خانه > مقالات > نمايش محتواي مقاله


جنبش سبز: نفی نیهیلیسم سیاسی / فاطمه صادقی /
1388/09/08     08:00
 



تحولات پس از انتخابات که با اعتراض گسترده­ی مردمی به نادیده­گرفته­شدن­شان توسط حاکمان آغاز شد و با سرکوب، ضرب و شتم، کشتن، دستگیری، شکنجه، هتک حرمت، توهین و ارعاب معترضان پیش رفت، واقعه­ای بی­بدیل در تاریخ بعد از انقلاب بوده است. بازیگران این رویداد بزرگ از جمله رهبران نمادین­اش هم­چون واقعه­ی انقلاب هم بازیگرش بودند و هم از آن تأثیر پذیرفتند.

با وجود اهمیت این واقعه، خواندن تحلیل­هایی که درباره­ی آن ارائه شده است نوعی نارضایی را پدید می­آورد. این نارضایی خصوصاً از آن­جا ناشی می­شود که برخی از مهم­ترین عناصر این جنبش به پس و پشت رانده می­شوند یا بی­اهمیت به حساب می­آیند.

جنبش سبز در تحلیل­های گوناگون از منظرهای مختلف بررسی و واکاوی شده است، گاه به گونه­ای مثبت، گاه با شک و تردید و طعنه و گاه نیز با نگاهی منفی. برخی آن را یک جنبش اجتماعی و گاه هم سیاسی می­دانند که باید در قالب جنبش­های اجتماعی تحلیلش کرد. دیگرانی آن را احیای ناسیونالیسم ایرانی خواندند. برخی با تأکید بر فوران مطالبات سیاسی که در سی سال اخیر به انحای مختلف نادیده گرفته شده­اند، آن را اعتراضی فراگیر به کلیت نظام دانستند. برخی دیگر آن را جنبشی فراطبقاتی تلقی می­کنند و عده­ای دیگر برخاسته از طبقه­ی متوسط (هم به معنای اقتصادی و هم به معنای اجتماعی آن). عده­ای دیگر نیز آن را تقابل میان جمهوریت و اسلامیت می­دانند که در قالب «الهیات شکنجه» ظهور کرده است و استمرار آن را به شرط موفقیت گامی به سمت سکولاریسم و دموکراسی­خواهی تعبیر می­کنند. نهایتاً بسیاری نیز از وجهی منفی آن را حرکتی احساساتی یا پوپولیستی و «انقلاب مخملی» می­دانند که با سرکوب فروکش می­کند و پراکنده می­شود.

دعوی آن ندارم که بگویم همگی این تحلیل­ها بی­ربط­اند و در هیچ­یک از آن­ها نمی­توان رگه­ای از واقعیت را یافت اما حقیقت آن است که با خواندن همه­ی این تحلیل­ها خصوصاً مواردی که از سر هم­دلی به بررسی وجوه منفی و مثبت آن می­پردازند، چه­بسا نوعی نارضایی به خواننده دست ­دهد. شاید این اِشکال وارد شود که اساساً امکان تحلیل همه­جانبه منتفی است، خاصه از آن رو که «واقعه» هنوز در جریان است. علوم اجتماعی هم تنها زمانی کارآمدند که امکان فاصله­گیری از یک واقعه تا حدی میسر باشد. اما در این­جا عنصر زمان تعیین­کننده نیست، زیرا به نظر می­رسد بسیاری از تحلیل­ها بر بنایی استوارند که تکیه بر آن­ها حتی در کوتاه­مدت هم دشوار است. بسیاری از این تحلیل­ها در بهترین حالت فقط وجوهی از واقعیت را قابل­فهم می­کنند و از ارائه­ی تصویری نسبتاً جامع یا دست­کم تحلیل دال­های برتری که جنبش را هدایت و دلالت می­کنند، ناتوان­اند.

به نظر می­رسد خصوصاً وجهی از سیاست جنبش سبز که در اغلب این تحلیل­ها نادیده انگاشته شده یا کم­رنگ است عبارت باشد از دلالت اخلاقی آن. نادیده­گرفته­شدن این وجه به ناتوانی در پاسخ­دادن به پرسش­هایی از این دست منجر می­شود که چرا جنبش اکنون و در چنین موقعیتی سر برآورد و آینده­ی آن چه خواهد شد. برخی می­گویند علت شکل­گیری آن را باید در انباشت روزافزون مطالبات سیاسی و اجتماعی و اقتصادی طبقات گوناگون سیاسی و اجتماعی جست­وجو کرد که خصوصاً در چهار سال گذشته به شدت نادیده گرفته شده­اند. این درست، اما فوران و انباشت مطالبات سیاسی به­خودی­خود به پدیدارشدن جنبش­های اجتماعی منجر نمی­شود. مهم­تر این که این پاسخ نمی­تواند رفتار کسانی را توجیه کند که، با وجود نارضایتی شدید، یا به کاندیداهای محافظه­کار رأی دادند یا از شرکت در انتخابات و رأی­دادن به کلی صرف­نظر کردند.

عده­ای دیگر اعتقاد دارند که در سایر جاها نیز انتخابات موضوع مهمی بوده است برای فوران نارضایی­های اجتماعی. به نظر می­رسد این پاسخ هم چندان دندان­گیر نیست و خصوصاً خود موجب پرسش­های دیگری می­شود از این قبیل که چرا در سایر کشورهای دارای نظام خودکامه، مثل سوریه­ی اسد، انتخابات به شکل­گیری چنین جنبش­هایی نمی­انجامد. نفس انتخابات اگرچه واقعه­ی سیاسی مهمی است و فراهم­کننده­ی فرصت سیاسی، اما تا زمانی که یک گفتار سیاسی وجود نداشته باشد که بتواند جلب مخاطب کند و به بسیج اجتماعی منجر شود، به­خودی­خود اهمیت ندارد.

پرسش­های دیگری هم هستند که بسیاری از تحلیل­های موجود یا به آن­ها پاسخی نداده­اند یا جدی­شان نگرفته­اند. از جمله این پرسش که چرا بسیاری از ایرانیانی که در دوره­های قبل در انتخابات شرکت نمی­کردند، در این دوره برای نخستین بار به پای صندوق رأی رفتند، آن­هم نه از سر اکراه بلکه با شعف و شور؟ این پدیده را چگونه می­توان تحلیل کرد؟

پرسش و شاید اعجاب دیگر آن است که بسیاری از کسانی که هرگز به مسائل سیاسی علاقمند نبودند، نه تنها از اندک مدتی پیش از انتخابات به فعالیت­های سیاسی روی آوردند، بلکه در صف نخست تظاهرات خیابانی حاضر شدند و با مشارکت خود بسیاری از فعالان سیاسی و مدنی را پشت سر گذاشتند و شگفت­زده کردند. این در حالی بود که کثیری از این افراد دارای هیچ نوع گرایش سیاسی یا مدنی نبودند و نیستند.

