد اقداماتی از قبیل بازداشت، ضرب و شتم، تعرض جنسی، شکنجههای جسمی و روحی، اعترافگیری، کشتار، آدمربایی، بمبگذاری، انتقامگیری از خویشاوندان نسبی و سببی، و اعدام. چهارمین سطح از سرکوب حکومتی یعنی خشونت در جامهی مبدل نیز در مواقعی به وقوع پیوسته است که مسئولان و مقامها گروهِ سومی را که در مقابلِ معترضان به خشونت و قهر متوسل شده یا مستقیماً برانگیختهاند یا چشم بر رفتار غیرقانونیاش بستهاند، یعنی استفاده از دستهای آلودهی طرف سوم برای مبادرت به کار کثیف.
دستگاه سرکوب در مقاطع مختلف ششماههی اخیر به آمیزههای گوناگونی از این چهار سطح سرکوب متوسل شده است. اما آیا اِعمال سرکوب در ماههای اخیر باعث کاهش فرصتهای سیاسی برای معترضان شده است؟ در پاسخ به این پرسش با پارادوکسِ سرکوب مواجه میشویم. پارادکس سرکوب عبارت است از رابطهی مثبت میان سرکوب حکومتی از سویی و عمل دستهجمعی معترضان از دیگر سو: به نظر میرسد تشدید سرکوب حکومتی طی ماههای پس از بیستودوم خرداد از قضا موجبات گسترش موج اعتراضات دستهجمعی را فراهم آورده باشد. سرکوب از رهگذر بهنمایشگذاردن مجموعهی متنوعی از رویههای غیراخلاقی به مشروعیتزدایی فزاینده از قوای قهریه و کلیت بدنهی حکومتی منجر شده است، نوعی مشروعیتزدایی که از قضا در نقش موتور محرکهی رشد و گسترش جنبش اعتراضی عمل کرده است. ناکارایی سرکوب هدفمند در ماههای اخیر را میتوان مهمترین عاملِ شکلدهندهی پارادکس سرکوب دانست. هم به علتِ بیشماریِ معترضان و هم به واسطهی فقدان نسبی مجموعهای هماهنگ از شبکههای سازماندهنده برای شکلدادن به امواج اعتراضی اصولاً سرکوب هدفمند درعینحال که گاه باعث کاهش سطح فعالیت مجموعهی سرکوبشدگان نیز شده است موجبات از قوه به فعل رساندن اعتراضِ بیشمار معترضانِ دیگر را فراهم کرده است. مشروعیتزدایی از قوای قهریه و زمینهسازی برای گسترش موج اعتراضات و ازاینرو ناکارآمدی در سرکوب حکومتی به منزلهی یکی از اضلاع چندضلعی فرصت سیاسی اما بهنوبهیخود به مدد دو ضلع دیگر از اضلاع فرصت سیاسی حاصل شده است: گردش اطلاعات و شبکههای اجتماعی.
گردش اطلاعات
گردش اطلاعاتْ یکی دیگر از اضلاع چندضلعی فرصت سیاسی است. جریان اقتدارگرا در ماههای پس از بیستودوم خرداد کوشیده است تا بر رسانهها و گردش اطلاعات با شدت بیشتریْ اِعمال کنترل کند. کنترل حکومتی بر گردش اطلاعات هم در گروِ سانسور است و هم در گروِ تولید موفقیتآمیز ضداطلاعات. سانسور یعنی کتمانکردن دیدگاههای انتقادی به حاکمیت از طریق تعطیلسازی رسانههای بدیل و محدودسازی دسترسی به تکنولوژیهای ارتباطی و متمرکزسازی رسانهها زیر چتر حکومت مستقر. ضداطلاعات نیز مهمترین محصول تولیدی کارخانههای حقیقتسازی بنا بر مصالح و منافع حاکمیتِ مستقر است، بیتوجه به تفسیر اکثریت شهروندان از امور واقع. بیشماریِ اعضای طبقهی متوسط، دموکراتیزاسیون استفاده از تکنولوژیهای اطلاعاتی، ظهور پدیدهی نوظهور خبرنگاری شهروندی، و نوآوریهای پرشمار معترضان در آوردگاه تکنولوژیهای مدرن رسانهای، جملگی، از عواملی هستند که، علیرغم عزم جزم جریان اقتدارگرا برای آهستهسازیِ گردش اطلاعات در سطوح محلی و ملی و منطقهای و جهانی، حداقلهای کارساز و قابلقبولی از گردش اطلاعات را برای تأمین سوخت موتور محرکهی جنبش اعتراضی فراهم کردهاند. بخشی از علل برقراری رابطهی نامترقبهی مثبت میان سرکوب حکومتی و موج اعتراضات دستهجمعی را باید در همین ناکارآمدی جریان اقتدارگرا در قطع گردش اطلاعات میان جامعه جستوجو کرد.