به نظر می­رسد جنبش سبز عمدتاً در پرتو ارجاع مکرر به گزاره­ها و ایجاد گفتاری اخلاقی در عرصه­ی سیاست توانست به بسیج اجتماعی دست بزند و تداوم یابد. از این وجه، جنبش سبز شبیه­ترین واقعه به انقلاب ایران است؛ هرچند از برخی جهات عمیقاً با آن متفاوت نیز هست و از آن فراتر هم می­رود. از­این­رو، این واقعه سوای تأثیری که بر آینده خواهد داشت، فراخوانی هم هست برای بازخوانی انقلاب ایران سی سال پس از وقوع آن؛ زیرا همین نارضایتی عمیق را پس از خواندن تحلیل­های مربوط به انقلاب ایران نیز می­توان حس کرد.

محافظه­کاری: نیهیلیسم سیاسی

اگرچه محافظه­کاری در به­ثمررسیدن انقلاب ایران نقش داشت، اما از همان روزهای نخست پس از انقلاب توانست با پناه­گرفتن در زیر چتر انقلابیون و نیازی که انقلاب در آن زمان به کمک مالی محافظه­کاران داشت، تدریجاً رشد کند و بالنده­تر شود. منظور از محافظه­کاری طیفی است که از محافظه­کاری سنتی (بازاریان، مؤتلفه، جامعه­ی مدرسین، روحانیت و فقهای سنتی و ...) تا نومحافظه­کاری (آبادگران) و رویکردها و رویه­های حاکم بر دولت نهم (رایحه­ی خوش و ...) را دربرمی­گیرد. این رویه خصوصاً در دوره­ی پس از جنگ توانست با دراختیارگرفتن تدریجی امور کشور از نظر اقتصادی قدرت­مند شود و تدریجاً مراکز حساس قدرت سیاسی هم­چون شورای نگهبان را به تصرف درآورد. اما این رویه از همان ابتدا با ضعف پایگاه مردمی دست­به­گریبان بود و خاصه در سال­های پس از جنگ رویه­ای دائماً رو به شکست و زوال بوده است. به نظر می­رسد در میان عوامل گوناگون به ویژه مشی غیراخلاقی و سوداگرانه­ی آن در ضعف پایگاه و پشتوانه­ی مؤثر مردمی بسیار تعیین­کننده بوده است.

طیف­های گوناگون محافظه­کار علاوه بر بی­بهره­بودن از پایگاه مردمی قوی دست­کم در دو رویه­ی دیگر نیز اشتراک دارند: نخست انباشت ثروت و سوداگری اقتصادی با چپاول ثروت­های ملی که محرومیت بخش­های وسیعی از جامعه را در تمام سال­های پس از جنگ به دنبال داشت؛ و دوم، انباشت قدرت از رهگذر فریب­کاری سیاسی، سرکوب قهر­آمیز مخالفان، استفاده­ی ابزاری از شریعت، تخطئه­ی مخالفان با نسبت­دادن آن­ها به بی­دینی، رابطه با بیگانگان و نظایر آن. فقدان پایگاه قوی مردمی باعث شد تا سیاست انتخاباتی این طیف خصوصاً در دوره­ی پس از جنگ بر دو مؤلفه­ی سیاسی اصلی استوار شود: نخست، مأیوس­کردن مردم از شرکت در انتخابات با این عنوان که رأی آن­ها در سیاست تأثیری ندارد، و دوم، دستکاری در آرا و سازمان­دهی رأی از رهگذر تخصیص امتیازات، پخش پول، خرید وفاداری و جز این­ها.

برجسته­ترین دولت محافظه­کاری که در ایران پس از انقلاب توانست ریاست بر جمهور را بر عهده بگیرد، دولت هاشمی بود که با شعار سازندگی پس از جنگ به قدرت رسید. دولت هاشمی اگرچه ترکیبی از محافظه­کاران و غیرمحافظه­کاران بود، اما در مجموع از خط­مشیِ محافظه­کارانه پیروی می­کرد که به ویژه در حوزه­ی اقتصاد و سیاست نمود داشت. هشت سال حاکمیت این دولت نه تنها به اقبال مردمی به سیاست نینجامید، بلکه به افزایش مشکلات اقتصادی و انفعال و رویگردانی بخش­های مهمی از جامعه از سیاست نیز منجر شد.

پس از دوم خرداد و غافلگیرشدن جبهه­ی محافظه­کاری، این جناح تمام تلاش خود را به کار بست تا از نو بتواند سکان اداره­ی کشور را بر عهده بگیرد. حضور مجدد جناح محافظه­کار در قدرت عمدتاً با بهره­گیری از سرخوردگی سیاسی بخش­های مهمی از جامعه به ویژه از انتخابات دومین دوره­ی شوراها به این سو میسر شد و با انتخابات هفتمین دوره­ی مجلس و انتخابات ریاست جمهوری در سال 1384 ادامه یافت. حتی اگر شبهات بسیاری را که در مورد دست­بردن در آرا در همه­ی این انتخابات وجود داشت و همواره بی­پاسخ ماند، نادیده بگیریم، باز هم از یک حقیقت نمی­توان چشم­پوشی کرد: رویه­ی محافظه­کاری فقط زمانی می­تواند سکان قدرت را در دست بگیرد که بخش زیادی از مردم به انفعال سیاسی و عدم مشارکت روی می­آورند. البته این حقیقتی نیست که از نظر محافظه­کاران پنهان مانده باشد. بسیاری از آن­ها نیز از این موضوع به خوبی آگاه هستند. اما در قبال درمانِ معضلِ عدم اقبال مردمی راه­های گوناگونی را در پیش گرفتند که دسته­بندی­های گوناگونی را میان آن­ها موجب شد.

احمدی­نژاد و هوادارانش را می­توان تا پیش از انتخابات اخیر در زمره­ی خوش­اقبال­ترین محافظه­کاران تلقی کرد زیرا، سوای دیگر عوامل کمکی، توانستند به‌ویژه با بهره­گیری از قهر مردم با صندوق­های رأی در انتخابات ریاست جمهوری 1384 از یک­سو و درپیش­گرفتن نوعی سیاست جدید عمدتاً با تظاهر بر ارجاعات اخلاقی پرطرفدار در میان طیف­های گسترده­ای از جامعه به قدرت برسند. اما این رویه از همان ابتدا بر نوعی نیهیلیسم سیاسی استوار بود که گسست آن را با محافظه­کاری سنتی و جدید نیز موجب شد. منظور از نیهیلیسم سیاسی در این­جا هم ارجاع ظاهری به دال­های اخلاقی پرطرفدار هم­چون ساده­زیستی، مردمی­بودن، خاکی­بودن، مبارزه با تجمل و فساد و نظایر آن است که با سیاست پشت­پرده­ی حفظ قدرت و نادیده­گرفتن همه­ی پرنسیپ­های اخلاقی و عرفی همراه است و هم بی­آرمانی سیاسی و فراموش­کردن سیاست به مثابه­ی حوزه­ی کنش همگانی. ازاین­رو خطاست اگر گمان کنیم که تنها محافظه­کاریْ نیهیلیست است. زیرا این اندیشه همواره درصدد است تا پوچ­گرایی را در همگان تزریق کند. بنابراین ممکن است بسیاری را نیز که با آن نسبت مستقیمی ندارند مبتلا کند. مثال مشخص آن را می­توان در دوره­ی پس از جنگ مشاهده کرد که، با وجود مخالفت گسترده­ی اجتماعی با بسیاری از سیاست­های دولت، کم‌تر صدای مخالفی در عرصه­ی سیاست به گوش می­رسید. برعکس، همگان از آرمان­گرایی و کنش جمعی روی برتافته و به لاک زندگی شخصی خزیده بودند تا بلکه از این رهگذر سرخوردگی سیاسی را جبران کنند. غیرسیاسی­کردن، غیر­آرمان­خوا­­ه­کردن و سوق­دادن مردم به مشی پراگماتیستی و پوچ­گرایی سیاسی درواقع برآورده­ساختن آرزوی بزرگ محافظه­کاران بوده است.

برآمدن دولت نهم اگرچه به ظاهر حکایت از آن داشت که محافظه­کاران تا حدودی موفق شده­اند بر معضله­ی فقدان محبوبیت مردمی­شان فائق آیند، اما گذر زمان نشان داد که بهای این موفقیت با پوچ­گرایی اخلاقی به ویژه در حوزه­ی سیاسی پرداخت شده است. از حوادث پیش از دوره­ی دولت نهم که بگذریم، در چهار سال گذشته ماجراهایی چون مدارک تقلبی وزرا و مسئولان، دورزدن قانون، پنهان­کردن بسیاری از حقایق از مردم و قلب­کردن آن­ها، حراج اموال عمومی و سرازیر­کردن آن­ها به کیسه­ی گروه­ها و اشخاص به ویژه حامیان دولت و نظامیان هوادار وضع موجود، رشد فساد و عدم شفافیت، طرح خشونت­بار امنیت اجتماعی که با شعار مهرورزی همراه بود از نمونه های بارزند. یکی از تبعات ظهور دولت نهم آن بود که تدریجاً مؤلفه­های خدعه­آمیز و پوچ­گرایانه­ی سیاست محافظه­کارانه در تمام سال­های پس از انقلاب از پرده برون افتاد و به وجه غالب رفتار و گفتار سیاسی این طیف بدل شد. ازاین­رو ظهور دولت نهم تنها به معنای آن بود که رویه­ی محافظه­کاری به حد اعلای منطقی آن رسیده است. اوج­گرفتن آن با افول و سراشیبی تندی همراه بود.

جنبش سبز: اخلاق علیه نیهیلیسم سیاسی

جنبش سبز از دل گفتاری اخلاقی سربرآورد که نه تنها اعتبار سیاسی همه­ی طیف­های محافظه­کاران در حوزه­ی سیاست را بیش از پیش زیر سؤال برد، بلکه دژ امن شریعت­مداری را نیز از این جریان ستاند و آن را بی­حفاظ و عریان رها کرد. به نظر می­رسد این سیاست اخلاق­گرا مهم­ترین و درعین­حال ماندگارترین وجه این جنبش و رمز بقا و موفقیت آن باشد. برای توضیح بیش­تر از مناظره­های انتخاباتی آغاز می­کنم.

رویه­ی خدعه­آمیز دولت نهم و حامیانش در چهار سال ریاست بر شئون عامه چنان ریزش و تشکیک به بار آورد که جریان محافظه­کار نگران ازدست­رفتن سکان قدرت و پدیدآمدن زلزله­ای دیگر از جنس دوم خرداد شد. مناظره­های انتخاباتی نقطه­ی اوج این نگرانی بود که قطعاً برای آن طراحی نشده بود که میرحسین موسوی برنده­ی آن­ها باشد. در این مناظره­ها رئیس دولت با بهره­گیری از همان رویه­ی نیهیلیستی مألوف برای رفع و رجوع شبهات درواقع شبهات بیش­تری را پدید آورد. نقطه­ی اوج مناظره­ها آن­جا بود که میرحسین موسوی رئیس دولت را متهم به دروغ­گویی کرد. ناگهان ورق برگشت. میرحسین توانست در آن مناظره با بیدارکردن قضاوت اخلاقی در بینندگانْ آن­ها را در موضع تصمیم قرار دهد و از بی­تفاوتی خارج کند. در روزهای بعدی شهر پر شد از پلاکاردهایی با این مضمون: «دروغ ممنوع!»

نیهیلیسم از پرده برون افتاد؛ حتی پیش از آن­ که انتخابات برگزار شود. صندوق رأی، به یک معنا، تنها میعاد مصاف این دو رویه در مقابل یکدیگر بود: از یک­سو نیهیلیسم سیاسی و مشی حفظ قدرت به هر قیمت و از سوی دیگر اخلاق­گرایی سیاسی. نه تنها بسیاری از کسانی که در دوره­های پیش از شرکت در انتخابات استنکاف کردند، بلکه حتی بسیاری از کسانی که در انتخابات دوره­ی پیش عمدتاً به دلیل مضامین اخلاقی ظاهری در گفتار و کردار احمدی­نژاد به او رأی داده بودند، همان شب تصمیم دیگری گرفتند. برای بسیاری روشن شده بود که کدام طرف به راستی حامل سادگی، تواضع، مردمی­بودن، و صداقت است.