مهمترین علتِ عجز جریان اقتدارگرا در مسدودسازی گردش اطلاعات میان جامعه را باید در تفوقِ نسبیِ معترضان در فضاهای مجازی گردش اطلاعات جستوجو کرد. گرچه در دنیای واقعی میان کاربران و غیرکاربرانِ فضای مجازی هیچ دیواری وجود ندارد، اما ضریب نفوذ اطلاعات عرضهشده در فضای مجازی فقط میان کاربران در حد قابلقبولی است. درعینحال، سطح پایین گردش اطلاعات میان بخشهایی از جامعه که از اعضای فضاهای مجازی نیستند چهبسا از ضعفهای بُعدِ رسانهایِ جنبش اعتراضی در ماههای اخیر باشد. تلاش برای گردش روانترِ اطلاعات میان بخشهای نابرخوردار جامعه شاید پتانسیل فراوانی در انبساط این ضلع از فرصت سیاسی پس از بیستودوم خرداد داشته باشد که هنوز چنان که باید و شاید در دستور کار قرار نگرفته است.
شبکههای اجتماعی
شبکههای اجتماعی نیز یکی دیگر از اضلاع فرصت سیاسی هستند. شبکههای اجتماعی را میتوان نوعی از ساختارهای اجتماعی تعریف کرد برساخته از افرادی که به واسطهی یک یا چند نوع رابطهی وابستگی متقابل از قبیل خویشاوندی یا رفاقت یا اعتقادات مشترک یا اهداف شغلی یا علایق تحصیلی یا منافع طبقاتی یا غیره در پیوند با یکدیگر قرار دارند. شبکهی اجتماعی به این معنا محملی است برای هم تولید و توزیع اطلاعات سانسورنشده و هم کاستن از ریسک تشکلهای غیررسمی و فعالیتهای سیاسی و ازاینرو شکلگیری احساس هويت جمعي برای همگرایی میان آرمانها و منافع مادي اعتراضكنندگان. هر چه شبکههای اجتماعیْ قویتر و گستردهتر باشند علیالقاعده فرصت سیاسی نیز بیشتر است.
برخی از تحلیلگران در ماههای اخیر به منظور ارائهی راهکاری برای تعمیق جنبش سبز بر گسترش شبکههای اجتماعیْ تأکید کردهاند. این دستورِعمل به لحاظ تحلیلی از درک نادرست چیستی و فرایند بالیدن شبکههای اجتماعی سرچشمه میگیرد و اصولاً تأکیدی بیمورد است. شبکههای اجتماعی در کوتاهمدت تا حد بسیار زیادی اصلاً مهندسیناپذیر هستند و نمیتوانند در حکم متغیری که بهخودیخود و به طرزی دستوری قابلیت برنامهریزی دارند در دستور کار خودِ جنبش اعتراضی قرار بگیرند. جنبش اعتراضی در ماههای اخیر از ذخیرهی پیشاپیش موجودِ شبکههای اجتماعی بهره برده است. در این میان البته شبکههای اجتماعی نیز با ارتزاق از دغدغههایی که جنبش اعتراضی پیش نهاده احتمالاً گستردهتر و فربهتر شدهاند. همین رابطهی متقابل نشان میدهد که برای گسترش شبکههای اجتماعی به منزلهی یکی از اضلاع فرصت سیاسی باید نه بر خودِ شبکههای اجتماعی بلکه بر سایر اضلاع چندضلعی فرصت سیاسی متمرکز شد، خصوصاً بر همگرایی میان نیروهای جنبش اعتراضی و گردش هر چه سریعتر و کارآمدتر اطلاعات در جامعه.
نتیجهگیری
بررسی روند قبض و بسطهای اضلاع پنجگانهی فرصت سیاسی در دورهی پس از بیستودوم خرداد به روشنی نشان میدهد که جنبش اعتراضی با سرعت در حال گسترش است. دو محور اصلی تفرقه میان طبقهی سیاسی حاکم، یعنی اعادهی اعتبار به نهاد انتخابات و بازگشت به سیاست اخلاقی، در نزاعی که میان اقتدارگرایان و اقتدارستیزان شکل گرفته است به سطحی آنتاگونیستی رسیده است. همین وضعیت آنتاگونیستی است که چشمانداز توافق بر سر مصالحه را نامحتمل جلوه میدهد. درعینحال، به نظر میرسد نرخ رشد همگرایی میان نیروهای جنبش اعتراضی رو به افزایش گذاشته باشد. طرح این پرسش که آیا رهبری جنبش اعتراضی کماکان در ید رهبران نمادین جنبش سبز خواهد ماند یا خیر هنوز زودهنگام است و به مسیرهایی بستگی خواهد داشت که همگرایی نیروهای جنبش اعتراضی در ماههای آتی طی خواهد کرد. همچنین پارادکس سرکوب احتمالاً کماکان به قوت خود باقی خواهد ماند، یعنی سرکوبهای شدیدتر احتمالاً به اعتراضهای پردامنهتر خواهند انجامید. به علاوه، حتی ظرفیتهای موجود برای گردش اطلاعات میان جامعه نیز حداقلهای لازم برای استمرار جنبش اعتراضی را فراهم میکند. سرانجام، در ماههای آتی احتمالاً ذخیرهی پیشاپیش موجودِ به مراتب بیشتری از شبکههای اجتماعی در خدمت جنبش اعتراضی قرار خواهند گرفت. اگر چنین باشد علیالقاعده در ماههای آتی باید شاهد تعمیق آن جنبههایی از فضای سیاسی باشیم که شهروندان را بیش از پیش برمیانگیزانند تا برای تحقق خواستههای خویش به عمل دستهجمعی مبادرت کنند.