محافظه­کاران به جای آن که از آن­چه روی داد درس عبرت بگیرند به خدعه­ی غیراخلاقی دیگری متوسل شدند و سیل مردمی را که در خیابان­ها در اعتراض به تقلب دست به تجمع زدند، به انقلاب مخملی و پول­گرفتن و دستور گرفتن از بیگانگان متهم کردند و به سرکوب خشونت­بار آن­ها پرداختند.

«نظام»: دال سرگردان

در اصلْ انتخابات گذشته پیروزی هیچ یک از جناح­های سیاسی نبود، بلکه در وهله­ی نخست تقابل با نیهیلیسم محافظه­کار از رهگذر گفتاری اخلاقی بود که باعث شد نقاب تزویر از چهره­ها بیفتد. برای مخالفان این رویه این که چه کسی رأی بیاورد چندان مهم نبود، مهم‌تر این بود که شرف و حیثیت و انسانیت و آبروی ایرانی اعاده شود. میلیون­ها نفر برای نه­گویی به مشی حاکم بر سیاست به خیابان ریختند و خواهان بازگشت سلامت به عرصه­ی سیاست و پرهیز از دروغ و تقلب شدند. حضور این عنصر اخلاقی در سیاست جنبش سبز باعث شد تا جنبش در هر قدم خود را بیش­تر تثبیت کند و رویه­ی غیراخلاقی محافظه­کاران را بیش­تر افشا کند. انکار خشونت و پرهیز از آن باعث شد دادگاه­های نمایشی، شکنجه، اعتراف، تجاوز سیستماتیک، سرکوب، کشتن و ...کم­اثر شوند و نه تنها اعتباری برای محافظه­کاران به ارمغان نیاورند بلکه برعکس بر بی­اعتباری­شان نیز بیفزایند.

علاوه بر این­ها جنبش سبز با حامل­های اخلاقی خود توانست یکی از مؤثرترین مکانیسم­های سرکوب و مشروعیت­زایی را که محافظه­کاری در همه­ی این سالیان در پناه آن جا خوش کرده بود و از آن­جا مخالفان خود را از پای در می­آورد، بی­اثر و ناامن سازد، یعنی پناه­بردن به شریعت و استفاده­ی ابزاری از آن در سیاست را. اگر پیش از انتخاباتْ بسیاری از رویه­ها در سرکوب مخالفان و حذف آن­ها ذیل این عنوان که نظام و شریعت در خطرند توجیه می­شد و تداوم می­یافت، انتخابات و حوادث آن به ویژه خشونت آشکار و اصرار جناح محافظه­کار در زیرپاگذاردن بدیهی­ترین اصول و ارزش­های دینی و آرمان­های سیاسی موجود در کتاب قانون نشان داد که میان «نظام» و حفظ شریعت و آیینْ ربط وثیقی برقرار نیست. این گسست عده­ای را از اردوگاه محافظه­کاران بر آن داشت تا با صدایی بلندتر از همیشه بر حفظ قدرت به مثابه­ی مهم­ترین هدف و با هر وسیله تأکید ورزند و حتی از تئوری کشف ولایت سخن برانند. با ناامن­شدن دژِ توسل به شریعت و قانون معلوم شد که محافظه­کاران قصد دارند با تبدیل همه­ی جامعه به یک زندان، بازداشتگاه و شکنجه­گاهِ بزرگْ قدرت را در ید اختیار خود بگیرند. معلوم شد مذهب پوچ­گرا را تنها می­توان با سلاح آرمان­خواهی در عرصه­ی سیاست به چالش کشید، نه با خلق مذاهب جدید یا بازتفسیر مذهب. به این معنا جنبش سبز نواندیشی دینی را نیز به مسیری سیاسی هدایت کرد. نشان داد درمان قطعی سیاست بیمار را تنها می­توان در سیاست جست؛ نه در فرهنگ، سکولاریسم، مذهب، اقتصاد و ....

پس از حوادث اخیر « نظام» به تعبیر لغت­شناسان به دال سرگردانی بدل شده است که مدلول آن هر چیزی می­تواند بود، الا شرع، آیین، مصلحت ملی و منافع ملی. اگر پیش­تر می­شنیدیم که «حفظ نظام و تمامیت ارضی و ارزش­های اسلامی و مصلحت و ... حکم می­کند که مخالفین و منتقدین سرکوب و نابود شوند»، اکنون به راحتی می­توان به جای «نظام» هر واژه و تعبیر دیگری را نشاند و جمله­ها و گزاره­هایی را سر هم کرد. از جمله می­شود گفت: «حفظ قدرت ایجاب می­کند که ...»، یا « حفظ منافع ایجاب می­کند که....»

درگیری به مثابه­ی تغییر

دلالت اخلاقی جنبش سبز به­هیچ­رو به معنای آن نیست که تک­تکِ اعضای این جنبش نیز حامل این گفتار اخلاقی­اند؛ هم­چنان­که نیهیلیسم سیاسی محافظه­کاری نیز بدان معنا نیست که تک­تکِ محافظه­کاران یا کسانی را که به آن­ها رأی دادند، باید لاجرم افرادی غیراخلاقی بدانیم. همان­طور که دلالت غیراخلاقی و نیهیلیستی محافظه­کاری از تک­تکِ حاملان این مشی فراتر می­رود، دلالت اخلاقی جنبش سبز نیز از تک­تکِ افراد و حتی رهبران سمبلیک آن نیز می­تواند فراتر برود. این وجه را بیش از هر چیز باید در آن کنش جمعی­ای جست­وجو کرد که باآن­که افرادْ خالقش بودند، اما در­عین­حال بر بخشی سرکوب­شده و فراموش­شده در آن­ها ضربه زد، به تدریج بیدارشان کرد و آن­چه را از یاد برده بودند، به خاطرشان آورد. جنبش سبز مشارکتی همگانی برای تغییر نه تنها در مشی سیاست حاکم بر کشور، بلکه در بسیاری از آدم­های درگیر در آن هم بود. مثال می زنم.

بسیاری از کسانی که تا پیش از انتخابات از مباحث سیاسی یا کنش سیاسی دوری می­کردند، به انسان­های سیاسی­ای تبدیل شدند که سیاست اکنون به وجه غالب زندگی­شان بدل شده است. اما خود آن­ها نیز ناباورانه به خود می­نگرند و در برابر این پرسش که چه چیز این تغییر را به وجود آورده است، پاسخ روشنی ندارند. بسیاری از آن­ها که خود را «سکولار» می­دانستند و در تمام این سال­ها نگران درهم­آمیختگی دین و سیاست بودند، به پشت بام­ها رفتند و الله­اکبر گفتند و در بند آن نبودند که با این کار به آن عقیده­ی پیشین پشتِ­پا می­زنند. بسیاری از کسانی که خود را مخالف می­دانستند و همواره انتخابات را تحریم می­کردند، به پای صندوق رأی آمدند و با شور و شادی رأی دادند. بسیاری از آن­هایی هم که رأی ندادند و حتی پس از انتخابات هم خواب­زده بودند، با مشاهده­ی سیل جمعیت که در خیابان به راه افتاده بودند، به آن­ها پیوستند. دفاع از منافع شخصی و گروهی، بهبود وضع معیشت، تعلق سیاسی به جناح مخالف محافظه­کار، پول و کمک خارجی و جز این­ها هیچ­یک نمی­توانستند چنین بسیج اجتماعی و چنین عزمی را موجب شود. تنها یک گفتار اخلاقی در حوزه­ی سیاست که در آن افراد هم محمل تغییرند و هم موضوع آن، می­تواند چنین نیروی شگرفی را پدید آورد. از رهگذر همین بسیج اجتماعی روشن شد «شکاف» میان «سکولار» و «غیرسکولار» که در این دهه این­همه بر آن تأکید می­شد، آن قدر­ها هم اهمیت ندارد و درواقع مصنوع و مخلوق یک مشی تمامیت­خواه در عرصه­ی سیاست است. لذا بر طبل این شکاف کوفتن بیش از هر چیز آب به آسیاب محافظه­کاران ریختن است.

بر همین منوال، جنبش سبز باآن­که پدیده­ای عمدتاً برآمده از دل نسل­های جدید است، اما درعین­حال فرانسلی است. همه­ی نسل­ها را خطاب قرار می­دهد و آن­ها را به تغییر خود و دیگری در جهت زدودن نیهیلیسم فرا می­خواند. این جنبش نشان داد همان جوان­هایی که به زعم بسیاری از نسل­های پیشین جز به خود فکر نمی­کردند و تنها همّ و غم­شان بر مدار خوشی­ها می­چرخید، در جای خود آماده­اند جان خود را هم فدای آرمان­های جمعی کنند. آن­ها نشان دادند آن­چه اکنون هستند، واقعیتِ آن­ها است و دیگر رفتارهای شورش­وار و خودنابودگر که بسیاری از درون و بیرون حاکمیت بر آن­ها پای­کوبی و دست­افشانی می­کردند، درواقع عَرَضیِ سیاستی بیمار و نیهیلیستی است که محافظه­کاران درون حاکمیت و اپوزیسیون به یکسان از آن شاد می­شوند.

از سوی دیگر در تمام سال­های پس از انقلاب در بسیاری از خانواده­ها همواره پرسشی از سوی نسل­های جوان­تر طرح می­شد که مخاطبش نسل­های پیشین بود: «چرا انقلاب کردید؟ چرا از رهبری انقلاب حمایت کردید؟» نسل پیشین در برابر این پرسش از رهگذر طفره و توجیه یا ابراز ندامت از تنگنا می­گریخت. حتی خودش هم فراموش کرده بود که چرا چنین کرده است. به یمن جنبش سبز پرسش­هایی از این دست دیگر به­هیچ­رو ناراحت­کننده نیست. نسلی که تا همین چند ماه پیش ناچار بود مشارکت خود را در انقلاب 57 به حساب غفلت، جنون، احساساتی­بودن، پریدن عقل از سر، نفهمی، و ... بگذارد، اکنون می­بیند که نه دچار جنون بوده است، نه خواب­زدگی. او دارد تدریجاً به خاطر می­آورد که انقلاب ایران هم بیش از هر چیز حامل یک گفتار اخلاقی برای یک کنش سیاسی فراگیر بود در برابر زشتی و کراهت متجسم در قامت پهلویسم. معلوم شد آن شکاف نسلی­ای هم که فرض می­شد نسل­های پس از انقلاب را از یکدیگر جدا می­کند، بیش از هر چیز مصنوع یک مشی تمامیت­خواه است برای غیرسیاسی­کردن نسل جوان و سوق­دادنش به سمت فراموش­کردن سیاست در دخمه­های مرگ­بار اعتیاد، خوشی، مصرف و فراموشی. جامعیت و دلالتی از این نوع بود که انقلاب ایران را رقم زد و در تقابل با همین نوع سیاست­گریزی پهلوی و نیهیلیسم سیاسی حاصل از آن بود که جوانان آن دوره شوریدند و محافظه­کاران را به دنبال خود کشیدند.

انقلاب ایران نیز همه را اعم از مذهبی و غیرمذهبی، زن و مرد، پیر و جوان، بی­حجاب و با­حجاب، مسلمان و مسیحی و یهودی و زرتشتی به شورش فراخواند. این­که بعدها چه شد، ربط زیادی به آن واقعه ندارد و باید در دفتر دیگری مکتوب شود. اما آن­چه بعدها نباید پیش می­آمد، آمد؛ و چه تلخ. یادآوری انقلاب ایران، با وجود یکه­بودنش، همواره با تلخ­کامی­هایی همراه است، هم برای انقلابیون و هم برای نسل جدید. سوای سیطره­ی محافظه­کاری بر سیاست، مهم­ترین وجوه منفی آن عبارت بودند از قهر انقلابی، حذف و سرکوب خونین مخالفان سیاسی و سرکوب زنان. درست به همین دلیلْ نفی خشونت با هر عنوان و هر توجیهی مهم­ترین سنگ بنای اخلاقی جنبش سبز را تشکیل می­دهد. جنبش سبز در عین شباهت آرمانی با انقلاب ایران در نفی خشونت با آن یکسره متفاوت است.

این جنبش همه را جا گذاشته است. رهبرانش نمادینش داعیه­ی رهبری ندارند و میلیون­ها بازیگر آن در خیابان و زندان و بازداشتگاه و شکنجه­گاه با تعجب به آن­چه در پیش چشمان­شان به وقوع می­پیوندد می­نگرند. این جنبش از همه­ی فعالان مدنی و سیاسی، جناح­های سیاسی، احزاب و رسانه­ها، مذهبی­ها و غیرمذهبی ها، چادری­ها و غیرچادری­ها، زنان و مردان و در یک کلام همه­ی ایرانیان عبور کرده است و هیچ­کس را داعیه­دار و طلبکار باقی نگذاشته است؛ درست به این دلیل که از همه­ی تعلقات سیاسی و ایدئولوژیک و همه­ی ترجیحات فردی فراتر می­رود و با تکیه بر کنش اخلاقی در حوزه­ی سیاست همه را دربرمی­گیرد و تغییرشان می­دهد. رمز پیروزی و بقای آن نیز در این­جا نهفته است.

جنبش سبز نه تنها مشی نیهیلیسم محافظه­کار، بلکه همه­ی بدیل­های غیرمردمی در سیاست را از سکه انداخت و بی­اعتبار کرد. آینده نشان خواهد داد که این گفتار اخلاقی چه سیاستی را رقم می­زند: آیا اعضای کنونی­اش به این گفتار اخلاقی وفادار خواهند بود یا، برعکس، به صف محافظه­کاران پوچ­گرای آینده خواهند پیوست؟



جنبش سبز
[HyperLink1]


1388/09/08
14:09
نظر شما (حمید کراماتی)
سلام یکی از نکات نوشته شما این است که گروهی از مشارکت کنندگان بعد از قرار گرفتن از سر دوراهی اخلاقی «دروغ آری یا نه؟» تصمیم گرفتند در انتخابات شرکت کنند چرا که به امر اخلاقی، این «گوهر گرانبهای جنبش سبز»، اعتقاد داشتند و به همین دلیل در حوادث پس از انتخابات مشارکت دارند. اما یک سوال: آیا رویارویی میان هاشمی رفسنجانی و احمدی نژاد در سال 1384 یک رویارویی ای از همین دست نبود؟ آیا آن زمان بسیاری از نویسندگانی مانند شما با تحریم انتخابات زمینه ظهور احمدی نژاد را فراهم نکردند؟ درجایی از نوشته تان گفته اید که «احمدی­نژاد و هوادارانش را می­توان تا پیش از انتخابات اخیر در زمره­ی خوش­اقبال­ترین محافظه­کاران تلقی کرد زیرا، سوای دیگر عوامل کمکی، توانستند به‌ویژه با بهره­گیری از قهر مردم با صندوق­های رأی در انتخابات ریاست جمهوری 1384 از یک­سو و درپیش­گرفتن نوعی سیاست جدید عمدتاً با تظاهر بر ارجاعات اخلاقی پرطرفدار در میان طیف­های گسترده­ای از جامعه به قدرت برسند». با فرض هرگونه تقلبی بهتر نیست به اصل ماجرا بپردازیم: آن زمان که اصلاح طلبانی چون عبدی و گنجی که روزگاری بازرگان را به خاک سیاه نشاندند در زمان اصلاحات کاری با رفسنجانی کردند که نه احمدی نژاد بلکه هر کس دیگری رودرروی او قرار می گرفت همو بود که رئیس جمهور می شد. خانم صادقی عزیز: رفتار سیاسی چیزی نیست که اگر امروز رای ندادیم همین فردا برگردیم و درستش کنیم: درست است که کسانی که در دور اول انتخابات 1384 رای ندادند امروز به خود آمده اند، اما شاید کمی دیر شده باشد. دیر نه برای آغاز جنبش سبز، دیر برای کسانی که زندگیشان را در این چهارسال به بهانه سیاست تحریم انتخابت 1384 چون برخی نویسندگان البرز و دیگران از دست دادند. دیر برای بازپس گیری ساده و آسان زندگی سیاسی. احمدی نژاد در این دور انتخابات و در مناظره با موسوی و دیگران همکان کاری را کرد که چهارسال پیش هم انجام داد. اما چرا اینبار جامعه اخلاقی شد؟ چون موسوی گفت؟ به یاد دارم که از همه بچه های تربیت مدرس و البته دارای رگه ای از روشن فکری هیچگاه نشنیدم که بگویند موسوی انسان شاخصی است. حتی در روزهای قبل از انتخابات. هرگز نشنیدم. اما چه شد که او پیام آور اخلاق برای این جامعه شد؟ آیا این موسوی همان موسوی سال 67 نیست؟ شاید نباید اخلاقی شدن این جامعه را به موسوی نسبت داد؟ شاید هم باید نسبت داد و در تعارفی که از او می کنند شک کرد؟ امید دارم جنبش سبز سرپا باشد. تا 16. راستی این بخش از نوشته تان هم فقط برای این بوده که مطلبتان را توجیه کنید: از سوی دیگر در تمام سال­های پس .... این تحلیل خیلی عجیب است و احتمالا بی پایه.
پاسخ ما

1388/09/08
15:42
نظر شما (ر. كريمي)
سلام خانم صادقي مقاله‌تان وجدآور بود. بي‌شك به قلب ماجرا زده بود. تاكيد درست بر ظهور اخلاق سياسي به‌مثابه جايگزيني رهايي‌بخش. نكته اما اين‌جاست كه شما، حملان و خالقان اين فضاي اخلاقي جديد را در نوشتن جا انداخته‌ايد. اين ظهور اخلاق نيست كه در عصر تازه شروع‌شده پسا انتخاباتي، رهايي‌بخش است، اين حضور مردم، به‌مثابه سوژه سياست است كه تعيين‌كننده شده است. اين اخلاق نيست كه محور عصر جديد است، اين سياست مردمي است كه همه را اخلاقي كرده است.
پاسخ ما

1388/09/08
17:32
نظر شما (محمد رضا معینی)
ممکن است از آقای حمید کراماتی خواهش کنم نقد خود را بر مقاله خانم صادقی به زبان ساده تر بیان کنند تا آدم کند ذهنی مثل من آن را بفهمد. نکته ای که من نمی فهمم این است که چرا اگر نویسنده ای (در اینجا خانم صادقی) تلاش دارد تا بر یکی از جنبه های نسبتا مغفول جنبش اخیر، یعنی تاکید آن بر نوعی اخلاق سیاسی، یا ریشه اخلاقی داشتن آن، انگشت بگذارد و اهمیت آن را یادآوری کند، خواننده تیز هوشی همچون آقای کراماتی در مقام نقد نویسنده به ایشان یادآوری می کند که چون در انتخابات گذشته خانم صادقی و همفکرانشان مخالف رای دادن بوده اند بنابراین تحلیل شان فاقد ارزش است؟! دوست عزیز کدام سیاست مدار یا سیاست ورزی است که در زندگی سیاسی خود اشتباه نکرده باشد؟ اگر کنش گران سیاسی مطلقا اشتباه نمی کردند که سیاست ورزی هزاران سال پیش معنای خود را از دست داده بود. پرسش من این است که آیا در مقام نقد یک ایده یا یک تحلیل می توان به انتخاب های سیاسی گذشته تحلیل گر و یا نویسنده (همچون رای دادن و یا رای ندادن) اشاره کرد و آن را دلیلی متقن برای سست بودن نظر وی دانست؟ وقتی منِ نوعی به عکس های گرد هم آیی نیویورک نگاه می کنم و اکبر گنجی را می بینم که در کنار خانم گوگوش، هر دو با شال سبز، عکس یادگاری گرفته اند از خودم می پرسم این کدام عامل است که آن قدر قدرت دارد که گنجی را در کنار گوگوش قرار دهد؟
پاسخ ما

1388/09/09
10:15
نظر شما (ناشناس)
سلام نکته مهم اینه که وقتی شما رفتار واقعی افراد رو بررسی می کند نهایت بی اخلاقی و عدم پایبندی به حداقل ارزشها و معیارها رو می تونید تشخیص بدید. بی اخلاقی آنچنان در اجزاء زندگی ساکنین این کشور ریشه دوانیده که رو آوردن و پایبندی مردمان این سرزمین به معیارهای اخلاقی بسی دشواره.
پاسخ ما

1388/09/09
10:32
نظر شما (فرهادی پور)
برآیند این نوشته این است که در حال حاضر جنبه اخلاقی (اخلاق سیاسی) جنبش سبز بیدار شده و منجر به شکل گیری رفتارهای مدنی بهتر شده است، اما سوال من از خانم صادقی: تعریفتان از اخلاق چیست؟ آیا اگر یک کاندیدای بیاید در تلویزیون و بگوید مردم دروغ ممنوع، به ناگاه همه به خودشان می آیند و جامعه اخلاقی می شود؟ آیا می شود اخلاق را فقط در حوزه سیاست بیدار کرد ولی در حوزه اقتصاد همچنان بی اخلاق بود؟ که به نظر می رسد جنبش سبز در این حوزه همانند کلیت جامعه ایران بی اخلاق باشد.
پاسخ ما

1388/09/09
14:39
نظر شما (حمید کراماتی)
سلام به آقای معینی: آقای من نگفتم نویسنده محترم یا هرکس دیگری به دلیل موضع گیری 4 سال پیشش حق نظردادن یا رای دادن یا کنش سیاسی ندارد. بلکه حرف من این است: رای ندادن چهار سال پیش مصادف بود با رای دادن به احمدی نژاد. رای ندادن 4 سال پیش زمینه بروز مشکلات اخیر را فراهم تر کرد. رای ندادن 4 سال پیش خیلی هم کم غیراخلاقی نبود. و مهم تر از همه رای ندادن 4 سال پیش را به این راحتی ها نمی توان جبران کرد. رای ندادن 4 سال پیش یعنی گرفته شدن جان ندا و .... رای ندادن 4 سال پیش یعنی ترویج دروغگویی. دیدن گنجی و گوگوش در کنار هم برای شما شاید لذت باخش باشد اما حکایت چندان دلچسبی هم برای من نیست. نکته مهمتر اما به نظر من این است که در تحلیل گنجی یا هرکس دیگری نباید فقط به روزهای خوب او برای ما فکر کرد بلکه باید به کل بسته گنجی فکر کرد: گنجی دهه شصت چیزی از الان خیلیها کم ندارد. دوستانی که روزگاری از دیوار بالا رفته اند حالا اصلاح طلب شده اند نباید توقع داشته باشند که حالا همه یکدفعه اصلاح طلب شوند. روزگاری همین گنجی سنت فحش دادن به هاشمی را بنا گذاشت. حالا ببینید این سنت به کجا رسیده است.
پاسخ ما

1388/09/10
05:08
نظر شما (محمد رضا معينی)
دوست عزيز آقای کراماتي، مسلم است که شما نگفتيد که نويسنده حق رای ندارد و من هم چنين ايرادي را به شما نگرفتم. حرف من اين است رفتار سياسی گذشته يا حال يک تحليل گر سياسی نبايد و نمي تواند مبنای نقد تحليل قرار گيرد. مقاله "جنبش سبز: نفی نیهیلیسم سیاسي" آکنده از گزاره هايی است که می توان آن ها را سر فرصت و با استفاده از روش شناسی مناسب در بوته نقد و آزمون و بررسي قرار داد. آنچه نبايد انجام داد تلاش برای نقد چنين گزاره هايی است با ارجاع به کنش سياسی نويسنده و يا همفکرانش. اما حضور همزمان گنجي و گوگوش در يک تظاهرات برای من معنای سمبليک دارد: بعد از سی سال متوالی محدود شدن دايره خودی ها، يک باره دو آدمی که تا پيش از اين به نظر مي آمد در دو قطب کاملا مخالف و در دو دنيای کاملا متفاوت به سر می برند بر سر خوان يک جنبش می نشينند! چه خوشمان بيايد چه نيايد، حداقل می توانيم اندکی تامل کنيم و از خودمان بپرسيم که کدام نيروست که بار ديگر خيل کثيری از ايرانيان را گرد هم آورده است.
پاسخ ما

1388/09/11
09:59
نظر شما (حمید کراماتی)
اقای معینی، برای من داشتن حافظه تاریخی خیلی مهمتر از موضع گیری فرد است، یک سوال: فرض کنید 20 روز قبل از انتخابات آقای موسوی یا کروبی یا هر سبزی به نویسنده می گفت بیا در انتخابات شرکت کنیم فقط برای اینکه احمدی نژاد نیاید؟ بدون شک جواب ایشان منفی بود. بنابراین رفتار گذشته و حال تحلیل گر سیاسی یا هر فرد دیگری مبنایی است برای اعتماد به او و قضاوت درباره او.
پاسخ ما

1388/09/24
17:02
نظر شما (آري گوي 1357)
در سال 1357 بعد از 20سال مبارزه سياسي همه اقشار مردم و پس از 30سال تجربيات تلخ سياسي و با اعتماد به قشر متوسط الحال اعم از ملي مذهبي ها و روشنفكران سياسي و بر خي از روحا نيون معترض و بعد از مرور حكومت هاي وابسته پهلوي و قاجار و ياد وخاطره مردان ايران زمين ميرزا كوچك خان ستار خان و .... قيامي صورت گرفت وبه همه مظاهر منفي قبل از جمله وابستگي ؛عقايد كهنه ؛ دروغ ها ي حكومت ها ؛تزويرو ريا ؛ استبداد ؛ مظاهر اخلاقي لاتها و فيلمهاي غير اخلاقي و مشروب و ترياك و نرسيدن سهم مردم از نفت و ساير منابع طبيعي و وبي سوادي و....... پشت پا زديم و چه پشت پايي كه دنيا به حيرت آمد هم اكنون چشم باز كنيم و دوباره مرور كنيم مروري از سر وجدان مرو ري از سر درد مروري با كمي ملاحظات اخلاقي بويژه تاكيد سخنم با كسانيست كه هنوز در آرزوهاي سال 1357 هستند و هنوز ميل دارند كه درآن فضا باقي بمانند خدا شاهد ميگيرم كه من هم همدرد شما هستم و مايل نبودم از اين حالت خوش بيرون بيايم و باور هاي گذشته ام را به خاطر آرمان هاي خوبي كه داشتيم عوض كنم در طول اين سي سال بارها مقاومت كردم بارها گفتم در اول انقلاب شعار داديم ديو چو بيرون رود فرشته در آ يد وجدانا ديو رفت خب چه بر سر ما آمد؟ بار ها گفتم بگذرد اين روزگار تلخ تر از زهر بار دگر روزگار چون شكر آيد ... خب 22 ساله بودم 53 ساله شدم در طي اين 31 سال دنبال شكر بودم .... چيزي در درونم زمزمه ميكرد كه شكر خوردي كه هوس شكر ميكني !!!! اگر كسي وجدانا روزگار شكري دارد پهلوي خداي خود خلوت كند و به همان خدا بگويد كه براي او و خانواده اش داراي شكر است . دوستان ؛ ما نسل سوخته شديم شما نشويد، اگر سبزيد اگر مخملي هستيد اگر نيستييد اگر احمدي نژادي هستيد ... شما را نيز چون ما نسوزانند ، چند سوال آيا در محيط كارتان با افراد ريا كار كه همهء امور موثر در دستشان است روبرو نيستيد؟ آ يا در ترافيك و رعايت قوانين رانندگي ؛ بعد از سي سال به پاي آ فريقايي ها ميرسيم ؟ آ يا در رسيدن به كار و اميال خود پارتي بازي نميكنيد ؟ آيا در كنار خيابان ناموس همه ما در امان است ؟ آ يا در محيط كار و زندگي اساس استبداد نميكنيم ؟ آ يا هر روز كه به قوه قضاييه و شهر داري و كلانتري كه مراجعه ميكنيم از نحوه برخورد و از عدالت و عدم پارتي بازي . رشوه خبري نيست ؟ آ يا اگر بخوا هيد توليدي انجام دهيد نظام مشخصي هست كه بدون ربا و رشوه در بانك ها و كليه موسسات اقتصادي به شما كمك كند ؟ آيا در بين فاميل هاي نزديك و دوستان نزديكتر خود كه مينشينيد و ايشان در مناصب حكومتي هستند حرف دل آنها در اين حالت و حالت رسمي يكي است ؟ اين سوال خيلي اساسي است لذا خدا را به شهادت بين خودتان و وجدانتان دعوت كنيد ... پس چگونه مردمي خواهيم بود ؟ كه با اين همه ريا و بد اخلاقي بايد منتظر رحمت الهي باشيم . غير ممكن است . لذا بنده فكر ميكنم اين اعتراضات ؛ اعتراض به 30 سال فريب است سي سال ريا ؛ سي سال دروغ ؛ سي سال ادعاي ديني؛ سي سال خامي افرادي چون بازرگان ها ؛ سي سال بي تجربگي افراد به ظاهر پخته چون موسوي ؛ سي سال زياده طلبي برخي از روحانيون چون رفسنجاني اين ملت با تمام اعوان و انصارش با تمام حكومتي هايش بايد تاوان نا خالصي خود را به دست خود پس دهد . بايد بزرگان اعتراف صريح كنند كه اشتباه كردهاند و بايد توبه كنند بايد دست از دروغ بي پايان بردارند . هيچ مصلحتي بالاتر از اين نيست كه اعتراف كنند بدون توده مردم قادر به اداره مردم نيستند . و تنها راه؛ توبه به درگاه خداوند و اعتراف است حتي موسوي بايد اعتراف كند كه اشتباهات زيادي كرده و قبل از فوت وقت با كمك همه اقشار و بدون سياست كشتار و حذف به اصلاح كمك كند ودر اولين فرصت راه را به شايسته تر ها داده و خود را كنار بكشند و ثروت اندوزان اينقدر حرص مال هاي باد آ ورده را نخورند .و با بازگشت به دامان ملت كه مظهر پاكي هستند خود را تبرئه كنند . بهترين راه راه اصلاح است نه راه شكنجه و كشتار و زور گويي خدايا به اين ملت كمك كن و آن ها را شايسته لطف خود قرار بده و در هر دين ومسلكي هستند آنها را شايسته زندگي عالي بگردان زيرا در اين چند نسل واقعا زجر ديده و ظلم ها چشيده و هيچ فرياد رسي به داد آ نها نرسيده مگر مكاران !!!!!!!
پاسخ ما

1388/10/10
11:44
نظر شما (علی)
جریان آن معمار و خشت کج است . به نظر میرسد که انتخاب فردی از بین مردم ( آ«چنان فعالیت سیاسی که در دید مردم باشد نداشته ) برای افرادی که سابقه سیاسی داشته اند بسیار سنگین بود منتظر بودن که جائی بغض خود را نشان دهند به یرادهائی که به رئیس جمهور فعلی وارد است کاری ندارم لذا افرادی که ادعای قانگرائی داشتند باید به آراء احترام می گذاشتند و با پایمال کردن حقوق دیگران ادعای پسگیری رای خود را نمی کردند که کار بدیجا بکشد راه قانون باز بود و با سند و مدرک ادعای خود را ثابت می کردند که در این بین افراد ی که بحق و ناحق از بین نمی رفتند لذا بدلیل عدم تمکین رای اکثریت هیچ مطلبی از جناح اصلاح طلب مورد قبول نمی باشد .زیرا از چرا قرمز عبور کرده و تاوان عبور از چراغ قرمز هم حسارت به خود و فردی است که مسیر سبز را طی می کرده موفق و مـوید باشید
پاسخ ما

نام و نام خانوادگي  
پست الكترونيكي    
نظر شما